|
جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶
●
سِحر فضای جدید
0 comments
.................................................................................................... تهران نیستم و همین باعث میشه که بتونم احساس کنم در فضاهای قبل نیستم وقتی تهران نباشی وقتی مکان ها و زمان همان چیزی نباشد که همیشه بوده وقتی اطرافت مدام جاهایی را نبینی که برایت یادآور خاطرات تلخ است دوست داری که دل بدهی به فضاهای جدید و فکر کنی هیچ چیزی نبوده، با فضای جدید آدم جدیدی شوی و باز با چیزهای کوچک دلخوش شوی، اثر سحر آمیز این فضای جدید را دوست دارم حتی اگر موقتی باشه!
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۰۴ ب.ظ. توسط پانيچهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶
●
Happy new year
1 comments
....................................................................................................حال و هوای عید ندارم اما شاید برای یک روز هم بشه همه چیز رو فراموش کرد و فقط گفت برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۷:۱۶ ق.ظ. توسط پانيدوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵
●
درد
1 comments
.................................................................................................... مشکل اینجاست که حرفها، قولها، استدلال ها، گریه ها، حرف های عاشقانه همه و همه و همه تکراری شده حرفهایی که از سر پشیمونی میگی، همش رو حفظم و از اون بدتر اینکه میدونم یادت میره، خیلی زود، نمیتونم دوباره باورشون کنم ، دردهایی که دارم نمیزاره کارات یادم بره، امشب وقتی اومدی و گفتی بزار حرفات رو از چشات بخونم، اونقدر تو چشمام درد و بغض دیدی که هر چقدر هم که خواستی بگی پشتش چیز دیگه ای هم هست نتونستی و فقط آروم سرت رو انداختی پایین و رفتی.
پ.ن: تعطیلات مزخرف میدونستم برای من چیزی به جز کلافگی و سر در گمی نداره برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۰۲ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵
●
به جای هفت سین!
0 comments
.................................................................................................... از معدود لحظات آرومی بود که ذهنم مدام بهم هشدار نمیداد که الان همه چیز بهم میریزه، آروم تو بغلت بودم و تو یواش یواش با موهام بازی میکردی اتاق تاریک بود و صورتت رو درست نمیدیم و تو سکوت داشتم صدای ضربان قلبت رو گوش میکردم و با هر ضربه اش داشتم بیشتر و بیشتر به رویام شکل میدادم، لبخندی رو که از تصور رویام روی صورتم نشست دیدی و پرسیدی چی شده، گفتم هیچی میفهمی حالا، اصرار کردی، دلم نیومد شیرینیش رو با تو قسمت نکنم گفتم دارم حال و هوای عید رو تصور میکنم گفتی آره اولین سال تحویلیه که پیش همیم اونم تو خونه خودمون، خندیدی، گفتم میای با هم هفت سین درست کنیم؟ کی بریم خرید؟ میای یه روز بریم کوچه رفاهی وسایل تزئینش رو بخریم، خندیدی و با مهربونی سر تکون دادی، گفتم میدونی میخوام دم سال تحویل چی بپوشم یکم فکر کردی و گفتی آهان لباس عروست رو، ختدیدم، خندیدی، گفتم تحویل 3 صبحه نخوابیا، گفتی نه میخوام تا صبح بیدار بمونم و باهات حرف بزنم، خندیدم و دوباره آروم خوابیدم توی بغلت و با صدای قلبت گم شدم تو رویاهام، داشتم فکر میکردم حیف که اون موقع صبح آرایشگاه ها باز نیست و نمیشه تاج عروسی رو هم نصب کنم داشتم شکل سفره هفت سین رو میچیدم تو ذهنم داشتم لحظه تحویل رو میدیم و ....
خوابم برد با همه این رویاهای شیرین، آروم و ساکت و مطمئن، دور نبود این روزها، شاید یک ماه پیش، هنوز امید داشتم هنوز لحظه ها رو تو ذهنم میساختم به امید عینی شدنش، هنوز با یه خیال آروم میشدم، اما حالا دیگه رویایی هم ندارم، متوقف شدم در زمان و دارم خیال ها رو پس میزنم. برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۳ ق.ظ. توسط پانيشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵
●
Bad holiday!
