|
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
●
تولدانه
0 comments
.................................................................................................... 24ساله شدم، به همين سادگي. بچه که بودم هميشه فکر ميکردم 24 سالگي کاملترين سن از لحاظ شخصيتيه، سنيه که توش دانشگاهم رو تموم کردم سر کار ميرم، شايد به ازدواج فکر کنم و بدونم از زندگي چي ميخوام. حالا 24 سالم با دنيايي متفاوت از تموم فکرهاي بچگي اونجوري نبود ولي دوستش دارم.
تولدم مبارک :) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۵۸ ب.ظ. توسط پانيسهشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶
●
مرثيه اي براي يک رويا
18 comments
.................................................................................................... چینی ها میگن:
اگر میخواهی شاد باشی برقص، اگر میخواهی آرام باشی بجنگ و اگر میخواهی فراموش کنی، بنویس يه فايده خيلي خوبه نوشتن اينه که آدم رو از فکر کردن مدام به چيزهايي که تو ذهنش چرخ ميخوره خلاص ميکنه، ميخوام تمام تلخي هايي که از جشن عروسي دارم رو بنويسم و بزارم همين جا بمونه و ديگه به ذهنم برنگرده، تموم اون چيزايي که باعث شده تا الان که نزديک يکسال از اون شب گذشته هنوز نرفتم سراغ عکاس و فيلم بردارمون و هر بار که به پاک کردن فيلممون تهديدم ميکنه يه جوري راضيش کنم به صبر کردن. نمي دونم چرا اينجوري بود نه اون شب که همه اتفاقات شباي قبلش همه ريزترين خريدهاي که کرديم همه و همه برام جز اعصاب خرد چيزي نداشت. * - از خريد حلقه شروع شد، اعتراف تلخيه اينکه حلقم رو دوست ندارم که فقط به اين خاطر خريدمش که مجبور شدم با مادر همسر گرامي و بالطبع مادر خودم بريم خريد. اينکه بعد از يه روز چرخ زدن تو بازار مجبور شدم، چون روم نشد بگم يه روز ديگه هم بيايم و حلقه اي رو خريدم که دوستش ندارم. هنوز هم منتظر اولين فرصتم که بريم و دوتايي اونقدر بگرديم تا يه حلقه خوشگل بخريم. بعد از اين جريان بود که با خودم عهد کردم ديگه همه خريدها رو دوتايي بريم و کسي رو نبريم. از طرف مامان خودم مشکلي نبود چون از اولشم ميگفت وقتي همه چيز براي خودتونه چرا نميريد با سليقه خودتون بخريد اما از اون طرف، ظاهرا من بدجوري سنتهاي احمقانه فاميلي رو لرزوندم. *- اولين نشونه اش تو خريد سرويس بود با خوشحالي اومديم و به همه نشونش داديم که يه سرويس فانتزي خريديم که يه چيزيه که خيلي هم زنونه نيست که دوستش دارم اما حرف ها اين خوشي رو خيلي زود گرفت. *- چاپ کارت عروسي، دقيقا 5 روز زير و رو کرديم بهارستان رو و مدام هم دنبال کارت و متني که بتونم قابش کنم و بزنمش به ديوار، همه چيز آماده بود که پدر همسر گرام امر فرمودن که آبروي ما ميره با اين متن جلوي مهمون ها که بايد متن عوض بشه؛ دعوا ميشه و طبق معمول باز هم من بازنده ميدون ميشم. بعد از عروسي حتي ديگه يه بار هم نرفتم سراغ کارت عروسي که با اون همه عشق خريده