یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

باتلاق
"کاری کن که ازت متنفر بشم که بتونم ولت کنم" از دیشب تا حالا این جمله داره تو سرم چرخ میخوره و من گیج میزنم دیشب وقتی اینو گفتی بهت گفتم باشه قبول این کار رو میکنم اما نمیتونم، همش دارم فکر میکنم که الان باید چی کار کنم که این حرفت از سر چی بود؟ به عشق تعبیرش کنم یا نفرت؟ چی کار کنم که نترسم ار حرف زدن با تو؟ چه جوری بهت بگم فکرام وقتی به زبون میاد اصلا اون چیزی نیست که تو ذهنمه، که حرف نمیزنم نه برای اینکه نمیخوام حرف بزنم که نه اینکه خیلی مغرورم که خیلی غدم نه از سر هیچ کدوم اینا نیست، از سر ترس میترسم بیام حرف بزنم بعد طبق معمول گند بزنم به رابطمون، بهت میگم من ساکتم چون نمیتونم با تو حرف بزنم، میگی خب چرا یاد نمیگیری، میگم میخوام نمیشه، میگی اینم از سر خودخواهیت، میگم همه اون حرفا از سر دلتنگی بود، میگی نه دلتنگی نبوده خودخواهی بوده که چون حرفت رو گوش نکردم و نیومدم عصبانی شدی
میگی و میگی و میگی و من دیگه هیچی نمیگم
دیشب تو راه میرفتی و همه چیز رو پرت میکردی فریاد میزدی و پاره میکردی هم چیز رو حتی اون قلبای ولنتاین رو، هیچ کاری نمیتونستم بکنم نمیدونستم چه جوری آرومت کنم فقط نگات میکردم و این بیشتر عصبانیت میکرد، نمیدونم میفهمی چی میگم؟ گیر کردم تو یه باتلاق که هر دست و پا زدنم بیشتر تو میبردم دست از حرکت هم که میکشم تو میگی پس راضی از وضعیتت لذت میبری از این کار :(
خیلی درد داره که هم خودم زجر بکشم از این نتونستم هم تو مدام داد بکشی و متهم کنی که نمیخوام، که سعی نمیکنم

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۵

چه خبره؟؟؟
میشه یکی به من بگه 5شنبه شب ها زیر پل پارک وی ساعت حدود یک نصفه شب چه خبر؟؟ همیشه خدا یه عالمه پسر با ماشینهاشون وایسادن اونجا و به شدت شلوغ حالا از ترافیکی هم که هر هفته ما توش گیر میکنیم بشه گذشت من با این فضولییییییییییییییییییییییییم چی کار کنم؟
پ.ن: این آقای همسر قول داده اگه تا هفته دیگه نفهمیدیم، 5 شنبه دیگه بریم ازشون بپرسیم که من از فضولی تلف نشم :))

برچسب‌ها:

2 comments ....................................................................................................

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

دلتنگی ممنوع!
نمی دونم گفتن و نوشتن این حرفا فایده ای داره یا نه، کاش میشد تو زندگی هم حرفها رو نوشت، کاش میشد تو حرف زدن هام هم اول مینوشتمش و بعد می دادمش تا تو بخونیش، هر دفعه ای که من میام اون چیزی رو که تو ذهنم به تو بگم با بدترین کلمات به تو میگمش، گند میزنم یه همه چی، بعد هم اونقدر به خودم لعنت میفرستم و فحش میدم که دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم، چرا من خفه خون نمیگیرم چرا من با تو حرف میزنم چرا نمیشه حرفام رو هم ادیت کنم.
زنگ زدم بهت که بگم بیای پیشم که نری خونه مامانت اینا که بسه دیگه ندیدنت که چون از صبح پیشم نبودی دلم تنگ که بیای پیشم ...نشد... تخصص پیدا کردم تو اینکه اون چیزی رو که تو ذهنم به بدترین شکل بگم که جوری بگم که فکر کنی من با خونه مامان و بابات رفتن مشکل دارم که فکر کنی من همش دارم بهانه میگیرم که داد بزنی که داد بزنم که گوشی رو قطع کنیم.
دختر احمق، خودم رو میگم، میدونی از سر شب تا حالا چند بار این حرف رو به خودم زدم چند بار خودم رو لعنت کردم به خاطر این دلتنگی، چند بار با خودم عهد کردم که دیگه غلط بکنم تا وقتی یاد نگرفتم مثل آدم حرفم رو بگم دیگه دلتنگیم رو بروز بدم. ترجیح میدم فکر کنی دوستت ندارم تا اینکه مدام برداشت کنی که من دارم تو رو از همه جدا میکنم که من فقط تو فکر نقشه کشیدن برای توام.
اونقدر این مورد مشابه پیش اومده انقدر من یک کاری رو با نیت دوست داشتن تو کردم و بعد یه جور دیگه، به بدترین شکل ممکن، برداشت کردی که مات و مبهوت سر جام خشک شدم و حتی نتونسم برات توضیح بدم علت کارم رو. شک کردم به خودم

