|
جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۷
●
پرونده مختومه
.................................................................................................... وقتي تمام بحث ها به دو جمله "اين ها همش زاييده خيالاتته" و يا " اين حرف ها همش از سر کينه است" ختم بشه هنوز انتظار داري عصباني نباشم، داد نزنم، گوش بدهم و باز بحث کنم؟
مي داني مشکل اينجا است که من با اينکه عادت کرده ام خيلي کارها رو نکنم و در عوض انتظاري هم نداشته باشم هنوز عادت نکرده ام تا اين حد احمق فرض شوم!! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۳:۰۰ ق.ظ. توسط پانيشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۷
●
اعجاز خرداد، اين ماه دوست داشتني
.................................................................................................... تقويم موبايلم رو که نگاه ميکنم تقريبا يک سوم روزهاش بولد شده و هر کدوم از اين عددهاي بولد شده نشونه تولد يکي از دوستامه، توي اين ماه تقريبا هر سه روز تولد يکيه و من سر خوش از اين روزها مدام نقشه ميکشم که چه هديه اي بخرم و چه جوري تحويل بدم که سورپريز بشه، اين روزها ذهن من پر از فانتزي هايي است که براي خودم مي سازم و هر چند مي دونم که شايد 20% کل اونها رو هم نتونم اجرا کنم اما باز سرخوش هر بار براي خريد کادوي يکي مي رم و عجب که اين آدم هاي دوست داشتني از پسرک يک ساله تا پسر 32 ساله از عزيزترين دوست دوران زتدگيم تا خواهر همسر گرامي آنقدر در طيف هاي گوناگوني هستند که خودم هم تعجب ميکنم از اينکه نقطه اتصال اين همه آدم متفاوت دوستي اشان با من است، اين هم از عجايب خرداد ماه است انگار، هر چه که هست من عاشق روزهاي داغ و شاد اين ماه هستم :)
برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۳:۵۸ ق.ظ. توسط پانيسهشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷
●
جايي از آن خود
.................................................................................................... گاهي اوقات يه چيز گنده مياد بيخ گلوي آدم رو ميگيره و نه پايين مياد و نه ميشکنه تا خلاصت کنه، دليلي هم براش پيدا نمي کني و فقط از درون مي خوردت و داغونت ميکنه اونقدر که اخلاقت به مزخرف ترين حدش مي رسه و با هر چيزي که ميشنوي چشمات داغ ميشه ولي اون بغض نميشکنه.
اگه الان يه سال قبل بود خيلي راحت چنگ ميزدم به همه اتفاقاتي که تو گذشته افتاده و راحت اين بغض رو ميشکستم اما الان ديگه نه، نمي خوام بعد از همه انرژي که گذاشتم تا ديگه تو گذشته زندگي نکنم؛ غصه لحظاتي که گذشت و اونجوري نبود که من مي خواستم و الان ديگه هيچ کاري از دستم بر نمياد، رو بخورم. مي ريم با هم پياده روي، پارک طالقاني رو هميشه وسط هفته ها خيلي دوست داشتم و اونقدر راه مي ريم تا برسيم به انتهاي پارک، يه جايي انتهاي جاده سلامتي پارک يه جاده هست که تو انتها به يه ميدون مي رسه و بعدش يه راه فرعي هست که به يه جايي مي رسه که در واقع تابلو معرفي پروژه پل هاي فجره . يه جاي دنج که جون ميده واسه اينکه بشيني اونجا و به منظره تهران که زير پاته نگاه کني و بعد بدون هيچ زحمتي اشکهات سرازير بشه و سبک بشي و هيچ کس رو هم مقصر ندوني. گاهي فقط بايد به اشک ها اجازه داد بدون دليل سرازير بشن، همين. برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ. توسط پانيدوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۷
●
چراغ خاموش
.................................................................................................... نمي دونم کسي برنامه چراغ خاموش امشب رو ديد يا نه؟ مهمون برنامه سردار رادان بود و موضوع برنامه هم امنيت اجتماعي و به طور خاص دو موضوع امنيت اجتماعي تو شرکت هاي خصوصي و مزاحمت هاي خياباني. تو قسمت اولش هم سازنده هاي برنامه يه تيکه دوربين مخفي درست کرده بودن که مي رفتن تو شرکت هاي خصوصي و در حاليکه صورت منشي ها رو شطرنجي کرده بود بهشون ميگفت تو چرا روسريت افتاده اينجا مگه محيط کار نيست؟ بعد که دختر گفت من که روسريم سرمه مجري گفت نه من که اومدم روسري تو و چند تا ديگه از خانم سرشون نبود. توي يه تيکه ديگه هم دوربين زوم کرده بود روي دختري که صورتش محو بود و موهاش هاي لايت شده بود. مجري ازش پرسيد ببخشيد شما اينجا چه کاره اي؟ بعد که دخترک گفت منشي مردک احمق با زننده ترين حالت ممکن بهش گفت ببخشيد با اين سر و وضع؟
بعد هم دوربين زوم کرد رو سردار رادان و ايشون هم با يه لبخند گفت به به واقعا آفرين شما با اين فيلم نشون داديد که ما وظيفه داريم بريم تو شرکت ها امنيت برقرار کنيم تا پدر مادرها خيالشون از بابت ناموسشون راحت باشه ما پاسدار ناموش مردميم. ببخشيد سردار رادان اگه بگيريم متوسط سن اشتغال تو ايران مثلا 20 ساله از نظر شما يه آدم 20 ساله گوسفنده ديگه که خودش نمي دونه چي بايد بپوشه و چه جوري رفتار کنه که شما بايد بهشون بفهموني؟ بعد هم يکي ميشه من رو توجيه کنه چرا اون دخترها يا کلا صاحب اون شرکت ها اجازه گرفتن يه همچين مصاحبه اي رو مي دادن، صدا و سيما هم ديگه حق ورود بدون مجوز رو پيدا کرده؟ برچسبها: امنيت اجتماعي, جامعه □ نوشته شده در ساعت ۲:۴۷ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۷
●
شادي ممنوع حتي براي چند لحظه!
