یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶

تلنگري براي يک مرثيه
نتونستم، تمام اين مدت فقط داشتم خودم رو گول ميزدم هنوز هم نميتونم جلوي فلاش بکهاي ذهنم رو به شب عروسي بگيرم. نميفهمم چرا اين حفره نمي خواد پر بشه. تو تمام اتفاقات ديگه تونستم از قفل کردن ذهنم روي اونها جلوگيري کنم اما تو اين يه مورد تنها کاري که تونستم بکنم فرار از موقعيت هايي که اون شب رو يادم بياره، دارم از همه چيز فرار ميکنم اين بده تلخه اين چيزي نيست که بخوام اما چاره اي هم براش ندارم.دختر خالهه داره عروسي ميکنه از وقتي افتاده دنبال کاراي عروسيش خودم بهش زنگ زدم که ميام کمکش اما همون شب اول وقتي به حال مرگ افتادم از ناراحتي فهميدم بايد خودم رو بکشم کنار قبل از اينکه دوباره بيفتم تو اون حلقه باطل، فيلم عروسي رو گرفتيم اما هنوز حتي يک دور کامل هم نگاهش نکردم نميتونم، ميخوام اما نميتونم دوام بيارم، لعنت، لعنت، چرا اون اتفاقات تلخ همزمان شد با عروسي چرا تو يه موقعي اتفاق نيفتاد که هيچ اتفاق ديگه اي باهاش همزمان نباشه يه اتفاقي که مدام اطرافيان، اتفاقات و تلنگرهاي کوچيک يادآوريش نکنه، هيچ کس براي دعواهاش سالگرد نميگيره اما همه عروسي ميگيرن همه سالگرد عروسي ميگيرن همه ميخوان فيلم عروسي رو ببينن و هيچ کس من رو اين وسط نميفهمه، نميفهمن که من با عروسي مشکل ندارم ، يادآوري خاطرات موازي با اونه که داغونم ميکنه، يک سال طول کشيد تا تونستم تموم انرژيم رو بزارم براي فراموش کردنش براي جدا شدن از اون پيله، وقتي حالم خوبه وقتي همه چيز آرومه مدام به خودم ميگم تونستي، که تونستم جلوي هجوم اون همه فکر رو بگيرم اما کوچکترين تلنگري يادم ميندازه که نشده، نتونستم :((
درد داره اين اتفاق ها، درد داره اينکه هيچ دفعه اي نتونستم به آقاي همسر بفهمونم اين فرار من از يادآوري جشن عروسي به خاطر پشيموني از ازدواج نيست به خاطر هجوم يادآوري اتفاقات موازي با اونه، ميبينم که خسته شده ميفهمم که فکر ميکنه چقدر احمق بوده، هيچ وقت تا اين حد احساس نتونستن در عين خواستن نکردم ديگه تموم شدم، خالي شدم، آخرين قطره هاي انرژيم رو هم مصرف کردم. چرا همه اون اتفاقات يه موقع ديگه اتفاق نيفتاد، اگه اينجوري بود تا حالا هزار بار فراموش شده بود هزار بار.

برچسب‌ها: ,

2 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۶

مرثيه اي براي يک رويا
چینی ها میگن:
اگر میخواهی شاد باشی برقص،
اگر میخواهی آرام باشی بجنگ
و اگر میخواهی فراموش کنی، بنویس

