یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

● When you are lonely
هر چقدر هم که فرد گرا و درون گرا باشي،
هر چقدر هم که عادت کرده باشي مستقل باشي،
هرچقدر از بچگي بين همه معروف بودي به خودمحور بودن و از پس مشکلات براومدن،
 هر چقدر هم که هميشه خودت از پس کارهات براومده باشي و نخواي از کس ديگه اي کمک بخواي،
باز يه موقع هايي هست که دوست داري يکي باشه که بدوني ميشه چشمات رو ببندي و خودت رو بسپري بهش و بزاري هدايتت کنه، يکي که ميدوني اونقدر ميشناست که عين خودته. دوست داري يکي باشه که هميشه بشه روش حساب کني ،يکي که ميتونه هدايتت کنه. چي ميگن اينجور مواقع؟ آهان، پشت پناهت باشه و مثل يه کوه پشتت درآد.
شايد هيچ وقت نخواي و موقعيتش پيش نياد که بخواد برات کاري کنه اما همين دلگرمي بودنش، همين که فکر بودنش باعث ميشه راحت بزني تو دل خطر، خودش بزرگترين کاره.
يه وقت هم ميبيني تا آخر عمر هيچ وقت اون موقعيت پيش نمياد اما يه تلنگر کوچيک باعث ميشه تصوري که تو از طرفت داشتي بشکنه، ظاهرا هيچ چيز عوض نشده فقط حسابي که تو رو طرفت ميردي فرق کرده. اما داغون ميشي، له ميشه،  کاري هم نميتوني بکني. دست و پا ميزني شايد يه روزنه،يه توجيه پيدا کني تا دوباره همه چيز برگرده سرجاش، اما هيچي نيست.
ميشي مثل اين چند روز من که مثل مرغ سرکنده دارم جون ميدم اما آروم نميشم.
 چرا بعضي زخم ها اينقدر درد داره :(

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

● فکرهايي با صداي بلند براي يه مهمان ناخواسته خيالي
نمي دونم تا حالا به اين موضوع فکر کردي اگه يه روز با همه احتياط هايي که کردي بهت خبر بدن که يه موجود ديگه داره درونت شکل ميگيري چه حالي ميشي؟ خوشحال ميشي؟ از اين ناخواسته بودنش به هم ميريزي؟ با خودت ميجنگي که راضي بشي که اين ناخواسته بودن حل ميشه و بالاخره کاريه که شده. يا نه فعلا با اين مهمون ناخواسته خداحافظي ميکني تا هر وقت که خودت خواستي دوباره دعوتش کني.
اينروزا خيلي ذهنم مشغول اين مسئله شده مي دونم که به هيچ وجه آمادگي پذيرش هيچ جور مهمون نا خواسته اي رو ندارم مي دونم که مدام دارم بلند اعلام ميکنم که هيچ راهي بجز راه آخر رو هم متصور نيستم اما مگه ميتونم منکر روحي از بين بردن يه موجود ديگه بشم؟ بعد هم تازه،بدبخت اون طفلکي که بخواد الان و وسط همه اين دست و پا زدن هاي من که هنوز تکليفم تو خيلي چيزا با خودم معلوم نيست بياد.
خودتم ميدوني که دنيا هنوز جاي قشنگي براي حضورت نيست

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

● :|
جنگ جهاني سوم شروع شد :(
پ.ن: به شدت مرتبط (+)

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

● جا زدن

مي ترسم اين روزها مدام دارم اين حس رو پس مي زنم اما مي ترسم. اين روزها که تو از هميشه بيشتر به من احتياج داري اين روزها که زندگي عاطفي مان در بهترين حالت است من دارم کم ميارم. کاش اين روزها تموم بشه زودتر، حتي اگه قرار باشه آخرش همه چيز رو از دست بديم و از لحاظ مالي به صفر مطلق برسيم. مي ترسم از روزي که تو به من نياز داشته باشي و من نتونم ديگه اون انرژي که اين روزها تو نياز داري رو بهت بدم. من دارم کم ميارم اين روزها. وقتي تو داري از ترس هات ميگي و مي دونم اگه کوچکترين ترديدي در من ببيني نابود ميشي، کم ميارم يهو. خالي ميشم از هر حسي. داغون ميشم و سکوت ميکنم. بايد تموم بشه اين روزها بايد قوي تر باشم نبايد بشکنم نه حالا که تو تا اين حد به من نياز داري اما مي ترسم از روزي که به تو بگم "بسه ديگه خسته شدم" اين جمله دو روزه که تا گلوم بالا اومده و به سختي قورتش دادم. نبايد بزارم که بالاتر بياد.