1 comments
.................................................................................................... تعطیلات بی موقعی است چون باعث می شود باز فراموش کنیم مشکلات رو و فراموش کردن هم هیچ وقت مشکلات ما رو حل نکرده یعنی اگه دقیق تر نگاه کنی هیچ کدوم از مشکلات ما حل نشدند فقط همیشه روشون سر پوش گذاشتیم و تظاهر به فراموش کردنشون کردیم اما آتش زیر خاکستر ما اونقدر زیاد و پر زور شده که دیگه حتی محبتهای ظاهری هم نمیپوشوندش و سر باز کرده، برای همین هم این تعطیلات رو دوست ندارم فقط باعث میشه نتونم کار رو زودتر یکسره کنم و بدون هیچ دلیلی یه ماه دیگه پا در هوا باشم.
با اینکه الان خونه تبدیل به خوابگاه شده و من و تو فقط شب به شب هم رو میبینیم اما همین سکوت هم فراموشی میاره و فراموشی تو موقعیت الان من یعنی تردید، یعنی لغزیدن دوباره فقط امیدوارم اینجوری نشه و این بازی بالاخره تموم بشه! ---------------------------------------------------------------------------- دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر راز این حلقه که در چهره او اینهمه تابش و رخشندگی است مرد حیران شد و گفت حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است همه گفتند : مبارک باشد دخترک گفت : دریغا که مرا باز در معنی آن شک باشد سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر دید در نقش فروزنده او روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه بردگی و بندگی است (فروغ) برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۳:۴۸ ق.ظ. توسط پانيجمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵
●
خسته
0 comments
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم پا بر سر دل نهاده می گویم بگذاشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه آتشین خوشتر پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کردم شبهای دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آنکس که مرا نشاط و مستی داد آنکس که مرا امید و شادی بود می سوزم از این دو رویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم رو پیش زنی ببر غرورت را کو عشق ترا به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را با مهر به روی سینه نفشارد عشقی که ترا نثار ره کردم در سینه دیگری نخواهی یافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در بدر نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم در ظلمت آن اطاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان به لب نمیرانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز (فروغ) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۸:۲۵ ب.ظ. توسط پاني
●
:|
0 comments
.................................................................................................... امسال داره به همراه خیلی چیزا برای من تموم میشه دارم سعی میکنم تمام خاطرات این مدت رو جمع و جور کنم و خیلی مرتب و جمع جور بچینمش یه گوشه ذهنم و درش رو بزارم. علی الظاهر دیگه چیزی باقی نمونده و فقط مونده اینکه جراتم رو جمع کنم آخرین قدم رو هم بردارم، الان دیگه سد احساسی و عاطفی جلوم نیست دیگه هیچ کس باهام مخالف نیست حتی تو! فقط مونده جرات رفتنم تا دادگاه و دادن دادخواست.
میدونم تو هیچ وقت اینکارا نمیکنی و اونی که اقدام میکنه باید خودم باشم و من تو این شرایطی که از همه بیشتر احتیاج به تمرکز و جمع کردن فکرم دارم کوچکترین تمرکزی ندارم، گیجم. انگار که حالا که همه بهم گفتن خود دانی تازه رسیدم به اینجا که چیزی نمیدونم، از آیندم خبر ندارم، این وضع رو نمیتونم تحمل کنم، قدرت تصمیم گیری ندارم، لعنت به من ، لعنت برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۹ ق.ظ. توسط پانيچهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵
●
هیچ بوی عیدی در هوای من نیست!
