|
چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷
●
مرحوم پيشي
....................................................................................................يالا بياين اعتراف کنين کدومتون گربه ما رو چشم کردين؟ چند روز پيش مامان بچه ها رفت زير ماشين و مرد :(((( الانم فقط همين بچه اش مونده که طفلکي يتيم شده، از وقتي هم مامانش مرده کلي مهربون شده و ديگه وقتي مي خواي نازش کني شاخ و شونه نميکشه برات. حالا کار هر کردومتون که بوده بياد اعتراف کنه از چشمش توي جاهاي مفيدتري استفاده کنيم ;) ![]() برچسبها: روزانه, گربه وارانه □ نوشته شده در ساعت ۱۰:۲۰ ب.ظ. توسط پانيدوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷
●
ناخواسته
.................................................................................................... دخترک همسن منه، همکلاس دوران دبيرستان و فاميل دور، 5 ماه پيش عروسي کرد و دانشجوي فوق ليسانسه. همسرش هم دانشجوي دکترا هر دو از دانشگاه تهران. خيلي اتفاقي ميبينمش حال و احوال ميکنيم و اولين سوالي که مي کنه اينه که بچه دار نشدم؟! با تعجب ميگم نه خيلي زوده هنوز. ميخنده و ميگه آخه خودش سه ماه بارداره. توي صحبت هاش معلوم ميشه نا خواسته هم بوده. بهش ميگم آخه چه جوري؟ مگه جلو.گيري نمکيردي؟ ميخنده و ميگه نه حالا هم که شده.
بعدي دختريه 10 سال از من بزرگتر، ليسانسه و تازه ازدواج کرده و از بچه متنفره. ميگه اگه يه روز بچه دار بشه جدا ميشه و ميزنه زير همه چيز. بهش ميگم حتما خيلي سفت و سخت مراقبت ميکنه؟ خيلي عادي جواب ميده نه هيچ کار نميکنه و به خدا توکل ميکنه. حدودا چهل ساله است وتحصيلکرده. کوچکترين بچه است 15 سالشه، به قول خودش داره کم کم به سراشيبي زندگيش نزديک ميشه که ميفهمه بارداره. جلوي چشمهاي پر از سوال همه ريز ميخنده و ميگه فکر نميکرده ديگه نيازي به مراقبت باشه و ناخواسته باردار شده. يکي بياد من رو توجيه کن، اينا مثلا قشر تحصيلکرده جامعه مان. يعني چي که نمي دونستم؟ يعني چي که نمي خواستم اما کاري هم نمي کردم و به خدا توکل ميکردم؟ کي قراره حداقل بدن خودمون رو بشناسيم. برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۳ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
●
When you are lonely
....................................................................................................هر چقدر هم که فرد گرا و درون گرا باشي، هر چقدر هم که عادت کرده باشي مستقل باشي، هرچقدر از بچگي بين همه معروف بودي به خودمحور بودن و از پس مشکلات براومدن، هر چقدر هم که هميشه خودت از پس کارهات براومده باشي و نخواي از کس ديگه اي کمک بخواي، باز يه موقع هايي هست که دوست داري يکي باشه که بدوني ميشه چشمات رو ببندي و خودت رو بسپري بهش و بزاري هدايتت کنه، يکي که ميدوني اونقدر ميشناست که عين خودته. دوست داري يکي باشه که هميشه بشه روش حساب کني ،يکي که ميتونه هدايتت کنه. چي ميگن اينجور مواقع؟ آهان، پشت پناهت باشه و مثل يه کوه پشتت درآد. شايد هيچ وقت نخواي و موقعيتش پيش نياد که بخواد برات کاري کنه اما همين دلگرمي بودنش، همين که فکر بودنش باعث ميشه راحت بزني تو دل خطر، خودش بزرگترين کاره. يه وقت هم ميبيني تا آخر عمر هيچ وقت اون موقعيت پيش نمياد اما يه تلنگر کوچيک باعث ميشه تصوري که تو از طرفت داشتي بشکنه، ظاهرا هيچ چيز عوض نشده فقط حسابي که تو رو طرفت ميردي فرق کرده. اما داغون ميشي، له ميشه، کاري هم نميتوني بکني. دست و پا ميزني شايد يه روزنه،يه توجيه پيدا کني تا دوباره همه چيز برگرده سرجاش، اما هيچي نيست. ميشي مثل اين چند روز من که مثل مرغ سرکنده دارم جون ميدم اما آروم نميشم. چرا بعضي زخم ها اينقدر درد داره :(
□ نوشته شده در ساعت
۱۲:۰۱ ق.ظ.