پ.ن: مي دونم که اين روزها نوشته هام گنگ شده، سخت نگيرين زندگيم هم به همين نسبت پا در هوا شده و بلاتکليف البته قطعا نه از لحاظ روابط دو نفره.

منبع عکس

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷

● روزي از جنس تولد
امروز رو دوست دارم و دارم همه سعي ام رو مي کنم که روز خوبي براي خودم بسازم هر چند که زير استرس وحشتناک اين روزها کار سختيه اما بودن تو و اين با هم بودن آرامش بخش خوبيه. هنوز هم فکر مي کنم روز تولد هر کسي براش بهترين روز اون سال مي تونه باشه هر چند که باورش کمي سخته که 25 ساله شدم و دارم وارد 26 سالگي ميشم. چند سال قبل چقدر اين سن برام نشونه بزرگ شدن بود فکر مي کردم آدم توي اين سن يکمي زيادي بزرگه اما خوب حالا خودم به اين سن رسيدم حس عجيبيه، ببينم چيزي به اسم سندرم 25 سالگي نداريم احيانا؟
اين سال ها از 20 سالگي تا 25 سالگي خيلي سريع گذشت بدون اينکه خيلي متوجه گذشتنش بشم اما امروز گذشتن از 25 سالگي يکمي برام عجيبه درست همون حسي که توي سن 20 سالگي داشتم. به هر حال اين هم ميگذره. نمي دونم شايد هم اين حس ناشي از استرس اين روزها باشه که اون هم ميگذره بالاخره.
امروز تولدمه پس حتما روز خوبيه :)

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷

● It's depended on you
منحني سينوسي زندگيم رو که نگاه ميکنم ميبينم معولا بدترين ضربه ها رو موقعي خوردم که تو اوج خوشي بودم. دقيقا موقعي که با تمام وجود اومده بودم جلو و هيچ گاردي نداشتم و بعد بدون اينکه کوچکترين انتظاري و پيش زمينه اي داشته باشم ضربه اي خوردم که مدت ها طول کشيد تا بتونم برگردم به حالت نرمال. جالب اينجا است که خيلي وقت ها خيلي ضربه هاي سخت تر و بدتري از اين ضربه ها خوردم اما چون تو موقعيتي بودم که گارد داشتم اون ضربه خيلي روم اثر نذاشه و فوقش يکمي سرم رو خم کرده ولي خيلي سريع دوباره برگشتم به حالت عادي.
هنوز هم نمي تونم انتخاب کنم که ترجيح ميدم يه زندگي روتين و بعضا بدون عشق داشته باشم اما ضربه کمتري بخورم و با همه چيز کنار بيام يا توي عشق و شور غرق بشم ولي هرازگاهي هم پيه ضربه هاي خيلي سختي رو به خودم بمالم!
گيج شدم حال کسي رو دارم که فکر مي کرده چه طوري باور کنه اين عشق و لذت دوباره و همش خيال مي کردم خوابه و تازه چند روز بود که داشتم باور مي کردم اين لحظه ها رو. حالا آنچنان دوباره ضربه خوردم که گيجم، حتي نمي تونم بهش فکر کنم مدام دارم صورت مسئله رو پاک ميکنم. مي دونم اگه اين اتفاق يه ماه پيش مي افتاد شايد حداکثر يه ساعت ناراحت بودم بعد هم همه چيز بر ميگشت به حالت اولش اما حالا اين ضربه اونقدر روم اثر گذاشته که حتي نمي تونم بهش فکر کنم.
حال خوشي بود باور اينکه توي اين روزهاي سخت فقط منم که مي تونم آرومت کنم. باور اينکه فقط منم که مي توني بهش تکيه کني. گاهي دوست دارم باور کنم حرفات رو!
دارم مي نويسم اين حس رو بلکه زودتر از بين بره، کاش دکمه ديليت زندگي کمي دم دست تر بود.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷

