یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

It's depended on you
منحني سينوسي زندگيم رو که نگاه ميکنم ميبينم معولا بدترين ضربه ها رو موقعي خوردم که تو اوج خوشي بودم. دقيقا موقعي که با تمام وجود اومده بودم جلو و هيچ گاردي نداشتم و بعد بدون اينکه کوچکترين انتظاري و پيش زمينه اي داشته باشم ضربه اي خوردم که مدت ها طول کشيد تا بتونم برگردم به حالت نرمال. جالب اينجا است که خيلي وقت ها خيلي ضربه هاي سخت تر و بدتري از اين ضربه ها خوردم اما چون تو موقعيتي بودم که گارد داشتم اون ضربه خيلي روم اثر نذاشه و فوقش يکمي سرم رو خم کرده ولي خيلي سريع دوباره برگشتم به حالت عادي.
هنوز هم نمي تونم انتخاب کنم که ترجيح ميدم يه زندگي روتين و بعضا بدون عشق داشته باشم اما ضربه کمتري بخورم و با همه چيز کنار بيام يا توي عشق و شور غرق بشم ولي هرازگاهي هم پيه ضربه هاي خيلي سختي رو به خودم بمالم!
گيج شدم حال کسي رو دارم که فکر مي کرده چه طوري باور کنه اين عشق و لذت دوباره و همش خيال مي کردم خوابه و تازه چند روز بود که داشتم باور مي کردم اين لحظه ها رو. حالا آنچنان دوباره ضربه خوردم که گيجم، حتي نمي تونم بهش فکر کنم مدام دارم صورت مسئله رو پاک ميکنم. مي دونم اگه اين اتفاق يه ماه پيش مي افتاد شايد حداکثر يه ساعت ناراحت بودم بعد هم همه چيز بر ميگشت به حالت اولش اما حالا اين ضربه اونقدر روم اثر گذاشته که حتي نمي تونم بهش فکر کنم.
حال خوشي بود باور اينکه توي اين روزهاي سخت فقط منم که مي تونم آرومت کنم. باور اينکه فقط منم که مي توني بهش تکيه کني. گاهي دوست دارم باور کنم حرفات رو!
دارم مي نويسم اين حس رو بلکه زودتر از بين بره، کاش دکمه ديليت زندگي کمي دم دست تر بود.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

يک تلنگر شيرين
مي دونم هر جوري که بخواي به اين مشکل جديد نگاه کني و نظر هر کسي رو که بخواي همه ميگن که يه بحران خيلي سخت در پيشه، شايد کلي هم برامون دل سوزي کنند و فکر کنن داريم يه عقب گرد حسابي مي کنيم و دوباره از صفر شروع مي کنيم. اما من اين روزها شادم، شادتر از هر روزي، سبکم، آرامم و البته عاشق. لازم بود برام اين تلنگر لازم بود تا يادم بياد دلايل شروع اين زندگي رو. نمي دونم کي بود چند وقت پيش بود، يه روز که داشتم با يکي از دوستام حرف مي زدم بهش گفتم مي دونم که مي تونم با خيلي از رفتارها کاري کنم که زندگيم قشنگ تر بشه اما چرا بايد اين کار رو بکنم و اون با بهت بهم نگاه کرد و گفت دليلي مهم تر از زندگيت؟ حالا امروز من اين دليل رو پيدا کردم يه چيز بازدارنده پيدا شده که مجبورم کنه قبل از هر رفتاريم فکر کنم و دوباره عاشق بشم. خيلي خوشحالم و حاضر بودم خيلي چيزهاي ديگه رو هم بدم اما اين روزها رو بدست بيارم. نمي دونم آخر اين ماجرا به کجا ختم ميشه اما من اين روزهاي پر از استرس رو که داريم با کمک هم طي مي کنيمش دوست دارم و شايد خودخواهي باشه اما ترجيح ميدم هميشه خطر اين ريسک مالي روي سرمون باشه اما زندگي همين رويه رو داشته باشه.
پ.ن: بارها و بارها شده که مامان بهم گفته خيلي از مشکلات تو از مشکل جدي نداشتن و تو ميشني براي خودت مشکل مي سازي. حالا که اين جريان پيش اومده دارم با خودم فکر مي کنم چند بار ديگه قراره اعتراف کنم به اشتباهام و ندونستن هام

برچسب‌ها:

....................................................................................................

شنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۷

Maybe
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آخيش اين پست قبلي رفت پايين و ديگه ديده نميشه. پست هاي وبلاگم رو به جز چند تاشون دوست ندارم. با اينکه توي ناراحتي نوشتن آرومم ميکنه ولي به همون نسبت هم بعدا ديدن اينجور نوشته ها حالم رو ميگيره. نمي دونم شايد بايد ببندم در اينجا و ننويسم ديگه . شايد بايد ياد بگيرم هيچ وقت برنگردم دوباره بخونمشون شايد بايد ياد بگيرم اينقدر تلخ نباشم شايد...

برچسب‌ها:

....................................................................................................

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

Lock
فردا و پس فردا امتحان فاينال زبانه، الان هم سه ساعته نشستم سر کتابام و دارم سعي مي کنم بخونم، اما با اين ذهن آشفته فقط دو صفحه پيش رفتم. خوابم هم نمي بره لعنتي، دوباره شب بيداري هاي من شروع شده و داره مي رسه به صبح. حتي کتاب هاي خوشگلي هم که از شهر کتاب گرفتم نمي تونم بخونم و همون جوري موندن توي کيسه اي که توي شهر کتاب اونا رو گذاشتن توش.
هيچ کاري نمي تونم بکنم. تا وقتي بيرون باشم مي تونم سعي کنم همه چيز رو فراموش کنم اما کافيه تا از در خونه بيام تو تا يادم بيفته واقعيت رو و حبابي که از صبح براي ساختنش زحمت کشيدم بترکه.

پ.ن: امروز وسط همه اين اتفاق ها دختر خالهه اومده ميگه بيا يکم با اين شوهر من صحبت کن بلکه دست از اين کاراش برداره و قبول کنه که اشتباهه. شايد تو بتوني قانعش کني. ها ها جوک از اين خنده دار تر. من بيام نقش يه آدم موفق با تجربه رو براي دو نفر ديگه بازي کنم! هر چند همه سعي ام رو کردم که بهشون بفهمونم اين راه رو شروع نکنن، با همه وجود مي ديدم که جاي دو سال پيش من وايسادن و دارن وارد همون راهي مي شن که ما رفتيم. اما خب بي فايده بود مگه من دو سال حرف چند نفر رو گوش کردم. کاش باور ميکردن حرفام رو.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

Lonely
- دلت گرفته چقدر،
مثل اينکه تنهايي.
- چقدر هم تنها.


نمي دونم ميشه بگم اين روزها تنهاتر شدم، غمگين تر شدم. نمي دونم اصلا ديگه ميشه صفت "تر" رو براش به کار برد. قبلا فکر مي کردم به نهايتش رسيدم و بهش خو گرفتم و قبولش کردم. اما انگار هميشه بايد منتظر غافلگير شدن بود.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

آرامش قبل از طوفان؟
نمي دونم بايد نگران آرامش امشب باشم و بهش مشکوک باشم يا دل بدم بهش.
دارم همه سعي ام رو مي کنم که پيش داوري نکنم.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

Cut
تمام شد، بالاخره شمشير رو از رو بستم. قرار نبود اين توهين ها تا ابد ادامه داشته باشه، نه بهتر بگم قرار نبود تا ابد تحمل بشن. گفته بودم که يکي از اين روزها اين جرقه زده ميشه، خب زده شد . شايد هم بهتر باشه بگم من بالاخره به مرز انفجار رسيدم. هرچند که بخش اصلي ماجرا پنجشنبه رو ميشه!
دلخوشکنک بچه گانه اي بود اين اميدواري که ميشه اين زندگي رو جداي از داشتن رابطه با خانواده ها نگه داشت و دلخور نشي کاش اين زندگي، کاش من، هم تراز خانواده ات بود.
اين روزها به شدت خسته شدم از ماسک رضايتمندي که مجبورم به صورتم بزنم و اين برنامه هفتگي و روتين سرزدن به خانواده ها هر هفته و هر هفته و هر هفته!

برچسب‌ها: , ,

....................................................................................................