توسط پاني
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷
●
Just made a mistake
....................................................................................................![]() نمي دونم اين تليغات جديد بانک سامان رو ديدين يا نه؟ يه چيزي تو مايه هاي همين عکس بالا. من اولين بار اين تبليغ رو حدود يه هفته قبل (همون روزي که هم جا برف ميومد) سر خيابون ولنجک تو ابعاد خيلي بزرگ قبل از شروع سربالايي ولنجک ديدم. چون ماشين در حال حرکت بود فقط تونستيم خط اولش رو بخونيم، از لحاظ رنگ و سايز هم کاملا شبيه تابلوهاي راهنمايي رانندگي بود و با توجه به سربالايي تند اون خيابون و سابقه تو برف موندن ماشين ها فکر کرديم لابد اين رو زدن که ملت يکم تند برن هي بکس و باد (املاش درسته؟) نکنن وسط خيابون. ولي به هر حال عجيب بود. تا اينکه دوباره موقع برگشتن اين دفعه خوب تابلو نگاه کرديم تا بالاخره دوزاريه افتاد! حالا اين هفته که دوباره از اونجا رد ميشديم ديدم کلا تابلو رو پوشوندن و ظاهرا فقط ما اونجوري فکر نمي کرديم ;) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۴۷ ق.ظ. توسط پانيجمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۷
●
شرح يک افقي شدن
.................................................................................................... دقيقا شب همون وقتي که پست قبلي رو گذاشتم برعکس هميشه که زودتر از 1 و 2 نصفه شب خوابم نميبره ساعت 11 که شد ديدم چشمام ديگه با چوب کبريت هم باز نميمونه و رفتم تو رختخواب يک کم گذشت شروع کرده به لرزيدن اول فکر کردم مشکل با يه پتوي اضافه حل ميشه اما کم کم هر چي پتو و لحاف و روتختي تو خونه داشتيم هم انداختم روم اما انگار نه انگار من با تمام اين کپه لحاف روم افتاده بودم رو ويبره، رفتم رو مبل کنار شوفاژو چسبيدم به رادياتور تا کم کم بعد از يک ساعت يکم گرم شدم و خوابم برد تا حدود يک ساعت بعد که از شدت تب و حرارت از خواب بيدار شدم و شروع کردم به کم کردن پتو ها و دوباره يه ساعت بعد لرز و بعد تب تا صبح. صبح هم ساعت 8 صبح همسر جان پاشد رفت بهشت زهرا براي تشييع جنازه يکي از فاميل هاي دورشون و من موندم و حوضم. البته چون خوابيده بودم فکر نمي کردم اوضاعم خيلي هم بد باشه تا حدود ساعت 10 که ديگه چشمام از شدت حرارت داشت منفجر ميشه سعي کردم 4 دست و پا هم شده خودم رو برسونم به شير آب و يکم خنک بشم که با همون اولين تکون از شدت سرگيجه داشتم ميرفتم تو ميز شيشه اي وسط سالن پس موندم سر جام و ادامه حالت بيهوشي و تب. ساعت 12 هم زنگ زدم به همسر مربوطه که ببينم کجاست؟ گفت تازه جنازه رو از غسالخونه آوردن. بهش گفتم که عذر خواهي کنه و بياد من رو ببره دکتر که ترجيح داد تا آخر مراسم بمونه و مطمئن شه يه وقت مرده فرار نميکنه! بعد هم تا ساعت4 ادامه حالت بيهوشي و داغي و لرز تا بالاخره همسر جان اومد و من رو رسوند بيمارستان و بعد از يه بستري شدن 3 ساعته تو اورژانس تبم از 39/5 رسيد به 37/5 و بعد از 16 ساعت دنيا دوباره خنک شد و من الان يه سرما خورده عاديم دوباره :)
پ.ن: قرار نبود اين پست پينوشت داشته باشه اما بدليل ادامه تبعاتش يه سوال. واقعا من توقعم خيلي بالا است که انتظار داشتم همسر مربوطه مراسم تشييع رو ول کنه و بياد من رو برسونه بيمارستان، اصولا عادت ندارم از هيچ کس متوقع باشم اما نه در شرايطي که کوچکترين تکوني نمي تونستم بخورم و حتي يه ليوان آب هم کنارم نبود و توانايي انجام کاري رو هم نداشتم. واقعا من دارم اشتباه ميکنم يا همسر جان بعد3 سال هنوز فرق دوست پسري و همسري رو نمي دونه؟ بعدا نوشت: شب روي تخت اورژانس که بودم بهش گفتم يادته امشب چه شبي ايه؟ 4 سال ازش گذشت باورت ميشه؟
□ نوشته شده در ساعت
۲:۱۹ ق.ظ.