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

guitar
الان دو روز که گیتارم رو گذاشتم جلوم و دارم با ذوق تمام نگاش میکنم هیچی بلد نیستم و هیچ نتی رو هم نمیشناسم اما همین داشتنش خیلی ذوق داره مطمئنم اگه خودم خریده بودمش الان برام مثل هزار تا چیز دیگه ای که دارم عادی شده بود اما این فرق میکنه دوستش دارم چون نشونه برآورده شدن یه آرزوه که تو برام برآوردش کردی. نمی دونم کی بود شاید یه سال پیش، بهت گفتم که گیتار زدن رو خیلی دوست دارم که اگه فرصتش رو داشتم میرفتم دنبال یاد گرفتنش، اون موقع خیلی بحث نشد سرش، خودمم دیگه یادم رفته بود انگار، اما یکشنبه که تو اومدی خونه و یه گیتار دستت بود نمی دونم چقدر جیغ کشیدم از خوشحالی، جیغام به خاطر داشتن گیتار نبود از سر این بود که تو آرزوهام رو یادت مونده، از این بود که بازم فهمیدم تو بیشتر از من دنبال خوشیهای هستی که ته دلم و بعضی وقتا خودمم یادم میره که چی بودن.

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵

?????which mode
به شدت حسودم نسبت به آدمایی که احساساتشون برای خودشون کاملا معلوم، برام شده یه آرزو که علت این همه تغییر مدهای بی علتم رو بفهمم، ظاهر همه چیز خوبه اما نمیفهمم یهو چه مرگم میشه اینقدر سعی کردم که نزارم احساساتم رو بشه که برای خودم هم چند لایه شدم باید کلی زیر و رو کنم خودم رو تا بفهمم چمه. علی القاعده حالا که اتفاق خاصی نیفتاده نباید اینقدر سرگردون و کلافه باشم اما واقعا نمیفمم چی شده از اون بدتر که هر چه قدر هم سعی میکنم تو این حالت نزارم تو چیزی بفهمی و حرفام نیشدار نباشه نمیشه به تلاش مذبوحانه ای می افتم تماشایی. به شدت دوست دارم یکی پیدا یشه شخصیتم رو تا ریزترین جزوش حلاجی کنه و بهم بگه ببین اینجوریه تو الان به این خاطر که این مدلی شدی. نیست، محال، ناممکن، خودمم موندم تو این احوالات مزخرف خودم!!!!!!

