جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

روزمرگي
زندگيم افتاده روي يه دور تند اونقدر که همه چيز برام به صورت يه سري خط ميگذره و ميره بدون اينکه جزيياتش رو بتونم ببينم هر روز 7:30 پا ميشيم و بدو بدو با هم ميريم سر کار تا عصر بعد هم که ميرم کلاس زبان تا 9 شب که برسم خونه  و خيلي هنر کنم يکمي زبانم رو بخونم و شام و ناهار فردا رو درست کنم. اين وسط تازه واسه دوره مجا.زي دانشگاه امير.کبير هم قبول شده بودم که اونقدر اگه و اما تو اعتبار مدرکشون اومد که بي خيالش شدم.
اينترنت گردي هام، فيلم ديدن هاي بي وقفه ام، کتاب خوندن هام همه چيز فعلا رفته تو آرشيو. سر کارم مدام پشت نتم ولي وقتي قرار باشه همه ادرس ها چک بشه ترجيح ميدم جز صفحه ميلم هيچ ادرس ديگه شخصي باز نکنم. هر خبري هم که بخونم فقط ازش رد ميشم وبلاگ خوندن هم خيلي محدود شده و اين يکي خيلي درد داره انگار که يهو بخواي از همه دوستات دل ببري.
کارم اما خوبه ،حالا هر چند که رييس ام بيشعور باشه اما محيط کاريش خوبه همکارام خوين کارم دارم ياد ميگيرم. فقط اگه بتونم يه رزومه خوب درست کنم اين چند وقت به همه اين چيزهاش مي ارزه.
اگه نيستم به اين خاطره که ساعت هاي تنهاييم خيلي کمتر شده وبلاگ ها رو ميخونم (خدا پدر اين گوگل ريدر رو بيامرزه)اما کامنت گذاريم به صفر رسيده تقريبا.  خلاصه که زندم و علايم حياتي دارم هنوز ;)

پ.ن: الان تارخ پست قبليم رو ديدم، جدي يه ماه گذشته؟!

برچسب‌ها:

....................................................................................................