|
شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵
●
متنفرم، از خودم!
0 comments
.................................................................................................... عصبانیم ،از خودم متنفرم، از اینکه با یه تلنگر ساده همه خاطرات تلخ هجوم میاره تو ذهنم و نمیتونم جلوی هیچ کدومشون رو بگیرم. می دونستم اینجوری میشه برای همین الان 3 روز بود داشتم به بهانه های مختلف در میرفتم از زیر دیدن فیلم عروسیمون اما امشب دیگه نشد مامان و بابات اینجا بودن و مجبور شدم به خاطر اونا فیلم رو بزارم و بعد تمام شهامتم رو جمع کردم و نشستم و شروع کردم به دیدن ، فقط 5 دقیقه دوام آوردم. داشتم بالا میوردم همه خاطرات تلخ این چند ماه رو دویدم تو اتاق و بالش گذاشتم رو سرم که هیچ صدایی نشنوم اما صدای ارکستر مثل پتک تو سرم میکوبید نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم که یهو اومدی تو گیج شدی بودی که چی شده ؟ التماست کردم که بری بیرون نمیخواستم ترکش این حال بد بازم نصیب تو بشه. تو رفتی و خاطره ها مثل فیلم از جلوم میگذشت، فشار وحشتناک قبل از عروسی، ترس من از جدا شدن از خانواده ام، زور گفتن بابات سر کارت عروسی و اینکه من هیچ کاری نتونستم بکنم و هنوزم این آرزو رو دارم که کارت عروسیمون رو قاب کنم و بزنم به دیوار اما نمیتونم چون هر دفعه که متنش رو میبینم حالم بد میشه و دیوونه میشم، دعوای شب قبل از عروسی، دلخوری صبحش، دیر شدن همه کارا، حرص خوردن شبش تو باغ، هشت رو بعد از عروسی، تلخی هشت روز بعد از عروسی. روز هشتم، روز تلخی، روز تلخی. بازم زور گفتن بابات سر جای ماه عسل ما، نرفتنمون به کیش چون بابات نمیخواست، فاجعه شب آخر ماه عسل، اینکه هرگز نمیتونم اون کارت رو ببخشم و فقط دارم سعی میکنم فراموشش کنم، زار زدنهام تو آژانس تا برسم خونه مامان، این چند ماه، این چند ماه سیاه، این چند ماه لعنتی، این چند ماه پر از بغض پراز کینه پراز درد، این چند ماه بد، لغنت به این فیلم، انگشتش رو گذاشت رو حلقم و مجبورم کرد بالا بیارم همه اینها رو دوباره ،نمیخواستم اینجوری بشم نمیخواستم این آرامش از بین بره حداقل نه تا 29 بهمن نشد، لعنت به من که اینقدر ناتوان شدم حتی بلد نیست این زندگی رو چند روز نگهش دارم . کاش میفهمیدی من رو کاش وقتی صدات کردم، اینبار هم میبخشیدی من رو کاش نمیگفتی که من هنوز از تو متنفرم ، نیستم، دارم سعی میکنم، کاش باور میکردی این رو که میخوام همه چیز رو درست کنم اما نمیتونم جلو این همه تلخی این خاطره ها دوام بیارم خفه خون میگیرم یهو، برقم میره انگار، مغزم قفل میکنه رو تلخی ها، دارم میشکنم باز:(((((
□ نوشته شده در ساعت
۴:۰۴ ق.ظ.
توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|