● يک تلنگر شيرين
مي دونم هر جوري که بخواي به اين مشکل جديد نگاه کني و نظر هر کسي رو که بخواي همه ميگن که يه بحران خيلي سخت در پيشه، شايد کلي هم برامون دل سوزي کنند و فکر کنن داريم يه عقب گرد حسابي مي کنيم و دوباره از صفر شروع مي کنيم. اما من اين روزها شادم، شادتر از هر روزي، سبکم، آرامم و البته عاشق. لازم بود برام اين تلنگر لازم بود تا يادم بياد دلايل شروع اين زندگي رو. نمي دونم کي بود چند وقت پيش بود، يه روز که داشتم با يکي از دوستام حرف مي زدم بهش گفتم مي دونم که مي تونم با خيلي از رفتارها کاري کنم که زندگيم قشنگ تر بشه اما چرا بايد اين کار رو بکنم و اون با بهت بهم نگاه کرد و گفت دليلي مهم تر از زندگيت؟ حالا امروز من اين دليل رو پيدا کردم يه چيز بازدارنده پيدا شده که مجبورم کنه قبل از هر رفتاريم فکر کنم و دوباره عاشق بشم. خيلي خوشحالم و حاضر بودم خيلي چيزهاي ديگه رو هم بدم اما اين روزها رو بدست بيارم. نمي دونم آخر اين ماجرا به کجا ختم ميشه اما من اين روزهاي پر از استرس رو که داريم با کمک هم طي مي کنيمش دوست دارم و شايد خودخواهي باشه اما ترجيح ميدم هميشه خطر اين ريسک مالي روي سرمون باشه اما زندگي همين رويه رو داشته باشه.
پ.ن: بارها و بارها شده که مامان بهم گفته خيلي از مشکلات تو از مشکل جدي نداشتن و تو ميشني براي خودت مشکل مي سازي. حالا که اين جريان پيش اومده دارم با خودم فکر مي کنم چند بار ديگه قراره اعتراف کنم به اشتباهام و ندونستن هام

برچسب‌ها:

....................................................................................................

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

● Lock
فردا و پس فردا امتحان فاينال زبانه، الان هم سه ساعته نشستم سر کتابام و دارم سعي مي کنم بخونم، اما با اين ذهن آشفته فقط دو صفحه پيش رفتم. خوابم هم نمي بره لعنتي، دوباره شب بيداري هاي من شروع شده و داره مي رسه به صبح. حتي کتاب هاي خوشگلي هم که از شهر کتاب گرفتم نمي تونم بخونم و همون جوري موندن توي کيسه اي که توي شهر کتاب اونا رو گذاشتن توش.
هيچ کاري نمي تونم بکنم. تا وقتي بيرون باشم مي تونم سعي کنم همه چيز رو فراموش کنم اما کافيه تا از در خونه بيام تو تا يادم بيفته واقعيت رو و حبابي که از صبح براي ساختنش زحمت کشيدم بترکه.

پ.ن: امروز وسط همه اين اتفاق ها دختر خالهه اومده ميگه بيا يکم با اين شوهر من صحبت کن بلکه دست از اين کاراش برداره و قبول کنه که اشتباهه. شايد تو بتوني قانعش کني. ها ها جوک از اين خنده دار تر. من بيام نقش يه آدم موفق با تجربه رو براي دو نفر ديگه بازي کنم! هر چند همه سعي ام رو کردم که بهشون بفهمونم اين راه رو شروع نکنن، با همه وجود مي ديدم که جاي دو سال پيش من وايسادن و دارن وارد همون راهي مي شن که ما رفتيم. اما خب بي فايده بود مگه من دو سال حرف چند نفر رو گوش کردم. کاش باور ميکردن حرفام رو.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

● Lonely
- دلت گرفته چقدر،
مثل اينکه تنهايي.
- چقدر هم تنها.


نمي دونم ميشه بگم اين روزها تنهاتر شدم، غمگين تر شدم. نمي دونم اصلا ديگه ميشه صفت "تر" رو براش به کار برد. قبلا فکر مي کردم به نهايتش رسيدم و بهش خو گرفتم و قبولش کردم. اما انگار هميشه بايد منتظر غافلگير شدن بود.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

● آرامش قبل از طوفان؟
نمي دونم بايد نگران آرامش امشب باشم و بهش مشکوک باشم يا دل بدم بهش.
دارم همه سعي ام رو مي کنم که پيش داوري نکنم.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

● Cut
تمام شد، بالاخره شمشير رو از رو بستم. قرار نبود اين توهين ها تا ابد ادامه داشته باشه، نه بهتر بگم قرار نبود تا ابد تحمل بشن. گفته بودم که يکي از اين روزها اين جرقه زده ميشه، خب زده شد . شايد هم بهتر باشه بگم من بالاخره به مرز انفجار رسيدم. هرچند که بخش اصلي ماجرا پنجشنبه رو ميشه!
دلخوشکنک بچه گانه اي بود اين اميدواري که ميشه اين زندگي رو جداي از داشتن رابطه با خانواده ها نگه داشت و دلخور نشي کاش اين زندگي، کاش من، هم تراز خانواده ات بود.
اين روزها به شدت خسته شدم از ماسک رضايتمندي که مجبورم به صورتم بزنم و اين برنامه هفتگي و روتين سرزدن به خانواده ها هر هفته و هر هفته و هر هفته!

