پنجشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۶

لحظه هاي عاشقي
از پشت ال سي دي دوربين نگاهشون ميکنم و کادر رو تنظيم ميکنم و مي شمارم، يک دو سه... کليک... فلاش دوربين که زده ميشه موقعيتم رو عوض ميکنم از توي دوربين دستهاشون رو که روي چاقوي گل زده کنار هم گذاشتن نگاه ميکنم، فشار آرومي که به دستهاي هم ميارن رو که ميبينم پرت ميشم به 3 سال قبل شب بله برون ما، دستمان تو دست هم بود و سعي ميکرديم زير نگاه اون همه آدم با همين فشارهاي کوچيک و ريز ريز روي دست هم شاديمون رو براي هم فرياد کنيم، بي خيال از هياهوي بقيه کنار هم ننشسته بوديم و نگاهامون تو چشماي هم برق ميزد... با صداي خنده هاشون برميگردم دوباره ميشمارم و بعد ... کليک... رقص چاقو ميکنن دور تا دور سالن مي چرخم و سعي ميکنم از همه زوايا اين لحظه ها رو ثبت کنم براشون ... شب نامزديمونه، چاقو داره دست به دست مي چرخه و هر کس چاقو رو تا نزديکي ما مياره و من سرم رو گذاشتم توي بغلش و هر دفعه توي تلاش نا موفق سعي ميکنيم چاقو رو بدست بياريم و هي مبلغ شاباش رو ميبريم بالا .... دوربين فلاش ميزنه و ذهن من از صداي دست زدن باز برميگرده. آخر شبه و همه مهمون ها رفتن و دارم چند تا عکس دو تايي ميگيرم ازشون ، سعي ميکنم فيگورهاي خودمون رو توي آتليه يادم بياد و بهشون بدم، ميرم جلو سر عروس رو کمي ميارم بالا سر داماد رو مي چرخونم و نگاه پر از عشقش رو مي ريزه توي چشماي عروس و دوباره نور فلاش... تازه از محضر اومديم و زن عمو داره عکس هاي دو نفره ما رو ميندازه وقتي که تموم ميشه براي دو سه دقيقه تنها ميشيم وايساده وسط سالن و داره با لبخند نگاهم ميکنه ميرم دستش رو ميگيرم و ميشونمش روي مبل و خودم رو ميندازم تو بغلش و آروم سرم رو ميزارم روي گردنش، هيچي نميگيم و ساکت هم رو بغل کرديم دستش رو ميکشه وسط موهام و آروم توي گوشم زمزمه ميکنه بالاخره مال من شدي ... آخرين عکس رو که ميندازم همه با هم از اتاق ميايم بيرون، داماد هم مياد بيرون، بايد بره خواهرش رو برسونه خيلي دلم ميخواست که نميومدن بيرون که با هم مي موندن تو اتاق تا شيريني اولين آغوشي رو که توش مطمئني همه ترس هات تموم شده و مال هم شدين رو اونها هم تجربه ميکردن.

برچسب‌ها:

....................................................................................................