توسط پاني
سهشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۷
●
جشن شب يلدا پرشين بلاگ
.................................................................................................... مي خواستم از جشن شب يلدا پرشين بلاگ بنويسم اما تا دو روز بعد از جشن که خونه نبودم الان هم که چشمام از زور سرماخوردگي باز نميشه کلا. پس فقط يه چند تا لينک مرتبط
برچسبها: جشن پرشين وبلاگ, روزانه □ نوشته شده در ساعت ۸:۲۷ ب.ظ. توسط پانيشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
●
بانک داري الکترونيک
.................................................................................................... سه شنبه قبل همسرجان رو براي امتحان ielts ثبت نام کردم و نحوه پرداخت پولش هم به صورت اينترنتي بود يعني يه فرصت 48 ساعته بهت ميده اگه پول رو واريز کني که هيچي وگرنه ثبت نام کنسل ميشه. ما حساب هاي خودمون روي بانک پارسيانه اومدم برم پرداخت کنم که ديدم نوشته الان يه هفته است بانک پارسيان از طرف قراردادشون خارج شد ولي خب بانک هاي ديگه مثل صادرات و ملي و پاسارگاد و ... فعاله. رفتيم بانک پاسارگاد که يه کارت خريد بخريم گفتن ما يه همچين چيزي نداريم و اگر ميخوايد بايد حساب باز کنيد و تقاضاي کارت کنيد که حداقل 10 روز طول ميکشه. بعد هم که بانک ها بسته شد و فرداش هم که چهارشنبه بود و به خاطر عيد بانک ها تعطيل بودن. ما ها هم دست به دامن بقيه شديم و يه کارت بانک ملي گير آورديم و پرداخت کرديم اما سيستم بانک ملي قطع بود نشد. با بانک صادرات امتحان کرديم اون هم قطع بود نشد. (اين فرآيند کارت پيدا کردن يه چند ساعتي طول کشيده بود و ديگه شب شده بود و کاري نميشد بکنيم) فردا صبح زنگ زدم به دختر خاله که ازش کارت پاسارگادش رو بگيرم که اونم موجودي نداشت رفتيم از حساب خودمون پول رو واريز کرديم رو حساب اون و نهايتا بعد از طي يه پرسه حدودا 7-8 ساعته 2 ساعت مونده به تموم شدن مهلت پول پرداخت شد.
دولت الکترونيک خوبه خيلي هم خوبه، اما هنوز زير ساختهاش بد جوري لنگ ميزنه. توي وقتي که مثل اين چند روز تعطيل ميشه سيستم بانک هاي دولتي قطع ميشه دست ما هم به جايي بند نبود. کاري که در حالت عادي با سيستم سنتي مثلا نيم ساعت وقت من رو ميگرفت که برم بانک و پول رو واريز کنم کشيده شد به 7-8 ساعت تو دو روز. شايد اگه ما از همون اول کارتمون پاسارگاد بود همه چيز خيلي هم ايده آل و روتين بود اما خب نبود و اين همه وقتمون تلف شد کلي هم حرص خورديم (اون موقع که ما ثبت نام کرديم تا ماه june پر شده بود و اگه اين مي پريد معلوم نبود دوباره کي جا پيدا کنيم هر چند که ديشب همه تاريخ هاش با هم باز شد دوباره) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۰۷ ق.ظ. توسط پانيپنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷
●
نازنين يارم
.................................................................................................... بالاخره بغض اين چند وقت ديشب شکست، ديشب وقتي بالاخره بعد از همه اين چند ماه که مامان و بابا هيچي از مشکلات اين چند وقت نمي دونستن نشستم و حرف زدم باهاشون. چه حس خوبي بود که بدوني يکي هست که هميشه به حرفات گوش بده که دلداريت بده. گفتم و گفتم از همه اتفاقات، از اينکه يه اشتباه زندگيمون رو زير رو کرد از اينکه گفتن اينکه از صفر شروع مي کنيم خيلي راحت تر از عمل کردن بهشه، از قانون جنگل اين مملکت. از تمام حرص ها و فشارهاي اين چند وقت.