0 comments
.................................................................................................... یه هفته مونده تا عید و من هیچ حسی ندارم، امسال نه خرید کردم نه خونه تکونی نه حتی هفت سین خریدم هیچی هیچی خالیم از هر چیزی، و تمام مدت هم دارم سعی میکنم خودم رو مشغول نگه دارم که هی تصویرهایی که توی ذهنم از اولین خونه تکونی خونه خودم، از اولین سفره هفت سین دو نفره، از اولین عید و.... نیاد تو سرم، دارم خفه میشم با فکر این اولینهایی که مدتها آرزوش رو داشتم و حالا هم فقط تو همون آرزو میمونه، برآورده شدنش یه کسی یه قلبی یه روحی رو میخواد که بتونه بفهمه من رو که مال من باشه اما من از تو دورم خیلی دور، این چند روز تمام روزم خلاصه شده تو سه تا کار، خوابیدن فیلم دیدن و اینترنت به شدت دارم جلوی به وجود اومدن هر لحظه خالی که به این فکرا مجال جلو اومدن رو بده میگیرم، تو این دو روزه 4 تا فیلم دیدم و سه بار فیلم میم مثل مادر رو، بقیه ساعات بیداریم هم خلاصه شده تو اینترنت ، به هیچ چیز فکر نمیکنم به هیچ چیز و برای عید هم فقط یک انگیزه مونده هنوز برآورده شدن آرزوم، آرزوی برگشتن آرامشم. راستش رو هم بخوای با تو و بی توش برام فرقی نداره مهم فقط آرامشمه، آرامشی که خیلی ارزون فروختمش، خیلی.
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۰۱ ق.ظ. توسط پانيدوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵
●
:(
0 comments
![]() قراربازداشت یک ماهه شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده با تفهیم پنج اتهام صادر شده است □ نوشته شده در ساعت ۲:۳۶ ب.ظ. توسط پاني
●
Damage
0 comments
.................................................................................................... رابطمون شبیه کاسه چینی هزار پاره شده که با کوچکترین تلنگری فرو میریزه و هر بار هم که سعی میکنیم تکه های شکسته رو دوباره کنار هم بزاریم بی حوصله تر از قبل یا جای یه تیکه عوض میشه یا یه تیکه فراموش میشه، الان دیگه این چیزی که دستمون شبیه همه چیز هست الا اون چیزی که باید باشه برای همین هم هست که ظرفیت هیچ چیزی رو نداره با کوچکترین اخم و بی توجهی و انتقادی سر ریز میشه، کاری هم نداره که ما تو چه حالتی باشیم.
تازگی ها ته چشمات رو نگاه کردی؟ یا ته چشمای من رو؟ یه حس تلخی تهشه، یه چیزی که هر لحظه هر ثانیه داره داد میزنه الان دوباره اون کاسه میشکنه ها، بده که آدم مدام هشدار بشنوه، خوبه که حواسش به همه چیز باشه، اما اینکه مدام یه هشدار اونم یه هشدار تلخ ته مغزت داد بزنه همون یه ذره تمرکزی رو که گذاشتی تا اون کاسه دوباره نشکنه از بین میره و بعدش....بوووووووووم ،تا به خودت بیا به جز یه مشت تیکه شکسته چیزی برات نمونده، نمی دونم شاید من و تو باید دل بکنیم از این تیکه ها و از اول شروع کنیم ذره ذره دوباره مواد اولیه بزاریم وسط و تیکه تیکه رو شکل بدیم اما میدونی آدمیم دیگه آدمیزادم سخت دل میکنه از داشته هاش، همون حس هشدار اینجا هم میگه اگه بی خیال این تیکه ها شدی و بعد نتونستی هیچ چیز جدیدی بسازی چی؟ اونوقت که دستت از همه چی خالی موند چی؟ برای همینه که من تو هنوزه دل خوش کردیم به این تیکه پاره های مونده، نمی دونم کی میشه که اینا همش گم بشه؟ کی میشه که ترس شروع دوبارمون از بین بره؟ اصلا اگه اون روز برسه با این اوضاع مرگ تدریجی من و تو حال و حوصله یه شروع دیگه رو داریم؟ خلاصه که بد مخمصه ایه، به شخصه حاضر بودیم تمام این چهار سال زندگیم رو دور بریزم و پای همه تبعاتشم وایسم، اصلا فکر کنم تو رو نمیشناختم بعد دوباره من و تو هم رو محک بزنیم منتهی این دفعه من 19 ساله شدم 23 ساله و تو 23 ساله شدی 27 ساله، سنجشهامون هم فرق کرده، عیارهامونم همین طور. میدونی تو زندگی به هیچی قد این دکمه دیلیت کامپیوتر حسودیم نشده چه راحت هر چی رو دلش میخواد پاک میکنه اصلا انگار نه انگار، کاری هم به خوب و بد و خرابیش نداره تو سه سوت پاک میکنه اما ما چی؟ همچین خوشگل گند زدیم به این رابطه که حالا حالا نه خودمون رو میتونیم درست کنیم نه رابطمون رو. برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۵ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵
●
:(
0 comments