يه فايده خيلي خوبه نوشتن اينه که آدم رو از فکر کردن مدام به چيزهايي که تو ذهنش چرخ ميخوره خلاص ميکنه، ميخوام تمام تلخي هايي که از جشن عروسي دارم رو بنويسم و بزارم همين جا بمونه و ديگه به ذهنم برنگرده، تموم اون چيزايي که باعث شده تا الان که نزديک يکسال از اون شب گذشته هنوز نرفتم سراغ عکاس و فيلم بردارمون و هر بار که به پاک کردن فيلممون تهديدم ميکنه يه جوري راضيش کنم به صبر کردن.
نمي دونم چرا اينجوري بود نه اون شب که همه اتفاقات شباي قبلش همه ريزترين خريدهاي که کرديم همه و همه برام جز اعصاب خرد چيزي نداشت.
* - از خريد حلقه شروع شد، اعتراف تلخيه اينکه حلقم رو دوست ندارم که فقط به اين خاطر خريدمش که مجبور شدم با مادر همسر گرامي و بالطبع مادر خودم بريم خريد. اينکه بعد از يه روز چرخ زدن تو بازار مجبور شدم، چون روم نشد بگم يه روز ديگه هم بيايم و حلقه اي رو خريدم که دوستش ندارم. هنوز هم منتظر اولين فرصتم که بريم و دوتايي اونقدر بگرديم تا يه حلقه خوشگل بخريم.
بعد از اين جريان بود که با خودم عهد کردم ديگه همه خريدها رو دوتايي بريم و کسي رو نبريم. از طرف مامان خودم مشکلي نبود چون از اولشم ميگفت وقتي همه چيز براي خودتونه چرا نميريد با سليقه خودتون بخريد اما از اون طرف، ظاهرا من بدجوري سنتهاي احمقانه فاميلي رو لرزوندم.
*- اولين نشونه اش تو خريد سرويس بود با خوشحالي اومديم و به همه نشونش داديم که يه سرويس فانتزي خريديم که يه چيزيه که خيلي هم زنونه نيست که دوستش دارم اما حرف ها اين خوشي رو خيلي زود گرفت.
*- چاپ کارت عروسي، دقيقا 5 روز زير و رو کرديم بهارستان رو و مدام هم دنبال کارت و متني که بتونم قابش کنم و بزنمش به ديوار، همه چيز آماده بود که پدر همسر گرام امر فرمودن که آبروي ما ميره با اين متن جلوي مهمون ها که بايد متن عوض بشه؛ دعوا ميشه و طبق معمول باز هم من بازنده ميدون ميشم. بعد از عروسي حتي ديگه يه بار هم نرفتم سراغ کارت عروسي که با اون همه عشق خريده بودمش چون فقط زجرم ميده و من هنوزم هر کارت عروسي که مياد دستم نگاهم بي اختيار ميره روي متنش و قفل ميشه :(
*- تو تموم فشارهاي کاري قبل از عروسي مدام ميشنوم که چرا شما همه کارها رو خوتون انجام ميديد چرا تقسيم نمي کنيد و من نمي فهمم چطور ميتونم سليقم رو به همه تفهيم کنم که بتونند جاي من تصميم بگيرم.
*- براي پاتختي قراره لباس بدوزم و براي حنابندون دارم دنبال يه لباس آماده ميگردم بعد از يک هفته گشتن پيداش ميکنم، ميريم که بخريم که آقاي همسر باز يادش مي افته که بايد مادرش هم باشه، دوباره همون پرسه تکرار ميشه به مامانم زنگ ميزنم و ميگم که اونم بياد، ديروقته مي افته به روز ديگه، چند روز ديگه که دوباره وقت ميکنيم بريم در کمال ناباوري رنگي که من پسنديده بودم فروخته شده.
*- شب حنابندونه و داماد توي مجلس نيست و آخر شب به ما ملحق ميشه، انتظار دارم به خاطر لباس و آرايشم براش جذاب تر باشم، اما در کمال ناباوري با من خداحافظي ميکنه و ميره که عمه اش رو برسونه خونش اون سر شهر و وقتي برميگرده که من از خستگي بيهوشم.
فرداش داريم اسباب ها رو ميچينيم بهش گلايه ميکنم که نياز داشتم به بودنش، که کاش بود در عين ناباوري نيم ساعت بعد داريم سر هم فرياد ميزنيم، و من گوشه ذهنم مينويسم اولين دعوا توي خونه خودمون، دو روز قبل از عروسي.
