|
پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۷
●
يک تلنگر شيرين
.................................................................................................... مي دونم هر جوري که بخواي به اين مشکل جديد نگاه کني و نظر هر کسي رو که بخواي همه ميگن که يه بحران خيلي سخت در پيشه، شايد کلي هم برامون دل سوزي کنند و فکر کنن داريم يه عقب گرد حسابي مي کنيم و دوباره از صفر شروع مي کنيم. اما من اين روزها شادم، شادتر از هر روزي، سبکم، آرامم و البته عاشق. لازم بود برام اين تلنگر لازم بود تا يادم بياد دلايل شروع اين زندگي رو. نمي دونم کي بود چند وقت پيش بود، يه روز که داشتم با يکي از دوستام حرف مي زدم بهش گفتم مي دونم که مي تونم با خيلي از رفتارها کاري کنم که زندگيم قشنگ تر بشه اما چرا بايد اين کار رو بکنم و اون با بهت بهم نگاه کرد و گفت دليلي مهم تر از زندگيت؟ حالا امروز من اين دليل رو پيدا کردم يه چيز بازدارنده پيدا شده که مجبورم کنه قبل از هر رفتاريم فکر کنم و دوباره عاشق بشم. خيلي خوشحالم و حاضر بودم خيلي چيزهاي ديگه رو هم بدم اما اين روزها رو بدست بيارم. نمي دونم آخر اين ماجرا به کجا ختم ميشه اما من اين روزهاي پر از استرس رو که داريم با کمک هم طي مي کنيمش دوست دارم و شايد خودخواهي باشه اما ترجيح ميدم هميشه خطر اين ريسک مالي روي سرمون باشه اما زندگي همين رويه رو داشته باشه.
پ.ن: بارها و بارها شده که مامان بهم گفته خيلي از مشکلات تو از مشکل جدي نداشتن و تو ميشني براي خودت مشکل مي سازي. حالا که اين جريان پيش اومده دارم با خودم فکر مي کنم چند بار ديگه قراره اعتراف کنم به اشتباهام و ندونستن هام برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۴۱ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|