.................................................................................................... صدور قرار بازداشت موقت براي شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده
گفتگو با دختر محبوبه عباسقلي زاده، نگرانم...مدام ماجراي زهرا کاظمي ذهنم را مسموم مي کند! مادر و دريا، گفتگوی تلفنی شادی صدر با دخترش دریا □ نوشته شده در ساعت ۱:۵۷ ب.ظ. توسط پاني جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
●
روزهای گزنده
0 comments
.................................................................................................... برای من امروز روز خوبی نبود یا بهتر بگم روزم خوب تموم نشد، ظهر رفتیم دم مجلس که البته ما آخر مراسم رسیدیم و اون موقع دیگه هیچ خبری از درگیری نبود و فقط به شدت منطقه پر از نیروهای ناجا بود، عصر هم که جلسه سازمان دانش آموختگان، تا اینجا خوب بود روز خوبی بود دوستش داشتم، اما لعنت به وقتی که دوست داشتن فردی برات وابستگی ایجاد کنه توقع ایجاد کنه و اوضاع اونجوری نشه که تو میخوای، برگشتن از محل مراسم تا سر معلم رو پیاده رفتم و فقط داشتم سعی میکردم جلو هجوم این همه فکر رو بگیرم، نشد:(
دوست ندارم این روزها رو، سرده، حال و هوای دلم، زندگیم، به گزندگی حال و هوای همین روزهاست، فقط منتظرم تموم بشه همین. برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۵۶ ق.ظ. توسط پانيپنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۵
●
روزمان مبارک :)
0 comments
.................................................................................................... هشتم مارس است انگار، عجب هفته پر تلاطمی بود. به قول پرگلک با همه خستگی ها و نگرانی ها روزمان مبارک.
پ.ن: این هم کادوی امروز: جز شادی صدر، محبوبه عباسقلیزاده و ژيلا بنیيعقوب همه را آزاد کردند. همين الان که ساعت 2:15 صبح است. (پرستو) ![]() سهشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵
●
تهدید نکن حقیر! من زن هستم!
0 comments
در قانون شما اگر زن هستم
بر ریشه تبعیض تبر زن هستم! از هیبت غول سان نمی ترسم هیچ تهدید نکن حقیر! من زن هستم! (سارا لقایی ، بند 209 اوین، چهارده اسفند ۸۵) و امشب آسمان من ۳۳ ستاره دارد سبز، سفید، سرخ امشب دل من برای ماندن ۳۳ بهانه دارد ساقی لقایی- بازداشتگاه موقت وزرا، سیزدهم اسفند ۸۵ ------------------------------------------- پنج نفر دیگر فردا آزاد میشوند. (20 نفر دیگر مانده) □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۵ ب.ظ. توسط پاني
●
آزادی هشت نفر از دستگیر شدگان
0 comments
.................................................................................................... نمی دونم تو این دو روز چند دفعه سایت زنستان و وبلاگ فرناز رو رفرش کردم به امید دیدن یه خبر تازه، یه خبر خوب، حالا بالاخره:
پس از گذشت بیش از چهل و هشت ساعت از بازداشت زنانی که مقابل دادگاه انقلاب دست به تجمع مسالمت آمیز زده بودند، بالاخره هشت تن از این زنان با قرار کفالت آزاد شدند. اسامی آزادشدگان به این شرح است: پرستو دوکوهکی، سارا لقایی، ساقی لقایی، نیلوفر گلکار، پرستو سرمدی، ناهید انتصاری، فریده انتصاری و سارا ایمانیان. آزادشدگان خبر اعتصاب غذای دیگر یاران دربند خویش را تایید کردندو همچنین اعلام کردند که شهلا انتصاری در سلول انفرادی به سر می برد. نمیدونم اسم این رو میشه گذاشت خبر خوب وقتی هنوز 25 تا از بچه ها تو زندانند و معلوم نیست کی بیان بیرون، کاش پرستو زودتر آپدیت کنه و بکم خبر بده از خودشون. پ.ن: کسی نمی دونه تجمع 8 مارس چی شد؟ هنوز برقراره؟ جاش هنوز جلوی مجلسه؟ □ نوشته شده در ساعت ۹:۵۹ ب.ظ. توسط پاني دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵
●
بازداشت شده گان به بند دویست و نه زندان اوین منتقل شدند
0 comments
.................................................................................................... طبق آخرین اخبار بازداشت شده گان را در دو مینی بوس سوار کرده و به بند دویست و نه بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند دویست و نه زندان اوینٰ متعلق به وزارت اطلاعات است.
خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز دستگیر شده است. ماموران به خانواده های بازداشت شده گان اطلاع داده اند که لااقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان بازداشت خواهند ماند. لینک1- عکسهای تعدادی از زنان بازداشت شده در تجمع مسالمت آمیز امروز صبح مقابل دادگاه انقلاب- بخش اول لینک2- عکسهای تعدادی از زنان بازداشت شده در تجمع مسالمت آمیز امروز صبح مقابل دادگاه انقلاب- بخش دوم لینک3- گزارش یك شاهد عینی: من آنجا بودم ! لینک 4- گزارش یك شاهد عینی (قسمت دوم منكرات وزرا!) لینک 5- گزارش یك شاهد عینی (قسمت سوم: همفكر زنت هستی؟ اگر هستی غلط كردی آمدی اینجا!) □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۵۳ ق.ظ. توسط پاني یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
●
تجمع آرام زنان در جلوی دادگاه انقلاب به خشونت کشیده شد
0 comments
.................................................................................................... منبع: زنستان
صبح امروز طبق فراخوان قبلی، عده ای از فعالان جنبش زنان ایران کنار در ورودی دادگاه انقلاب حضور پیدا کردند تا نسبت به روند غیر قانونی بازداشت، بازجویی و دادگاه فعالان جنبش زنان در یک سال گذشته اعتراض کنند. بنا بر گفته حاضران بعد از حدود نیم ساعت از حضور افراد که پلاکاردهایی را در دست داشته و در سکوت تجمع کرده بودند، دو مامور نیروی انتظامی، یک مامور لباس شخصی و یک زن ملبس به چادر به سوی تجمع کنندگان آمدند و شروع به ناسزاگویی کرده و پلاکاردهای حاضران را پاره کردند. این ماموران تلفن همراه یکی از زنان را ضبط کرده و اعلام کردند که از بالا دستور آمده است زود محل را ترک کنید و ماشین های ماموران در راه هستند. بنا بر آخرین اخبار، یک افسر نیروی انتظامی در حال کتک زدن، هول دادن و ناسزاگویی به زنان تجمع کننده است. و زنان را با جملاتی همچون " همه شما را از درخت آویزون می کنیم" و "همه تون را بازداشت می کنیم" تهدید می کنند. این در حالی است که نوشین احمدی خراسانی، پروین اردلان، شهلا انتصاری، فریبا داوودی مهاجر و سوسن طهماسبی همراه با وکلای خود داخل ساختمان شده اند تا جلسه رسیدگی به اتهامات آنها برگزار شود. گزارش های تکمیلی ارسال خواهد شد. خبر تکمیلی: ماموران مینی بوسی را آورده و تجمع کنندگان را با ضرب و شتم سوار مینی بوس می کنند. خبرهای مرتبط: حدود پنجاه نفر از فعالان جنبش زنان ایران دستگیر شدند فعالان جنبش زنان به اداره مفاسد اجتماعی وزرا انتقال داده شدند متن انگلیسی خبر آخرین لیست اسامی بازداشت شده گان □ نوشته شده در ساعت ۱:۳۶ ب.ظ. توسط پاني جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵
●
...
0 comments
.................................................................................................... نمیتونم کاری کنم که از من متنفر بشی اما دوستت هم ندارم.
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۶:۳۴ ب.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|