*- داريم با فيلم بردار قرار داد مي بنديم، تقريبا التماس ميکنم به همسر گرامي که بزار تمام عکس هاي سر مجلس رو بزاريم به عهده فيلم بردار، لج ميکنه و قبول نميکنه ميگه با دوربين خودمون ميندازيم، نتيجه اين ميشه که به جز عکس هاي دو نفره و خانواده درجه يک با هيچ کس ديگه عکس نداريم و من مورد توسط افراد زيادي متلک نوازي ميشم اون شب که شما ما رو دعوت کرديد که فقط براتون کادو بياريم و دريغ از يه عکس که با ما بندازيد و چون همه از فاميلهاي همسر جان هستم برمي گردم نگاش ميکنم که يه چيزي بگه که حداقل بگه اين خواست من نبوده اما به جز يه خنده احمقانه چيزي گيرم نمياد.
*- داريم کيک سفارش ميديم، پسري که داره سفارش رو يادداشت ميکنه ميگه ميتونيم با آژانس کيک رو بفرستيم دم باغ و فقط شما تحويلش رو هماهنگ کنيد، باز هم همسر جان قبول نميکنه و ميگه نه دوستم مياد ميگيره و تموم استدلال هاي من براي اينکه اون شب اونقدر سرمون شلوغه که يادت ميره رو به هيچ ميگيره.
شب عروسيه و ساعت 10:30 شب، همه منتظر کيکند و آقاي همسر يادش ميوفته که به کسي نگفته بره دنبال کيک :(( قرار ميشه شام سرو بشه و بعد کيک رو بيارن، بعد از شام تا ارکستر مياد شروع کنه آهنگ کيک رو بزنه صاحب باغ سر ميرسه و ميگه اماکن بهش بيشتر از 12 شب اجازه نداده و برق رو ميشکه، نتيجه اينکه کيک با دست زدن هاي چپ و راست بقيه و تو تاريکي کامل برش زده ميشه تو تمام مدت من داشتم به وسواسم تو انتخاب گل کيک و تجسمم از وقتي که ارکستر داره از 10 تا1 رو براي بريدن کيک ميشمره فکر ميکردم، همشون تو يه لحظه دود شد و رفت.
*- شب قبل از عروسيه دوست دارم که فردا صبح از خونه و از پيش مامان و بابا برم آرايشگاه آقاي همسر هم همين طور، دوري خونه ها کار رو مشکل ميکنهف انتظار داري با يک ساعت زودتر راه افتادن کارها درست بشه اما در کمال تعجب مي شنوم که آقاي همسر ميگه تو فردا با آژانس برو آرايشگاه منم خودم ميرم!!!! و تو مدام با خودت فکر ميکني خيلي جالبه که عروس رو آزانس ببره آرايشگاه.
*- شب قبل از عروسيه، زنگ ميزني به آرايشگرت و راضيش ميکني به جاي ساعت 3 تو رو 1 حاضر کنه و کلي قربون صدقش ميري تا قبول کنه. فردا ساعت يکه و حاضر و آماده نشستي تو آرايشگاه اما داماد حاضر نيست و ساعت دو و نيم از آرايشگاه درمياد و تو توي تمام اين يک ساعت و نيم داري حرفهاي گوش نواز آرايشگرت رو تحمل ميکني!!
*- سر شامه، موقع سرو معلوم ميشه تو سرو اول به جز برنج چيزي تو ديس ها نيست و پرسنل محترم تمام غذاهايي رو که يک هفته صرف انتخابشون کردي يادشون رفته سرو کنن، داري منفجر ميشه از عصبانيت و همه فقط دارن آرومت ميکنن.
*- آخر شبه، ميايد خونه خودتون، همه هستن و اومدن خداحافظي کنند وقتي ميرم تو بغل بابا تا از ازش خداحافظي کنم ميزنم زير گريه، نمي خوام که بره، همه چشمها خيس ميشه، و بابا سعي ميکنه آرومم کنه که ديگه کوچولو نباشي. همه ميرند با همون چشماي گريون پناه ميبرم به بغل همسر گرامي، شروع ميکنه به ناز کردنم و بعد کم کم گله ميکنه که چرا گريه ميکنم که اون آدم بدي نيست و نمي خواد بلايي سر من بياره، مبهوت نگاش ميکنم تا شايد يه نشون کوچيک از شوخي تو حرفاش ببينم اما قيافش اونقدر جديه که آروم راه ميفتم و ميرم تو اتاق تا لباسم رو در بيارم.
*- يک هفته بعد از عروسيه، صبح از خواب پا ميشم به تمام اتفاقات هفته قبل فکر ميکنم، حالم خوب نيست تلخي اتفاقات ديوونم ميکنه، دعوا ميشه، مهم نيست سر چي، يهو گونم داغ ميشه و فقط ميتونم مبهوت نگاش کنم و از اتاق بيام بيرون، بازم گوشه ذهنم مينويسم فقط يک هفته بعد از عروسي!!
*- براي ماه عسل هزارتا برنامه ريختم، هميشه روياي ماه عسل من توي کيش بوده، با آبهاي گرم خليج فارس، برنامه ريزي ميکنم، اما در کمال ناباوري چون باباش ميگه کيش چيزي نداره جز بازار، برنامه ميره رو هوا، نميريم کيش به همين راحتي.