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵

یکی مثل همه
دوست داشتم نوشته های زندگی آلوچه خانوم و فرجام رو، شبیه زندگی ما نیود اما انگار یه جور تسلی بخش، اینکه بدونی فقط تو نیستی که مشکل داری، خوبه که آدم بدونه همیشه فقط خودش نیست که گاهی فکر میکنه الان دیگه رسیده ته دنیا و بقیه هم فقط از روی صلاح دید خودشون دارند براش فکر میکنند و نظر میدند.
یکی از چیزایی که اون اوایل خیلی برای من سنگین تموم میشد هم همین بود اینکه یهو بعد از دو سال دوستی بدون حتی یه دلخوری و دعوای کوچیک وارد زندگی شدم که فقط چند ماه اولش اون روال رو حفظ کرد و بعد یواش یواش سوییچ شدن های پیاپیش روی بدیها و تلخی ها شروع شد و من چند ماه اول فقط گیج میزدم که چرا اینطوری شد عادت کرده بودم به دیدن روال عادی و آروم زندگی، نه تو خونه خودمون هیچ وقت دعوایی بین مامان و بابا دیده بودم نه تو دوستیمون، برای همینم بود که همیشه تعجب بقیه رو وقتی میگفتم الان دو سال که با تو دوستم و هنوز یکبار هم از هم دلخور نشدیم نمیفهمیدم، شنیده بودم که این اختلافات هست اما درکش نکرده بودم ملموس نبوده برام، برای همینم وقتی اولین کار دعواها بالا گرفت و بلد نبودم حلش کنم و فقط تشدید میشد فکر کردم آخر خطم و باید تمومش کنم. میترسیدم از اینکه 10 سال دیگه برگردم و به خودم نگاه کنم و بگم همش سوختن ساختن بوده این زندگی. زود میزنم به سیم آخر. هنوز هم من همونم عوض نشدم نمیتونم سریع عوض کنم خودم رو اما سعی که میتونم بکنم برای همین هست که هر بار که با کوچکترین چیزی از تو دلخور میشم دعا میکنم رهام کنی تا بتونم با خودم کنار بیام، میدونم که حساس شدم و بخش اعظم این دلخوریها مسببش فکر خودم میدونم نباید با هر حرف تو گذشته رو دوره کنم میدونم اما هنوز نمیتونم تو لحظه خودم رو با این حرفا قانع کنم طول میکشه این پروسه و فقط خدا کنه تاب بیاری هر بار، دارم کم کم واقع بین میشم با اینکه تو حرفم و ظاهرا فکرم اصلا منتظر این نبودم که یه زندگی ایده آل و بدون هیچ مشکلی رو شروع کنم اما انگار ته ذهنم دنبال این ایده آل بوده و به شدت هم هر جا خلافش رو میبینه واکنش نشون میده نمیدونم چه طور میشد جور دیگه ای هم باشه، الگویی که نداشتم، همیشه فقط زندگی استیبل اطرافیانم رو دیدم حالت گذرای زندگی هیچ کس برای من معلوم نبوده همون جوری که این حالت ما هم برای کسی معلوم نیست، عادت کردم که جلو بقیه لبخند بزنم و زندگیم همون ایده آل ته ذهن خودم و اونا نشون بدم، برای اولین بار توی این سالها مامان برام از سختیهایی گفت که اون هم کشیده که انگار زندگی آرومی که من از بچگی عادت به دیدنش داشتم همیشه هم اینقدر آروم نبوده و طوفانهاش رو گذرونده. خوبه شنیدن این حرفها، هیچ دو موقعیت شبیه هم نبوده و نیست اما حرفها از یه جنس اند همه: رد کردن این طوفان ها. نمیدونم چرا به اولین سالهای ازدواج میگن عسل اگه از من بپرسند میگم تلخ ترین سال ازدواج سال اولش خیلی طول میکشه فهمیدن راه یاد گرفتن زندگی 24 ساعته با یه نفر زیر یه سقف به طور مداوم حتی اگه اون یه نفر پارتنری باشه که همیشه فکرهات رو نگفته میخوند.
خیلی شنیدم این جمله رو که زندگی آبدیده میکنه آدم رو باید بزاری توش صیقل یخوری فکر میکردم فهمیدم این جمله رو استفادش هم میکردم سرم رو هم بالا میگرفتم که میفهمم این حرفا رو اما انگار تازه تازه دارم میفهمم فهمیدنی نیست این جمله حسیه فقط!

