|
سهشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷
●
جايي از آن خود
.................................................................................................... گاهي اوقات يه چيز گنده مياد بيخ گلوي آدم رو ميگيره و نه پايين مياد و نه ميشکنه تا خلاصت کنه، دليلي هم براش پيدا نمي کني و فقط از درون مي خوردت و داغونت ميکنه اونقدر که اخلاقت به مزخرف ترين حدش مي رسه و با هر چيزي که ميشنوي چشمات داغ ميشه ولي اون بغض نميشکنه.
اگه الان يه سال قبل بود خيلي راحت چنگ ميزدم به همه اتفاقاتي که تو گذشته افتاده و راحت اين بغض رو ميشکستم اما الان ديگه نه، نمي خوام بعد از همه انرژي که گذاشتم تا ديگه تو گذشته زندگي نکنم؛ غصه لحظاتي که گذشت و اونجوري نبود که من مي خواستم و الان ديگه هيچ کاري از دستم بر نمياد، رو بخورم. مي ريم با هم پياده روي، پارک طالقاني رو هميشه وسط هفته ها خيلي دوست داشتم و اونقدر راه مي ريم تا برسيم به انتهاي پارک، يه جايي انتهاي جاده سلامتي پارک يه جاده هست که تو انتها به يه ميدون مي رسه و بعدش يه راه فرعي هست که به يه جايي مي رسه که در واقع تابلو معرفي پروژه پل هاي فجره . يه جاي دنج که جون ميده واسه اينکه بشيني اونجا و به منظره تهران که زير پاته نگاه کني و بعد بدون هيچ زحمتي اشکهات سرازير بشه و سبک بشي و هيچ کس رو هم مقصر ندوني. گاهي فقط بايد به اشک ها اجازه داد بدون دليل سرازير بشن، همين. برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱۹ ب.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|