اين قصه ادامه داشت تا مدت ها، اما اتفاق هاي بالا از همه بيشتر با روز عروسي پيوند خورده و براي همين من رو مي ترسوند از اينکه برم سراغ فيلم اون شب. اما تازگي ها يه فکر مدام ته ذهنم بهم ميگه بايد برم اين فيلم رو ببينم تا بهم ثابت بشه که اون شب لحظه هاي خوب هم داشتم که ببينم شاد بودم که يادم بياد. ميريم، يکي از همين روزها حتما ميريم سراغش، قول ميدم

برچسب‌ها: ,

18 comments ....................................................................................................

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

متنفرم، از خودم!
عصبانیم ،از خودم متنفرم، از اینکه با یه تلنگر ساده همه خاطرات تلخ هجوم میاره تو ذهنم و نمیتونم جلوی هیچ کدومشون رو بگیرم. می دونستم اینجوری میشه برای همین الان 3 روز بود داشتم به بهانه های مختلف در میرفتم از زیر دیدن فیلم عروسیمون اما امشب دیگه نشد مامان و بابات اینجا بودن و مجبور شدم به خاطر اونا فیلم رو بزارم و بعد تمام شهامتم رو جمع کردم و نشستم و شروع کردم به دیدن ، فقط 5 دقیقه دوام آوردم. داشتم بالا میوردم همه خاطرات تلخ این چند ماه رو دویدم تو اتاق و بالش گذاشتم رو سرم که هیچ صدایی نشنوم اما صدای ارکستر مثل پتک تو سرم میکوبید نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم که یهو اومدی تو گیج شدی بودی که چی شده ؟ التماست کردم که بری بیرون نمیخواستم ترکش این حال بد بازم نصیب تو بشه. تو رفتی و خاطره ها مثل فیلم از جلوم میگذشت، فشار وحشتناک قبل از عروسی، ترس من از جدا شدن از خانواده ام، زور گفتن بابات سر کارت عروسی و اینکه من هیچ کاری نتونستم بکنم و هنوزم این آرزو رو دارم که کارت عروسیمون رو قاب کنم و بزنم به دیوار اما نمیتونم چون هر دفعه که متنش رو میبینم حالم بد میشه و دیوونه میشم، دعوای شب قبل از عروسی، دلخوری صبحش، دیر شدن همه کارا، حرص خوردن شبش تو باغ، هشت رو بعد از عروسی، تلخی هشت روز بعد از عروسی. روز هشتم، روز تلخی، روز تلخی. بازم زور گفتن بابات سر جای ماه عسل ما، نرفتنمون به کیش چون بابات نمیخواست، فاجعه شب آخر ماه عسل، اینکه هرگز نمیتونم اون کارت رو ببخشم و فقط دارم سعی میکنم فراموشش کنم، زار زدنهام تو آژانس تا برسم خونه مامان، این چند ماه، این چند ماه سیاه، این چند ماه لعنتی، این چند ماه پر از بغض پراز کینه پراز درد، این چند ماه بد، لغنت به این فیلم، انگشتش رو گذاشت رو حلقم و مجبورم کرد بالا بیارم همه اینها رو دوباره ،نمیخواستم اینجوری بشم نمیخواستم این آرامش از بین بره حداقل نه تا 29 بهمن نشد، لعنت به من که اینقدر ناتوان شدم حتی بلد نیست این زندگی رو چند روز نگهش دارم . کاش میفهمیدی من رو کاش وقتی صدات کردم، اینبار هم میبخشیدی من رو کاش نمیگفتی که من هنوز از تو متنفرم ، نیستم، دارم سعی میکنم، کاش باور میکردی این رو که میخوام همه چیز رو درست کنم اما نمیتونم جلو این همه تلخی این خاطره ها دوام بیارم خفه خون میگیرم یهو، برقم میره انگار، مغزم قفل میکنه رو تلخی ها، دارم میشکنم باز:(((((