برچسب‌ها: , ,

....................................................................................................

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

● زندگي، سکوت و ...
بازیگر زن تاتر در برنامه های تاتر در پارک بازی متوسطی را به شکل موزیکال ارائه داد . تم برنامه حول زن /مرد و برابری بود. و تم نسبتا خوبی بود. زنی که در سکوت و تنهایی به همراه همسرش که او نیز در سکوت و تنهایی زندگی میکند. زندگی مشترک در تنهایی ، انسانهایی که به عادت با هم زندگی میکنند ، انسانهایی که دیگر نه حرفی برای گفتن به همدیگر دارند و نه حوصله ی غر زدن سر همدیگر را. در آخر تاتر زن کارهای روزمره اش را میکند ، خانه را جاروب و رفت و روب میکند و کلید ها را روی میز میگذارد و خانه را برای همیشه ترک میکند . حالا که قرار است تنها باشد ، میتواند تنها هم زندگی کند.

از اينجا

برچسب‌ها:

....................................................................................................

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

● بها
اين روزها زندگي مستقل دلخواهي دارم اما گاهي بهايش کمي رنج آور ميشه، حضور مداوم يک نفر ديگه گاهي بدجوري از همه چيز دلزده ام ميکنه!

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

● توهين محترمانه!
قرار نيست هر رفتاري به حساب نزديک بودن و احساس راحتي کردن گذاشته بشه، از اون بدتر اينه که مجبور بشي خيلي رفتارها رو تحمل کني و به خاطر کس ديگه اي عکس العمل نشون ندي !!
فقط کاش ياد مي گرفتم حالا که به خاطر تو اين رفتارها رو تحمل مي کنم بعدش عصبانيت و ناراحتيم رو سر تو هوار نکنم :(

پ.ن: چرا دارم تو اين وبلاگ هم خودسانسوري مي کنم؟ چي داره جلوم رو مي گيره؟ خسته شدم از بس اين روزها دليل رفتارهام رو نفهميدم.

برچسب‌ها: , ,

....................................................................................................

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

● وصف حال
ويولت تو علاوه بر همه توانايي هات توانايي ذهن خوندن هم پيدا کردي؟ من بهت چيزي گفته بودم؟ آخه چرا کلمه به کلمه اين متنت اينقدر حرف دل منه:
ميدوني چيه؟ ديگه خيلي ديره براي برگشتنت ... ديگه خيلي ديره براي معذرت خواهي کردن ... زماني مي مردم و زنده ميشدم که فقط بشنومت ... زماني حاضر بودم از همه چيز بگذرم فقط در ازا شنيدن جمله جادويي "دوستت دارم" از تو ... زماني ساعتها چشمم به صفحه خاموش تلفن بود و گوشم به صداي سحر انگيز دينگ دينگ تلفن، فقط براي اينکه خبري ازت داشته باشم ... چه شبها که با چشمهاي اشک آلود خوابيدم از عتابي که متوجه ام کرده بودي ... چقدر دلم مي خواست بفهمي منو ... با تمام وجودت و نه با ... دوستت داشتم ... خيلي زياد ... ولي انگار ديگه توان سابق رو ندارم، ديگه نمي تونم انرژي بذارم براي ساختن و شروع کردن.. و دوباره عاشق بودن... نميدونم ...
پ.ن: ترس از اين شروع دوباره :( چيز خاصي نشده اين روزها فقط من ديگه تموم شدم هر روز هم که مي گذره هي منتظر رشارژ دوبارم ولي نميشه:(

برچسب‌ها:

....................................................................................................