بودمش چون فقط زجرم ميده و من هنوزم هر کارت عروسي که مياد دستم نگاهم بي اختيار ميره روي متنش و قفل ميشه :( *- تو تموم فشارهاي کاري قبل از عروسي مدام ميشنوم که چرا شما همه کارها رو خوتون انجام ميديد چرا تقسيم نمي کنيد و من نمي فهمم چطور ميتونم سليقم رو به همه تفهيم کنم که بتونند جاي من تصميم بگيرم. *- براي پاتختي قراره لباس بدوزم و براي حنابندون دارم دنبال يه لباس آماده ميگردم بعد از يک هفته گشتن پيداش ميکنم، ميريم که بخريم که آقاي همسر باز يادش مي افته که بايد مادرش هم باشه، دوباره همون پرسه تکرار ميشه به مامانم زنگ ميزنم و ميگم که اونم بياد، ديروقته مي افته به روز ديگه، چند روز ديگه که دوباره وقت ميکنيم بريم در کمال ناباوري رنگي که من پسنديده بودم فروخته شده. *- شب حنابندونه و داماد توي مجلس نيست و آخر شب به ما ملحق ميشه، انتظار دارم به خاطر لباس و آرايشم براش جذاب تر باشم، اما در کمال ناباوري با من خداحافظي ميکنه و ميره که عمه اش رو برسونه خونش اون سر شهر و وقتي برميگرده که من از خستگي بيهوشم. فرداش داريم اسباب ها رو ميچينيم بهش گلايه ميکنم که نياز داشتم به بودنش، که کاش بود در عين ناباوري نيم ساعت بعد داريم سر هم فرياد ميزنيم، و من گوشه ذهنم مينويسم اولين دعوا توي خونه خودمون، دو روز قبل از عروسي. *- داريم با فيلم بردار قرار داد مي بنديم، تقريبا التماس ميکنم به همسر گرامي که بزار تمام عکس هاي سر مجلس رو بزاريم به عهده فيلم بردار، لج ميکنه و قبول نميکنه ميگه با دوربين خودمون ميندازيم، نتيجه اين ميشه که به جز عکس هاي دو نفره و خانواده درجه يک با هيچ کس ديگه عکس نداريم و من مورد توسط افراد زيادي متلک نوازي ميشم اون شب که شما ما رو دعوت کرديد که فقط براتون کادو بياريم و دريغ از يه عکس که با ما بندازيد و چون همه از فاميلهاي همسر جان هستم برمي گردم نگاش ميکنم که يه چيزي بگه که حداقل بگه اين خواست من نبوده اما به جز يه خنده احمقانه چيزي گيرم نمياد. *- داريم کيک سفارش ميديم، پسري که داره سفارش رو يادداشت ميکنه ميگه ميتونيم با آژانس کيک رو بفرستيم دم باغ و فقط شما تحويلش رو هماهنگ کنيد، باز هم همسر جان قبول نميکنه و ميگه نه دوستم مياد ميگيره و تموم استدلال هاي من براي اينکه اون شب اونقدر سرمون شلوغه که يادت ميره رو به هيچ ميگيره. شب عروسيه و ساعت 10:30 شب، همه منتظر کيکند و آقاي همسر يادش ميوفته که به کسي نگفته بره دنبال کيک :(( قرار ميشه شام سرو بشه و بعد کيک رو بيارن، بعد از شام تا ارکستر مياد شروع کنه آهنگ کيک رو بزنه صاحب باغ سر ميرسه و ميگه اماکن بهش بيشتر از 12 شب اجازه نداده و برق رو ميشکه، نتيجه اينکه کيک با دست زدن هاي چپ و راست بقيه و تو تاريکي کامل برش زده ميشه تو تمام مدت من داشتم به وسواسم تو انتخاب گل کيک و تجسمم از وقتي که ارکستر داره از 10 تا1 رو براي بريدن کيک ميشمره فکر ميکردم، همشون تو يه لحظه دود شد و رفت. *- شب قبل از عروسيه دوست دارم که فردا