برچسب‌ها: ,

0 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

Note III
(دو سال قبل - یک هفته قبل از نامزدی)
●مسخره است...الان هر کس دیگه ای جای من بود باید خوشحال ترین لحظه های عمرش رو داشت ...اما پس این حس بد چیه چرا دست از سرم بر نمی داره...الان که دیگه همه دعواها تموم شده...الان که قرار همه چیز رو گذاشتن اما من نمی تونم از این حسم جدا بشم.... احساسا کسی رو دارم که چون بقیه دارند این راه رو میرند منم مجور به همراهیشونم.... این راه راهی نبود که من می خواستم...من دارم با زندگیم رو با کسی شروع می کنم که تمام رویای این دو سالم بوده ...اما سایه پدرش اونقدر روی زندگیمون سنگین که نمی تونم حتی شیرین این لحظه رو حس کنم... حس مس کنم من فقط دارم با جسم اون ازدواج میکنم و ولی فکرش فکر پدرش.... چرا این حس ها ولم نمی کنند..خستم ..می خوام بخوابم و بعد بلند شم و ببینم همه این اتفاق ها فقط یه کابوس بوده... زندگی که من توش اختیاری ندارم زندگی من نیست.... یه دکور برای بقیه.... یه ویترین برای همه بجز ما...خستم...سردمه....گم شدم....کلافم.....ترسیدم...آرامشم رو گم کردم...می خوام گم بشم تو این شهر پر از هیاهو .می خوام منم بشم یکی از بقیه آدم هایی که هر روز بی تفاوت از کنارم می گذرند.... می خوام از همه چی دل بکنم اما نمیشه. اینی که الان اینجا نشسته من نیستم دیگه حتی خودم رو هم نمی شناسم....راستی اینی که الان اینجا کیه؟ یعنی واقعا منم...نمی دونم باید برم ...شاید یه روزی دوباره خودم رو پیدا کنم اما اگه نشه چی؟ اگه دیگه هیچ وقت نزارند خودم باشم چی؟ نه من می تونم من باید بتونم.... یعنی امیدوارم:(

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

Note II
(دو سال قبل- یک روز بعد از دومین جلسه خواستگاری)