چقدر خوبه که مامان هست که سرم رو بزارم تو بغلش و با بوي تنش آروم بشم و در کمال تعجب ببينم که مدام يه چيزي داره گلوم رو فشار ميده و چشمام رو داغ ميکنه. سخته اين روزها اما تنها نيستم مامان که هست مطمئنم که يکي هميشه هست که وقتي براش حرف مي زنم بگه "بميرم برات چي کشيدي اين چند وقت" -سلام بهاره-. بابا که هست مي دونم يکي هست که بودنش بزرگترين دلگرميه. بالاخره مامان تونست بغض فشار اين چند وقت رو بشکنه. تازگي ها هر چقدر هم که ظاهرم آرومه هر چقدر هم که از چيزي نمي ترسيدم، بدنم جا زده زير اين همه فشار. با کوچکترين هيجاني، حتي اگه هيجان ديدن يه مسابقه فوتبال باشه، دست و پاي راستم ضعف ميره و قدرت دستم تقريبا به صفر ميرسه و چيزي رو نمي تونم با دستم بلند کنم. اما حالا خوبه که يکي هست که مطمئنت ميکنه، يکي که چشمات رو مي بندي و آروم ميشي.
□ نوشته شده در ساعت
۱:۵۹ ق.ظ.
توسط پاني
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
●
گند زدم
.................................................................................................... گند زدم مبسوط، يه مدت قبل يه روز خودم خواستم يه چيزي رو نشون همسر گرامي بدم لب تاپ رو همين جوري که تو لوگين خودم بود دادم دستش که ببينه بعد ديدم يهو داره ميگه gray.pani کيه ديگه؟ به سرعت نور پريدم سمشتش و ديدم بله توي مسنجر که لوگين کرده بودم يادم رفته sign out کنم و آي دي ام همين جوري مونده :(( حالا بماند که چه جوري و با چه تته پته اي موضوع رو پيجوندم اونم ظاهرا يادش رفت. حالا ديشب داشتيم با هم حرف ميزديم بعد صحبت ديدن يه سري از وبلاگ نويس ها شد ديدم داره با تعجب نگام ميکنه ميگه مگه اونا تو رو ميشناسن؟ منم با قيافه حق به جانب گفتم نه ولي من که ميشناسمشون و خوانندشونم حالا دقيقا چند ساعت بعد از اون حرف ها دوباره خود خنگم يادش انداختم که بايد ايملش رو چک کنه اونم اومد از تو لوگين من چک کنه و وارد صفه ياهو شد و دوباره اتفاق افتاد اون چيزي که نبايد بيفته! اين ياهوي احمق شروع کرد به سلام کردن و هي hi, gray.pani نوشتن که ديدم دوباره داره ميگه اي بابا باز که اين gray.pani اومد اين کيه ديگه. نه من واقعا چي ميتونستم بگم آخه کدوم از اون اراجيفي که من به هم بافتم رو باور ميکنه بعد حالا روي لينک ميلش کليک کرد مگه اين ياهوي بيشعور ول ميکرد هي ميگه اگه شما gray.pani هستيد پسوردتون رو وارد کنيد:(
فقط من رو تصور کنيد که هر لحظه صورتم قرمز و قرمزتر ميشه و زبونم بيشتر به تته پته ميفته. بميري ياهو با اين هوش احمقانت. چقدر بايد من خوش خيال باشم که الان همسر جان نياد با يه سرچ ساده اينجا رو پيدا کنه:((( پ.ن مخاطب خيلي خاص: ببين همسر گرامي اگه اومدي اينجا رو پيدا کردي نخونش خدا وکيلي نخون. خود من خيلي سراغ آرشيوم نميرم چون اکثر تو موقعي نوشته شده که حال خوشي نداشتم پس بيا و به خودت رحم کن نخونش ول کن گذشته ها رو. حالا اگر هم خوندي حداقل بيا و معرفت داشته باش به من بگو که اينقدر تو هول و ولا نمونم :(( پ.ن مخاطب عام: اگه يه موقعي کل اين وبلاگ پاک شده خيلي تعجب نکنيد در جهت پاک کردن گندهاي عظيم صاحب وبلاگ بوده! برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۲:۳۵ ق.ظ. توسط پانيچهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷
●
تلخي هاي يک شهر شلوغ -ادامه
.................................................................................................... اپيزود دوم:
برادرم امروز رفت که بابا رو از بيمارستان مرخص کنه، وقتي که ميرسه، پارکينگ بيمارستان پر بوده و ماشين رو ميزاره تو حاشيه خيابون کنار صدتا تا ماشين ديگه اي که اونجا پارک بوده موقعي که با بابا ميان بيرون مي بينن ماشين رو سوار جرثقيل کردن و دارن ميبرن. برادرم توضيح ميده که رفته بوده براي ترخيص ماشين و بابا رو تازه از CCU مرخص کرده و پارکينگ هم پر بوده، راننده جرثقيل به ظاهر قانع ميشه و به برادرم ميگه بره و خودش قلاب رو آزاد کنه و ماشين رو بياره پايين. همزمان بابا هم ميره که سوار ماشين بشه، به محض اينکه بابا يه پاش رو ميزاره توي ماشين راننده جرثقيل گازش رو ميگيره و ميره و بابا هم که فقط يه پاش تو ماشين بوده تعادلش به هم ميخوره و در ماشين کوبيده ميشه تو همون پاش که آنژيوگرافي رو انجام دادن :( جرثقيل رو متوقف مي کنن و برادرم با رانندش درگير ميشه بابا هم علاوه بر قلب درد، تمام مدت پاش هم لنگ ميزنه و نمي تونه درست راه بره. اپيزود سوم: دارم از بيمارستان برمي گردم، يه پسره داره از روبروم مياد موقعي که ميام از کنارش رد بشم دستش رو مياره بالا و ميکوبونه رو س.ينه ام و خيلي ريلکس رد ميشه. مني که حداقل براي آرامش اعصاب خودم هم که شه کلا عادت ندارم جواب کسي رو تو خيابون بدم به خودم که ميام دارم با روزنامه و کتاب توي دستم توي سر و کله پسره مي کوبم و مورد لطف قرارش ميدم! شب که همه خونه مامان جمع ميشيم مامان ميگه خب چشمم روشن بچه هام تا حالا دعوا راه ننتداخته بودن که به سلامتي همتون با هم تو اين چند روزه نوبرش کردين! نمي دونم اين روزها چه خبره، اول هفته که با بيمارستان رفتن بابا شروع شد بعد هم که انگار همه شهر بسيج شدن توي اين يه هفته مورد لطافت قرار بدن ما رو. خلاصه که فعلا سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيز هم ز در آيد! اپيزود اول (+) دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷
●
تلخي هاي يک شهر شلوغ
....................................................................................................اپيزود اول: چند شب پيش بابا حالش بد ميشه و با توجه به سابقه عمل فلبي که داشته ترجيح داديم ريسک نکنيم و رسونديمش به نزديک ترين بيمارستان که يه بيمارستان دولتي بود و قرار شد که وقتي يه کم حالتش پايدار شد ببريمش همون بيمارستان خصوصي که هميشه ميره. بابا رو مي خوابونن CCU و يکي از اشناها هم دکتر اورژانس اونجاست سفارشش رو ميکنه. شب وقتي بابا خواب بوده سرم از توي آنژيوکد دستش در مياد و بابا هم که خواب بوده متوجه نميشه و سه ساعت تمام از دستش خون ميره و هيچ پرستاري هم تو اين مدت بهش سر نميزنه تا بابا تو خواب حس ميکنه دستش يخ کرده، پا ميشه و ميبينه همه تخت غرق خونه و پرستار رو صدا ميکنه و باقي ماجرا. صبح وقتي جريان مي فهميم هيچ کس حاضر نيست مسئوليت رو قبول کنه، وقتي ميگيم ما به شما اعتماد نداريم و ميخوايم به عنوان همراه بمونيم پيش بابا ميگن اينجا CCU همراه ممنوعه و نگهبان با دعوا مياد ميندازدمون بيرون. شکايت يه رييس بيمارستان هم کار به جايي نميبره. ميريم اون يکي بيمارستان و کارهاي پذيرش رو انجام ميديم و قرار ميشه بابا رو از اين بيمارستان با مسئوليت خودمون مرخص کنيم و ببريم اون يکي بيمارستان. سرپرستار يه برگه مياره که مسئوليت جان بيمار با خودشه و با مسئوليت خودش داره مرخص ميشه موقعي که بابا ميخواد امضا کنه يه بار ديگه تاکيد ميکنه که پاتون رو از بيمارستان بزاريد بيرون هيچ مسئوليتي به گردن ما نيست به طعنه بهش يادآوري ميکنيم که وقتي بابا تو بيمارستان هم بود شما هيچ مسئوليتي بابت سهل انگاريتون قبول نکردين شروع به اهانت ميکنه و از همکارهاش دفاع کردن و لوح هاي تقديرشون رو به رخمون ميکشه. ترجيح ميديم زودتر بريم از اونجا.نمي خوام تلخ باشم اما اين روزها تلخم تلخ.
