سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۷

جايي از آن خود
گاهي اوقات يه چيز گنده مياد بيخ گلوي آدم رو ميگيره و نه پايين مياد و نه ميشکنه تا خلاصت کنه، دليلي هم براش پيدا نمي کني و فقط از درون مي خوردت و داغونت ميکنه اونقدر که اخلاقت به مزخرف ترين حدش مي رسه و با هر چيزي که ميشنوي چشمات داغ ميشه ولي اون بغض نميشکنه.
اگه الان يه سال قبل بود خيلي راحت چنگ ميزدم به همه اتفاقاتي که تو گذشته افتاده و راحت اين بغض رو ميشکستم اما الان ديگه نه، نمي خوام بعد از همه انرژي که گذاشتم تا ديگه تو گذشته زندگي نکنم؛ غصه لحظاتي که گذشت و اونجوري نبود که من مي خواستم و الان ديگه هيچ کاري از دستم بر نمياد، رو بخورم.
مي ريم با هم پياده روي، پارک طالقاني رو هميشه وسط هفته ها خيلي دوست داشتم و اونقدر راه مي ريم تا برسيم به انتهاي پارک، يه جايي انتهاي جاده سلامتي پارک يه جاده هست که تو انتها به يه ميدون مي رسه و بعدش يه راه فرعي هست که به يه جايي مي رسه که در واقع تابلو معرفي پروژه پل هاي فجره . يه جاي دنج که جون ميده واسه اينکه بشيني اونجا و به منظره تهران که زير پاته نگاه کني و بعد بدون هيچ زحمتي اشکهات سرازير بشه و سبک بشي و هيچ کس رو هم مقصر ندوني.
گاهي فقط بايد به اشک ها اجازه داد بدون دليل سرازير بشن، همين.

برچسب‌ها:

....................................................................................................