روزهاي سردي است... همه چيز تلخ است....شکستن يک رويا يک ذهنیت هميشه عذاب آور است اما وقتی اون رويا دو سال از زندگيت رو پر کرده باشه اون وقت شکستنش باعث ميشه تو هم بشکني...از اينکه نمي دونم براي حفظ زندگيم بايد چي کار کنم از خودم متنفرم تا حالا هيچ وقت خودم رو اينقدر ناتوان حس نکرده بودم اينکه تنها کاري که از دستم بر مياد اينه که بينم تا بقيه برام تصميم بگيرند از خودم متنفرم ...از خودم از همه از تمام کساني که دارند اين لحظات رو بوجود ميارند بدون اينکه ما رو ببننند.... اينکه مثل يه تيکه جنس سر من چونه ميزنند ...اينکه من چند تا سکه ميارزم....خدايا اين روزها اونقدر سياه اونقدر تلخ که فقط دوست دارم يکي يه سيلي بزنه تو گوشم و از اين کابوس بيدارم کنه...چرا همه اينقدر خودخواه شدند ... حرف هايخودشون رو به اسم ما ميزنند تمام کارهاي خودخواهنشون رو پشت اسم ما قايم مي کنند.... پول چه تضميني ميتونه براي ما داشته باشه..کاش هيچ وقت هيچ چيزي به اسم مهريه و جهزيه و هر چيزي که توش رنگي از پول بود وجود نداشت...کاش مي ذاشتن زندگي رو از اول اول خودمون بسازيم .. کاش مي ديدند که ما هم آدميم...... تا حالا اينقدر مترسک وار يه جا نشسته بودم تا يه عده خيلي راحت انگار نه انگار که من اونجام تا اين حد تحقيرم کنند.....من دورم از خودم دورم...از همه حتي از اون هم دور شدم ...باورم نميشه که اين اتفاق ها براي من افتاده.. انگار از بالا وايسادم و فقط يه تماشاگرم.... کاش يکي بود که ميشد باهاش حرف زد يکي که بگه چي کار کنيم...يکي که بتونه به خانواده هامون بفهمونه که اين حرف ها به معني دادن امتياز نيست اينکه با هم تفاهم کنند به معني شکست يکي ديگه نيست ...اينکه اونها با اينکه خوشبختي ما رو ميخاند اما اينا خوشبختی نیست. ديشب بدترين شب زندگيم بود اينکه همه يه حس گرو کشي داشتن و حس مي کردند که اگه کوتاه بياند مغبون شدند.
ما هنوز اول راهیم و به شدت احتياج داريم خانواده هامون قدم به قدم کنارمون باشند اما اونا اصلا ما رو نمي بينند و از همين الان براي هم جبهه گرفتند. خدايا آدم تو ميدون جنگ هم اينقدر بي رحم نيست حتي تو ميدون جنگ هم به زخمي ها رحم مي کنند اما ديشب هيچکس حتي صداي شکستن قلب ما رو نشنيد. صداي شکستن بغض ما تو جر و بحث هاي اونا گم شد. ديشب اصلا کسي ما رو نديد.
از الان همش مي ترسم تو هر جلسه اي که قرار دوباره خانوادهامون با هم حرف بزنن دارم کابوس ديشب دوباره تکرار ميشه

خدايا مي دونم هر چيزي تا سختي پشتشت نباشه شيريني توش حس نميشه اما خدا جون تو که مهربون بودي تو که مي دونستي طاقت ما چه قدر پس چرا ما؟..... اما نه بازم شکرت...من مي دونم تا حالاشم تو خواستي پس از اين به بعدم اگه تو بخواي همه چيز درست ميشه.
ساعت ۸ شب الان ۲۴ ساعت از همه اين حرفها ميگذره اما من هنوزم نمي تونم باور کنم که دیشب اینقدر سیاه بوده.

برچسب‌ها: ,

2 comments ....................................................................................................

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

Note I
داشتم نوشته های یکی از وبلاگهام رو که الان دیگه وجود نداره مرور میکردم حس های اون موقعم رو مدتی بود فراموش کرده بودم اما زمان ثابت کرد چیزی عوض نشده.... بعضی هاش رو میزارم اینجا:

( دو سال قبل - شش ماه قبل از نامزدی و یک ماه قبل از تصمیم برای قبول زندگی مشترک)

چهار ساعت دارم آرشيو خورشيد خانوم رو ميخونم مخصوصا حرفاي زمان عقد و حالا هم درباره زندگي مشترک........خيلي از حرفام توي نوشته هاش بود خيلي از حس هام رو که نمي تونسم بگم توي نوشته هاش خوندم ....خيلي خوبه که ببيني يکي ديگه ام مثل تو فکر ميکرده....يه جور دلگرميه......نمي دونم هنوز هم گيجم

.......................................................