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

دوشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۵

good mode
خوبم و به همین دلیل هم وبلاگ نمی نویسم، خوشبختانه طوفان دو شب قبل این دفعه شروع نشده تموم شد و از همه مهم تر اینکه 29 بهمن همون جوری شد که آرزوش رو داشتم. امروز روز شروع عشق ما بود یعنی 4 سال پیش همین موقع بود که با هم جدی حرف زدیم و به هم قول دادیم به هم کمک کنیم عاشق هم بمونیم. امشب هم یه جشن دو نفره برای خودموم تو کافی شاپ آرین گرفتیم.
روزای خوبیه روزایی که آرامش روحی دارم و حالا حداقل میتونم جلوی فشارهای کاری و درسیم دوام بیارم.

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۵

متنفرم، از خودم!
عصبانیم ،از خودم متنفرم، از اینکه با یه تلنگر ساده همه خاطرات تلخ هجوم میاره تو ذهنم و نمیتونم جلوی هیچ کدومشون رو بگیرم. می دونستم اینجوری میشه برای همین الان 3 روز بود داشتم به بهانه های مختلف در میرفتم از زیر دیدن فیلم عروسیمون اما امشب دیگه نشد مامان و بابات اینجا بودن و مجبور شدم به خاطر اونا فیلم رو بزارم و بعد تمام شهامتم رو جمع کردم و نشستم و شروع کردم به دیدن ، فقط 5 دقیقه دوام آوردم. داشتم بالا میوردم همه خاطرات تلخ این چند ماه رو دویدم تو اتاق و بالش گذاشتم رو سرم که هیچ صدایی نشنوم اما صدای ارکستر مثل پتک تو سرم میکوبید نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم که یهو اومدی تو گیج شدی بودی که چی شده ؟ التماست کردم که بری بیرون نمیخواستم ترکش این حال بد بازم نصیب تو بشه. تو رفتی و خاطره ها مثل فیلم از جلوم میگذشت، فشار وحشتناک قبل از عروسی، ترس من از جدا شدن از خانواده ام، زور گفتن بابات سر کارت عروسی و اینکه من هیچ کاری نتونستم بکنم و هنوزم این آرزو رو دارم که کارت عروسیمون رو قاب کنم و بزنم به دیوار اما نمیتونم چون هر دفعه که متنش رو میبینم حالم بد میشه و دیوونه میشم، دعوای شب قبل از عروسی، دلخوری صبحش، دیر شدن همه کارا، حرص خوردن شبش تو باغ، هشت رو بعد از عروسی، تلخی هشت روز بعد از عروسی. روز هشتم، روز تلخی، روز تلخی. بازم زور گفتن بابات سر جای ماه عسل ما، نرفتنمون به کیش چون بابات نمیخواست، فاجعه شب آخر ماه عسل، اینکه هرگز نمیتونم اون کارت رو ببخشم و فقط دارم سعی میکنم فراموشش کنم، زار زدنهام تو آژانس تا برسم خونه مامان، این چند ماه، این چند ماه سیاه، این چند ماه لعنتی، این چند ماه پر از بغض پراز کینه پراز درد، این چند ماه بد، لغنت به این فیلم، انگشتش رو گذاشت رو حلقم و مجبورم کرد بالا بیارم همه اینها رو دوباره ،نمیخواستم اینجوری بشم نمیخواستم این آرامش از بین بره حداقل نه تا 29 بهمن نشد، لعنت به من که اینقدر ناتوان شدم حتی بلد نیست این زندگی رو چند روز نگهش دارم . کاش میفهمیدی من رو کاش وقتی صدات کردم، اینبار هم میبخشیدی من رو کاش نمیگفتی که من هنوز از تو متنفرم ، نیستم، دارم سعی میکنم، کاش باور میکردی این رو که میخوام همه چیز رو درست کنم اما نمیتونم جلو این همه تلخی این خاطره ها دوام بیارم خفه خون میگیرم یهو، برقم میره انگار، مغزم قفل میکنه رو تلخی ها، دارم میشکنم باز:(((((

برچسب‌ها: ,

0 comments ....................................................................................................

پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵

ولنتاین
چهارمین ولنتاین انگار. چهار سال گذشت باور میکنی؟ یادت 25 بهمن 4 سال پیش رو؟ برام هنوز یه دوست بودی نه چیزی بیشتر ، شب قبل از ولنتاین من تا ساعت 12 شب دانشگاه بودم و تازه ساعت 10 شب بود که یادم اومد فردا ولنتاین، برای یه لحظه بهش فکر کردم و اینکه فردا باید برام مهم باشه یا نه و بعد دیدم نه چیزی نیوده تا حالا عشقی نبوده، ولنتاین برای دوستی که نیست روز عشق . تو که عشقم نبودی هنوز. فرداش رو یادته قرار بود ساعت 4:30 بیای دم دانشگاه تا با هم بریم تو اومدی اما ساعت 4:30 من فقط تونستم نفس زنان خودم رو به تو برسونم و بگم برنامه سمینارهنوز تموم نشده و تا ساعت 6 نمیتونم بیام بیرون گفتی که منتظر میمونی ،نیومدی توی دانشگاه ماشینت هم که تعمیرگاه بود رفتی نشستی روی صندلی ایستگاه اتوبوس بدون هیچ اخمی، همیشه همینطور همیشه تو از من صبورتری.
سمینار که تموم شد بچه ها همه رفتند که عکس یادگاری بندازند اما من فقط میدویدم تا برسم دم دانشگاه تا برسم پیش تو .رفتیم کافی شاپ آرین. یادته همه جا بسته بود؟ همه از ترس اماکن به خاطرولنتاین تعطیل کرده بودند چه مصیبتی کشیدیم با اون وضع بی ماشینی تا یه جایی رو پیدا کردیم داشتم برات یه نفس کارهای سمینار و دانشگاه رو میگفتم که همون جوری که داشتی با لبخند تو چشام نگاه میکردی دست کردی و از تو کیفت یه کادو در آوردی و گذاشتی رو میز، یخ کردم یهو، انگار یه چیزی از ته دلم کنده شد و سر خورد افتاد پایین. تو یه ثانیه همه چیز عوض شد دیگه دوستت نبودم عشقم نشده بودی هنوز اما دیگه برام یه دوست معمولی هم نبودی خواستم کادو رو باز کنم که نزاشتن گفتن اماکن ممنوع کرده رد و بدل هر گونه گل و کادو رو گذاشتیش تو کیفت دوباره و من برای اولین بار به اماکن فحش ندادم و کلی تو دلم خدا رو هم شکر کردم به خاطر این کارشون چون این رو که گفتن گفتی پاشو بریم بیرون تا رفتی صورتحساب رو بدی و بریم بیرون 10 دقیقه طول کشید و من تونستم یک کم فکر کنم به اینکه الان چی بگم بهت اینکه چی کار کنم که صدای تاپ تاپ قلبم رو نشنوی، پیاده راه افتادیم و رفتیم. کادوت رو باز کردم یه کتاب حافظ بود با یه نامه روش نوشته بودی "حرفهایی با لکنت"، خندیدم که عروسک نیست گفتم چه خوبه که تو کلیشه ای نیستی. خیلی راه رفتیم، تا سر همت فکر کنم. یادم نیست چی گفتم یادم نیست چی گفتی فقط حس مبهم اون لحظه رو یادم هنوز حسی که دوستش داشتم حسی که دوستش دارم

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

این بغض لعنتی
این بغض لعنتی الان چند روز که مدام داره گلوم رو فشار میده و ثانیه به ثانیه هم فشارش رو بیشتر میکنه و نمیترکه. بغض نیست خشم انگار، ترس شاید، هی فشارش رو زیاد میکنه و مجبورم میکنه تمام خاطرات با هم بودنمون رو یادم بیاد، یکی در میان از عشق و نفرت. خاطرات جلو چشمم رژه میره و بغضش بیشتر گلوم رو چنگ میزنه. میدونی بدیش چیه تمام خاطرات خوب من مال وقتیه که به عنوان دوست کنار تو بودم ثانیه به ثانیه اون روزها اونقدر تعدادش زیاد که نمیتونم بشمرش اما تعدادشون از زمانی که به عنوان همسر کنار تو قرار گرفتم به تعداد انگشتای دست هم نمیرسه زندگیم دو رنگ شده انگار دفتر سفید قبل ازازدواج، دفتر سیاه بعد از اون یر به یر شده بودند سیاه و سفیدها اما حالا کم کم داره تعداد ورقهای دفتر سیاه بیشتر میشه.
متنفرم از این بغض لعنتی که گلوم رو ول نمیکنه و فقط مدام باعث میشه چشمام بسوزه و گلوم از درد فشرده بشه اما نمیترکه و میدونم داره جمع میشه و جمع میشه بعد تا میام با تو حرف بزنم یا برای دکتر از حال و هوای این روزها بگم میترکه. نمیخوام این رو متنفر میشم از خودم هر بار که جلو تو یا دکتر میزنم زیر گریه نمیخوام اینقدر ضعیف باشم نمیخوام این بغض رو جلو تو بالا بیارم اما نمیشکنه این لعنتی الان 3 روز که ول نمیکنه گلوم رو و فقط نفسهام رو میندازه به شماره.