صبح از خونه و از پيش مامان و بابا برم آرايشگاه آقاي همسر هم همين طور، دوري خونه ها کار رو مشکل ميکنهف انتظار داري با يک ساعت زودتر راه افتادن کارها درست بشه اما در کمال تعجب مي شنوم که آقاي همسر ميگه تو فردا با آژانس برو آرايشگاه منم خودم ميرم!!!! و تو مدام با خودت فکر ميکني خيلي جالبه که عروس رو آزانس ببره آرايشگاه. *- شب قبل از عروسيه، زنگ ميزني به آرايشگرت و راضيش ميکني به جاي ساعت 3 تو رو 1 حاضر کنه و کلي قربون صدقش ميري تا قبول کنه. فردا ساعت يکه و حاضر و آماده نشستي تو آرايشگاه اما داماد حاضر نيست و ساعت دو و نيم از آرايشگاه درمياد و تو توي تمام اين يک ساعت و نيم داري حرفهاي گوش نواز آرايشگرت رو تحمل ميکني!! *- سر شامه، موقع سرو معلوم ميشه تو سرو اول به جز برنج چيزي تو ديس ها نيست و پرسنل محترم تمام غذاهايي رو که يک هفته صرف انتخابشون کردي يادشون رفته سرو کنن، داري منفجر ميشه از عصبانيت و همه فقط دارن آرومت ميکنن. *- آخر شبه، ميايد خونه خودتون، همه هستن و اومدن خداحافظي کنند وقتي ميرم تو بغل بابا تا از ازش خداحافظي کنم ميزنم زير گريه، نمي خوام که بره، همه چشمها خيس ميشه، و بابا سعي ميکنه آرومم کنه که ديگه کوچولو نباشي. همه ميرند با همون چشماي گريون پناه ميبرم به بغل همسر گرامي، شروع ميکنه به ناز کردنم و بعد کم کم گله ميکنه که چرا گريه ميکنم که اون آدم بدي نيست و نمي خواد بلايي سر من بياره، مبهوت نگاش ميکنم تا شايد يه نشون کوچيک از شوخي تو حرفاش ببينم اما قيافش اونقدر جديه که آروم راه ميفتم و ميرم تو اتاق تا لباسم رو در بيارم. *- يک هفته بعد از عروسيه، صبح از خواب پا ميشم به تمام اتفاقات هفته قبل فکر ميکنم، حالم خوب نيست تلخي اتفاقات ديوونم ميکنه، دعوا ميشه، مهم نيست سر چي، يهو گونم داغ ميشه و فقط ميتونم مبهوت نگاش کنم و از اتاق بيام بيرون، بازم گوشه ذهنم مينويسم فقط يک هفته بعد از عروسي!! *- براي ماه عسل هزارتا برنامه ريختم، هميشه روياي ماه عسل من توي کيش بوده، با آبهاي گرم خليج فارس، برنامه ريزي ميکنم، اما در کمال ناباوري چون باباش ميگه کيش چيزي نداره جز بازار، برنامه ميره رو هوا، نميريم کيش به همين راحتي. اين قصه ادامه داشت تا مدت ها، اما اتفاق هاي بالا از همه بيشتر با روز عروسي پيوند خورده و براي همين من رو مي ترسوند از اينکه برم سراغ فيلم اون شب. اما تازگي ها يه فکر مدام ته ذهنم بهم ميگه بايد برم اين فيلم رو ببينم تا بهم ثابت بشه که اون شب لحظه هاي خوب هم داشتم که ببينم شاد بودم که يادم بياد. ميريم، يکي از همين روزها حتما ميريم سراغش، قول ميدم □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ. توسط پاني دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶
●
Finally Done
0 comments
.................................................................................................... تمام شد! بالاخره اين پروژه لعنتي از زندگي من بيرون رفت.
برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۴ ق.ظ. توسط پانيشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۶
●
اراجيف شبانه
0 comments
.................................................................................................... خانوم حنائيسم :))
1- هه هه يکي اومده براي پست قبلي من کامنت گذاشته که من خيلي زبان عربي رو دوست دارم به وبلاگ من سر بزن :)) 2- دارم از دلشوره ميميرم، فردا بايد پروزم رو براي بار دوم به استاد تحويل بدم. چي ميشه که اين دفعه بشه 3- يادتونه پريسا پرگلکي منون خيلي وقت پيش ها دعوت کرده بود به بازي آرزوها، اون موقع هيچي ننوشتم چون هيچ آرزويي نداشتم روزاي تلخم به اين نتيجه رسونده بودم که نبايد براي آينده نقشه بکشم که وقتي اون چيزي که ميخواستم نشد اينقدر وحشتناک نخوره تو ذوقم اما حالا کم کم دارم آرزو دار ميشم، براي خودم خيلي حس جالبيه. اولين آرزومم اينه که بتونم رشته عوض کنم و برم معماري بخونم يا طراحي داخلي شايدم گرافيک، بدجوري هوس انگيز ناکه 4- دوميش هم اينه که اين زبان مزخرفم از اين حالت در بياد و بتونم يه جمله بيشتر از آي ام بوک بگم، آي خدا اين پروژه من تموم بشه من ميترکونم 5- کسي تو تهران کلاس رقص خوب سراغ نداره؟ کلاس رقص ايراني نه ها از اين کلاس هاي رقص دو نفره، يه جايي که من و اين همخونه گرام بتونيم بريم با هم رقص ياد بگيريم، يه چيزي تو مايه هاي شل وي دنس. البته يادم نرفته اينجا ايرانه، اما خب بازي آرزوهاست ديگه 6- حال و هواي اين روزها؟ نمي دونم شايد من پوست کلفت شدم، شايد بي تفاوت شايد هم منطقي تر. هر چي که هست هنوز هم حسرت اتفاقاتي که افتاده رو مي خورم اما ... همان حکايت پوست کلفتي است ديگر، هنوز هم يک روز عاشقم يک روز فارغ، يک روز بدبخت يک روز عادي اما تلخي قضيه اينجا است که اگر 5 سال پيش بودم عمرا ديگه دم به اين تله ميدادم. تله ازدواج رو ميگم البته وگرنه دوست پسر گرام همچنان به جاي خودش بود 7- خداييش من موندم اين خانوم حنا چطوري اين همه شماره مياره به توصيه اين خانوم رفتيم وبلاگ حبه، بسي هم کيف نموديم که بالاخره يک وبلاگ توپ ديگه هم پيدا کردم، کلي هم عاشق اون تئوري بوسيدن نشانه دوست داشتن است و گاز گرفتن نشانه عشقش شديم و از ديشب هم کلي رو اين همسر گرام پيادش کردم و حالا امروز اومدم ميبينم رفته مرخصي استحقاقي آقا!!! 8- فيلم نوربيت رو ديدم و نصفه شبي قهقه ميزدم از خنده، خدا بود اين ادي مورفي با اين سه تا نقشي که بازي کرده ببنيد حتما! 9- کتاب "نامه براي کودکي که هرگز زاده نشد" اوريانا فالاچي رو خوندم، زندگي کردم با تک تک جملاتش، اين هم شديدا توصيه ميشه 10- در يک هفته از سه نفر که برام خيلي خيلي عزيز بودن شنيدم که چراغهاي رابطشون خاموش شده و هر سه دفعه من فقط به خودم لعنت مي فرستادم که نمي تونم اونجوري که ميخوام کمکشون کنم يعني اصولا اينجور مواقع چي ميتوني بگي، تو اين جور موقع ها اون آرزوي تغيير رشته به روان شناسي خوندن تغيير ميکنه 11- اي بابا تموم نميشه اين شماره ها چرا، هنوز مونده دوتا!!!!!!! 12- صميمي ترين دوستم قصد رفتن داره و من موندم که اگه بره من بعد از 12 سال از کجا کسي رو بيارم جايگزينش کنم 13- هشت روز ديگه تولد 24 سالگيمه و 19 روز ديگه سالگرد عروسي، هنوز براي هيچ کدوم برنامه اي ندارم و از اون مهمتر هيچ احساسي و به لطف شلوغي اين روزها، مدام احساسات مايوسانه ام را پس ميزنم و سعس ميکنم زندگي کنم، حتي شده به ظاهر اووووووف تموم شد انگار:) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱:۱۱ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|