به طرز مسخره اي همچيم توي زندگيم قاطي شده دارم گم ميشم توي اين شهر شلوغ پلوغ ..از اينکه نمي تونم تصميم گييرم از دست خودم عصبانيم ...از اينکه نمي دونم جلوم چي قرار داره مي ترسم.... مي ترسم از تصميمي که قراه بگيرم .....ميترسم اگه درست نتوم فکر کنم ..درست نتونم تصميم بگيرم......احماقانه ترين حس ها رو دارم و در عين حال افتادم توي يه زندي بدو بدو ..همه چي قاطي شده ....صبح بدو سرکار...بعد دانشگاه ...بعد ديدن کسي که هنوز از تصميمت درباره زندگي خودت و خودش ميترسي...اين وسط به همه فقول دادي که فکرات رو مي کني و جواب ميدي.....اما انوقدر در حال بدو بدويي که حتي نمي رسي فکر کني....براي تا اينجا رسيدنم خيلي از سنتهاي خانواده و جامعت رو شکستي به خيلي ها نه گفتي... براي با هم بودن به خيلي ها ثابت کردي عاشقي ولي حالا همش از خودت مي پرسي واقعا عاشقي؟..... يعني جدا ميتوني از اين پيله اي که داري جدا بشي...هنوز نميتوني بفهمي که کسي که جلوت برات دوست پسر يايه شريک زندگي براي هميشه...يه دقيقه بعد به خودت ميگي اين چرنديات چيه..معلومه که عاشقي...مطمئني که از هر چيزي بيشتر دوستش داري...اما بعد دوباره ترديد ميکني ........دوباره شک ميکني...اصلا نمي دوني کجايي...دوست دارم يه مدت از همه چي دور باشم تو خلا باشم تا بتونم فکر کنم ...... هزار تا سوال توي ذهنت هست که نمي دوني بايد بپرسيشون يا نه... نمي دوني اين چرنديات که مياد تو ذهنت رو بايد بپرسي با نه....جراتش رو نداري...همش ميگي بزار براي يه وقتي که موضوع ي کم جدي تر باشه ....بعد دوباره ميترسي... از اينکه يه تيکه کاغذ و چند تا امضا بايد اين کار رو جدي کنه از اينکه جرات نداري حرفات رو بزني...از اينکه ميترسي بگي حق طلاق ميخواي از اينکه بگي حق کار و مسافرت ميخواي از اينکه بگي حق زندگي ميخواي ..... هزار تا حرف توي ذهنم که حتي نمي دونم به چه ترتيبي اينجا بايد بنويسمش .... هنوز نتونستي براي اينکه بفهمي ميتوني اين مسئوليت رو قبول کني يا نه بزگ شدي چواب پيدا کني از هزار تا اگر و اما ديگه ميترسي...... عصباني ميشي وقتي ميبيني هي يه چيزي پيش مياد که نميزاره تو اون جور که ميخواي تصميم بگيري و چيزي هلت نده....وقتي ميبيني هنوز ميترسي از اينکه اون عشق قديميش هنوز از بين نرفته باشه ..... لعنتي حتي از ترس اينکه يه روز اينجا رو بخونه ذهنت آشفته شده ...ساعت ۴ صبح و هنوز نتونستي براي هيچ کدوم از فکرات يه راه حل درست و منطقي پيدا کني ...خسته اي......اونقدر که خيلي وقت حتي يادم رفته گريه کنم ... از خودم دور شدم گم شدم....... ميترسي اگه بگي آره بيشتر گم بشي ..بيشتز از خودت دور بشي..اونقدر تو زندگي و کار و هزار تا روزمرگي ديگه غرق بشي که حتي نتوني فکرايي که داشتي رو يادت بياد..... کاش ميتونسم فکر رو که اين چند وقت هزار بار تو کلم چرخ خورده رو بهش بگم....بگم که يه مدت همو نبنيم تا بفهميم اين علاقه اين مدت يه عادت نبوده..... نميتونم بهش بگم هر چيزي رو نبايد اونقدر گفت تا مثل هر چيز ديگه اي عادي بشه...... بعد حس ميکنم وقتي که نمي تونم اينا رو بگم با هم خيلي غريبه ايم از هم خيلي دوريم....اما فرداش دوباره فکر ميکنم همه اين حرفا چرند....و بعد دوباره و دوباره و دوباره

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................