|
شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵
●
cease fire
1 comments
.................................................................................................... آتش بس است. اوضاع خونه رو ميگم. تمام تلاشي که کردم تا اينبار گول بازيت رو نخورم و نذارم دوباره کاري کني که باور کنم هنوز عشقي هست و خوشبختي، شکست خورد. بعد از آخرين باري که دعوا شد قسم خوردم که نزارم ديگه دباره عاشقم کني و بعد دوباره خيلي راحت همه چيز را از بين ببري.يک هفته ففط يک هفته دوام آوردم و الان به ظاهر دوباره همه چيز خوب شده اما فقط تاوقتي که دوباره من و تو يادمون بيفته که اول خودمون رو دوست داريم ....
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۳:۱۲ ب.ظ. توسط پانيچهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵
●
me too
0 comments
اس ام است جلوي رويم است نوشتي که دلت برام تنگ شده و سعي ميکني زود بياي چرا واژه ها اينقدر برام دور شدن هر کاري که ميکنم هر چقدر سعي ميکنم حتي وقتي در آغوشت هستم وقتي پوستت رو لمس ميکنم باز هم نمي تونم اين واژه ها رو تکرار کنم نمي تونم بگم منم دوستت دارم نمي تونم بگم منم دلتنگتم . وقتي هم که خيلي به خودم فشار ميارم فقط مي تونم بگم مي تو هاني. همين نهايت ابراز عشقم اين شده که تو بگويي و من هم سعي کنم و بگويم من هم.
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۸:۵۸ ب.ظ. توسط پاني
●
1 comments
.................................................................................................... همه حس هام رو گم کردم البته همش رو نه الان پر از حس انتقام و، دوري و نفرتم . و مهمتر از همه اينکه ديگه دوستت ندارم به همين سادگي و در عين حال سختي
شنيده بودم ازدواج عشق را از بين مي برد شنيده بودم اما باور نمي کردم مثل همه اين روزها که نمي خواهم باورشان کنم. قبلتر ها وقتي دعوايمان ميشد بعد از آرامش طوفان باز هم سرشار از عشق ميشدم اما حالا... به محض اينکه توي تخت ميام و کنارت دراز ميکشم آنقدر افکار تلخ و سرد بهم فشاره مياره که دوباره پا ميشم و اين بيدار موندنهاي شبانه من هر بار و هر بار داره بيشتر ميشه تا الان که به 5 صبح رسيده و تازه بعد از اينکه تو پاميشي و ميري من راحت مي خوابم. هر شب قبل از خواب چشمهام رو ميبندم و مدام با خودم تکرار ميکنم که تو اينجا نيستي تا خوابم ببره تا بتونم بخوابم. ديشب خواستم خودم رو امتحان کنم ميدوني به چي فکر کردم به مردن تو خواستم ببينم چقدر ناراحت ميشم چقدر ميتونم تو تصور اون لحظات دوام بيارم. اما ميدوني تيجه ترسناک بود من هيچ حسي نداشتم يعني هيچ حس بدي نداشتم. الان مدت هاست که دعا مي کنم وقتي بورست جور شد و خواستي بري کار من درست نشه و من حداقل به اين بهانه از تو دور بشم. يادت مياد يکسال پيش وقتي گفتي با استادت صحبت کردي و اون داره کارت رو جور ميکنه که بري يادت مياد حال من رو؟ با اينکه استادت قول داده بود با هم ميريم اما من زار ميزدم که نکنه يه وقت تو بي من بري و حالا دارم زار ميزنم که نکنه تو با من بري. يه ديالوگ هست تو فيلم Match point اونجا که کريس يه معشوقش ميگه ازدواج اون با زنش يه کار روتين بوده و روابطش يا زنش کاملا مکانيکال بوده، بد جوري درکش کردم من و تو هم دوستهاي فوقالعاده بوديم براي هم معشوق هاي معرکه اي بوديم اما به عنوان زن و شوهر فاجعه ايم. لعنت به اين فضاي ايراني که توش براي با عشق بودن مجبور به ازدواج ميشي و بعد براي دوباره به دست آوردن عشق مجبور به جدايي! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۵:۴۸ ب.ظ. توسط پانيشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۵
●
2 comments
.................................................................................................... رابطه امان زندگيمان دوستي مان همه چيز دارد از هم مي پاشد يعني داريم از هم مي پاشانيمش. به طرز مسخره اي ديگه فقط وقتي مي تونم دوست داشته باشم که پيش هم نباشيم با ديدنت تموم دلتگيها و عشقم تبديل ميشه به لجبازي و فرياد. من تو ديگه فقط وقتي مي تونيم هم رو دوست داشته باشيم که پيش هم نباشيم . مسخره است مگه نه؟
پنج روز پيش رفتم و براي دومين ماهگرد عروسيمون برات لباس خريدم توي ذهنم هزار بار جشن اون شب رو تصور کردم غذاهايي که برات مي پزم لباسي که ميپوشم مدل ارايش موهام و هزار چيز مسخره ديگه اما حالا چي؟ هنوز 3 روز مونده به ماهگردمون و دادن هديه ها اما چي شده؟ همون اتفاقي که تمام مدتي که داشتم خريد مي کردم ته ذهنم ازش مي ترسيدم افتاده و دوباره دعوا کرديم و دوباره دارم فکر مي کنم که من بي تو چي شکليه؟ من تو بايد کم کمک عادت کنيم به نبودن هم نمي دونم شايدم يه راه حل ديگه اي هم باشه که يکي مثل يه روانشناس بدونه . اونم امتحانش مي کنيم اما از اين به بعد من فقط دلم مي خواد يکي بياد جلوم از اون اراجيف عشق و دوست داشتن و زندگي آروم و يار من تو دنيا تک و خلاصه همه اون چيزايي که خودم مثل خر تو 3-4 سال اخير ميگفتم جلوم بلغور کنه تا دندوناش رو خيلي شيک بريزم تو دهنش و بعدشم مليح ترين پوزخند دنيا رو بزنم و سوت زنان راهم بگيرم و برم! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۵۴ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|