.................................................................................................... همين الان دارم از خيابان وليعصر و پل پارک وي مي آيم، ما هم همراه بقيه بوق مي زديم و خندان از ترافيکي که در آن بوديم لذت مي برديم و زير نگاه سنگين پليس هايي که وليعصر را قرق کرده بودن، دلمان را به همين جشن کوچک خوش کرده بوديم، کمي پايين تر از پارک وي جلوي سوپر استار نيروهاي ضذ شورش بر سرماشيني که جلوي ما بود و سه پسر داخل آن بودن هوار شدن و پياده اشان کردند، با ديدنشان بي اختيار آهنگ DJ Aligator را خفه کردم شيشه را بالا بردم و روسري ام را مرتب کردم همه اينها در کسري از ثانيه اتفاق افتاد تا يادم بيفتد اينجا ايران است و حق همين بهانه هاي کوچک براي شاد بودن را هم نداريم!
□ نوشته شده در ساعت
۱۲:۵۳ ق.ظ.
توسط پاني
شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷
●
قرمز مي شويم
.................................................................................................... يه هفته پيش شب خواب ديدم تازه از خواب پا ميشم و ميام تو سالن ميبينم بازي فوتبال تازه تموم شده و مي پرسم ااااا چي شد کي قهرمان شد و برادرم هم گفت هيچي بابا آخرش سپاهان قهرمان شد :( بعد صبح که از خواب پا شدم هر چي فکر کردم ديدم اصلا نمي دونم بازي هاي باقيمونده تيم ها چيه و کي به کيه؟ بعد چند روز پيش که پرسپوليس بازي با صبا باطري رو برد همش ميگفتم چه فايده من که مي دونم پرسپوليس قهرمان نميشه بعد الان هم که تا دقيقه 96 نشسته بوديم جلو تلويزيون و همش ميگفتم اي بابا حالا نميشد اين دفعه هم خواب من درست در نمي اومد بعد دقيقه 96 بعد از گل آنچنان جيغي کشيدم مبسسسسسسسسسسوط ها کل ساختمون اومد پايين :)).
آخ که چقدر دلم براي اين سزخوشي هاي بي دليل تنگ شده بود، بسي چسبيد اين گل آخري و از اون بيشتر کل کل هاي بعدش با برادرم هام که استقلالي بودن. الان کل بدن من تو عروسي به سر مي بره D: برچسبها: فوتبال □ نوشته شده در ساعت ۶:۵۶ ب.ظ. توسط پانيچهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷
●
کشمکش
.................................................................................................... اين روزها نيمه پنهان وجودم مرتبا در گوشم فرياد ميزند که زودتر اين ماسک "عروس خوب" رو از صورتم بردارم و فريادهايم را به جاي در خود ريختن در صورتشان رها کنم.
مي دانم که اين نيمه منتظر جرقه اي است که من هنوز اميدوارم هيچ وقت زده نشود! برچسبها: خانواده □ نوشته شده در ساعت ۴:۳۷ ق.ظ. توسط پانيشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷
●
my family
.................................................................................................... دارم سعي ميکنم جلوي اين همه احساس دلتنگي رو بگيرم، از صبح حتي يه لحظه هم به مغزم اجازه استراحت ندادم مدام يا مشغول کارهاي خونه بودم يا فيلم ديدم يا کتاب خوندم يا هر کاري* که نزاره فکرم پرواز کنه، نمي فهمم خودم رو، بعد از گذشتن يه سال و نيم از زندگي مشترک اين احساس شديد دلتنگي براي خانوادم بايد احمقانه باشه، هر چند که مي دونم حال و هواي مزخرف اين روزها شايد مهمترين دليلش باشه اما هر چي که هست هر دليلي که داره، بغضي که موقع حرف زدن با مامان توي گلوم رو چنگ انداخت و پرده اشکي که موقع ديدن عکس هاشون چشمم رو پوشوند براي بار هزارم بهم ثابت کرد که من آدم مهاجرت نيستم!!
* معلومه که وبلاگ نويسي تو اين ساعت شب و تو اين حال هم يکي از همون کارهاست ديگه! برچسبها: خانواده □ نوشته شده در ساعت ۳:۴۹ ق.ظ. توسط پانيجمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷
●
گرگينه
.................................................................................................... امشب از اون شب هايي که دارم سعي ميکنم چيزي ننويسم، از اون شب هايي که ميدونم هر چي بنويسم استدلال هايي که مي خوام خودم رو پشتش قايم کنم، حرف هايي که خودمم مي دونم ته تهش قبولشون ندارم، از اون شب هايي که دارم سعي ميکنم حداقل کمتر حرف بزنم تا ترکش هام کسي رو نگيره، از اون شب هايي که انگار ماه يه بدر تموم عياره براي گرگينه شدن!
کجايي دخترک که من دوباره کلاس هاي "کنترل خشم" لازم شدم! برچسبها: روابط □ نوشته شده در ساعت ۱:۴۵ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|