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۷

● !Erteholiday
تعطيلات چند روزه هم شروع شد و ما هيچ برنامه اي نداريم. خوشحالم که برنامه مسافرتمان به هم خورد تا چند روز فرصت داشته باشيم تمام وقت کنار هم باشيم و به حرف هاي هم گوش بدهيم و جبران تمام نبودن هايي که در اين مدت دليل خيلي از بحث ها بود، بکنيم.
من اين روزهاي بي برنامه رو که قراره هر وقت دوست داريم بيدار بشيم وهزار بار برنامه بچينيم و بهم بزنيم و آخر سر هم کنار هم در خانه بمانيم به شدت دوست دارم.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

● عنوان؟ ندارد
بدترين اثر اين حرف ها آن است که من تا مرز جنون عصباني مي شوم و حرف ها قبل از اينکه بتوانم جلويشان را بگيرم سرازير مي شوند، وقتي بعد از تمام آن بحث ها گفتي که من عوض شدم که اگر تو ديگر هيچ صفت خوبي نداري من هم ديگر ويژگي خوبي برايم نمانده وقتي يا فرياد گفتم من همين جوري هم از تو بالاترم و تو تنها خيلي آرام گفتي: مي دانم. از خودم بدم آمد، چرا نمي توانم در اين جور مواقع هيچ چيز نگويم، چرا ياد نمي گيرم در بحث ها نبايد کسي را خرد کنم، کاش ياد بگيرم خودم را هميشه بالا نبينم و تا اين حد بي انصاف نباشم. مي دانم که انتهاي اين جاده جز تخريب نيست بايد جلوي اين تخريب را بگيرم اما کاش کمي همراه بودي، فقط کمي.

برچسب‌ها:

....................................................................................................

جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷

● پرونده مختومه
وقتي تمام بحث ها به دو جمله "اين ها همش زاييده خيالاتته" و يا " اين حرف ها همش از سر کينه است" ختم بشه هنوز انتظار داري عصباني نباشم، داد نزنم، گوش بدهم و باز بحث کنم؟
مي داني مشکل اينجا است که من با اينکه عادت کرده ام خيلي کارها رو نکنم و در عوض انتظاري هم نداشته باشم هنوز عادت نکرده ام تا اين حد احمق فرض شوم!!

برچسب‌ها:

....................................................................................................

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

● ?why? realy why
داری احوال میپرسی، صد بار باید سوالت رو تکرار کنی، داری یه چیزی تعریف میکنی میبینی اون طرف داره با صاب پمپ بنزین چک و چونه میزنه، داری قربون صدقه میری، میبینی محبت هات داره میخوره به در و دیوار. یعنی واقعن گفتن عبارت ِ ساده ی " الآن نمیتونم صحبت کنم، بعدن خودم تماس میگیرم" یا مثلن " فوتبال که تموم شد، تماس بگیر" یا " مهمونام که رفتن زنگ میزنم" یا " از بانک که اومدم بیرون بهت خبر میدم" یا .... اینقد سخت ِ که آقایون اصرار دارن اینجوری گه بزنن به اعصاب ِ آدم؟
دزديده شده از اينجا
پ.ن: يعني از اين بهتر نميشد حق مطلب رو ادا کرد.

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

● دلتنگي
ازدواج که مي کني، اولين ذوق که در گوشه دلت براي هميشه جا خوش ميکند يکي شدن براي هميشه است، اينکه مطمئني ديگر براي هميشه نيمي از قلب و روحت بي هيچ ترسي براي کسي شده که تنها کنار اون به آرامش ميرسي، خوشحالي که بيشترين زمان رو با کسي ميگذروني که شب هاي زيادي رو با ياد اون خوابيدي، خيلي از روزها رو داغون رفتي پيشش و آروم و خندون برگشتي، مطمئني از خوش بودن بقيه ساعت هاي عمرت، نقشه ها ميکشي براي اين روياي دو نفره.
اما زندگي هميشه روي ديگري هم داره، کنار همه اين لحظه هاي خوش، کنار تمام لحظه هاي نابي که اين زندگي دو نفره مي سازه، لحظه هايي هست که دلتنگ لحظه هاي بي خيالي روزهاي قبل ميشي، روزهايي که بدون دغدغه مسئوليت زندگي خوشي هاي دو نفره اي داشتيم، گاهي مثل امشب بغض ميکنم از اين روي بي رحم زندگي، از اين همه دويدن، از اينکه با وجودي که هر دو با همه وجود مي خواهيم نميشه که با بيشتر با هم باشيم، گاهي مثل امشب حس ميکنم يکي داره تو رو از من ميدزده، مي دونم که اين لحظه ها زود گذره اما دلتنگه لحظه هاي با تو بودنم

پ.ن: خيلي حرف ها توي سرم چرخ ميخوره که بنويسم اما نشد اين نوشته هم نشد اون چيزي که بايد بشه شايد بعدا اديتش کنم شايد هم نه!!

برچسب‌ها:

....................................................................................................