□ نوشته شده در ساعت
۹:۱۱ ب.ظ.
توسط پاني
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
●
بارون بارونه
....................................................................................................![]() براي ارسال يک سري مدارک حوالي عباس آباد بودم و بعد از اون هم براي انجام کارهاي بانکي اول هر ماه مجبور بودم به چند تا بانک سر بزنم نزديک ترين بانک پارسيان شعبه سليمان خاطر بود که معني اش حدود 20 دقيقه پياده روي بود، با لذت دست هام رو توي جيب هاي پالتوم ميکنم و شروع مي کنم با لذت و بدون عجله زير بارون راه رفتن. توي هر چاله آب سرخوشانه چکمه ام رو توي اب مي کوبم و رد ميشم. دعا ميکنم کارم تو بانک طول نکشه و تا بارون تموم نشده دوباره بزنم بيرون. وارد بانک که ميشم هيچ کس نيست بانک پارسيان هميشه شلوغ، حتي يک مشتري هم نداره. با خودم فکر ميکنم مردم چطور دلشون مياد اين هواي معرکه رو ول کنن و بمون خونه. همون جا سرغ بانک بعدي رو ميگيرم متصدي با دست خيابون سليمان خاطر رو نشون ميده و ميگه يکم پايين تره. دوباره راه ميفتم زير بارون و هراز گاهي بايد مژه هام رو خشک کنم از آب بارون اما لذت داره اين بي خيالي و خودت رو سپردن به بارون. سرم رو ميگيرم بالا و لذت نشستن قطرهاي بارون رو با تک تک سلول هام حس ميکنم، شروع ميکنم به ها کردن و عاشق بخاري ميشم که از دهنم بيرون مياد.خيابون رو ميرم پايين اما خبري از بانک نيست، مهم نيست. همين جوري ميرم پايين و ميرسم به خيابون بهار، شروع ميکنم بهار رو پايين رفتم ميرم و ميرم تا بالاخره يه شعبه از بانک رو پيدا کنم اينجا هم خلوته سريع برمي گردم و دوباره ميام زير بارون و ميخونم بارون بارونه... پ.ن:امروز اگر دختري رو اون حوالي ديديد که يه پالتو سرمه اي تنشه و دست هاش رو باز کرده و داره سعي ميکنه قطره هاي بارون رو بگيره و مدام هم داره تو هوا ها ميکنه شک نکنيد که اين خل و چل خود من بودم ;) برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۳ ب.ظ. توسط پانيدوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷
●
فکرهايي با صداي بلند براي يه مهمان ناخواسته خيالي
.................................................................................................... نمي دونم تا حالا به اين موضوع فکر کردي اگه يه روز با همه احتياط هايي که کردي بهت خبر بدن که يه موجود ديگه داره درونت شکل ميگيري چه حالي ميشي؟ خوشحال ميشي؟ از اين ناخواسته بودنش به هم ميريزي؟ با خودت ميجنگي که راضي بشي که اين ناخواسته بودن حل ميشه و بالاخره کاريه که شده. يا نه فعلا با اين مهمون ناخواسته خداحافظي ميکني تا هر وقت که خودت خواستي دوباره دعوتش کني.
اينروزا خيلي ذهنم مشغول اين مسئله شده مي دونم که به هيچ وجه آمادگي پذيرش هيچ جور مهمون نا خواسته اي رو ندارم مي دونم که مدام دارم بلند اعلام ميکنم که هيچ راهي بجز راه آخر رو هم متصور نيستم اما مگه ميتونم منکر روحي از بين بردن يه موجود ديگه بشم؟ بعد هم تازه،بدبخت اون طفلکي که بخواد الان و وسط همه اين دست و پا زدن هاي من که هنوز تکليفم تو خيلي چيزا با خودم معلوم نيست بياد. خودتم ميدوني که دنيا هنوز جاي قشنگي براي حضورت نيست
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|