هر روز كه مي گذرد ،
انگار يكي تو را از من مي دزدد ،
هر روز كه مي گذرد ،
از تو دورتر مي شوم ،
هر روز كه مي گذرد ،
سايه دوري بين قلب من وتو ،
بلند و بلندتر مي شود ،
نگو نه !
(ساغر)

برچسب‌ها:

0 comments
Perfume
یه دکه روزنامه فروشی بود تو خیابون سهروردی یادته؟ هر دفعه قرارمون همون جا بود نزدیک محل کار تو میومدم و اونجا منتظرت میموندم تا تو بیای و همیشه هم یکی دیر میرسید، معمولا من! از دور که ماشینت پیدا میشد صورت من غرق خنده میشد و چشمای تو از دیدن من برقی میزد که حتی از پشت شیشه ماشین هم پیدا بود.
سوار ماشین که میشدم میگفتی: سلام خانومی من امروز چه خبر ؟ تو اینو میگفتی تا من تند تند و یه نفس شروع کنم برات حرف زدن انگار میترسیدم وقت با تو بودن تموم بشه و حرفای من نصفه بمونه من میگفتم و میگفتم و تو توی تمام این مدت دست من رو تو دستت گرفته بودی و همون جوری که با یه لبخند نگام میکردی دستم رو نوازش میکردی، عادت کرده بودی با یه دست همزمان هم فرمون رو بگیری هم دنده عوض کنی نمیخواستی حتی یه لحظه هم دستامون از هم جدا بشه ، هیچ وقت نفهمیدم چطوری میتونی تو این حالت رانندگی کنی و هیچ وقت تصادفی نشه.
لحظه با هم بودنمون مثل برق و باد میگذشت و نه من از حرفای تو سیر میشدم نه تو. خیلی از حرفها تکرار میشد اما هیچ وقت برامون تکراری نمیشد این حرفها. خیلی حرفها میزدیم از آیندمون از دنیامون از دنیایی که خودمون ساختیمش و هر وقت من نگران میشدم از چیزایی که قرار پیش بیاد تو سرم رو آروم میذاشتی روی شونت و میگفتی نترس خانومی ما هم رو داریم نترس! و بعد من آروم میشدم و گم میشدم تو گرمی پوست و بوی ادکلن تو.
از ماشین که پیاده میشدم تا از پله ها بیام بالا و برسم تو اتاقم مواظب بودم که دستم ، دستی که هنوز گرما و بوی دست تو رو داشت رو به هیچ جا نزنم و بعد تا صبح با بوی عطر تو که حالا رو دست من نشسته بود بخوابم.
یادته اولین بار خودم این ادکلن رو برات گرفته بودم و بعد تو تا همین امسال هم شیشه خالی اون رو نگه داشته بودی، خیلی شیشه های ادکلن دیگه بعد از اون روی میز جلو آینه اتاق تو پرو خالی شد اما همیشه میگفتی این شیشه خالی بوی عشقی رو میده که هیج جا نمیتونم بخرمش، یادته چه حالی شدیم وقتی یه روز اومدیم خونه و دیدیم مامانت اون شیشه رو موقع تمیز کاری داده به کارگری که اومده بود که بندازدش بیرون یادته چقدر زار زدیم و هم رو دلداری میدادیم که اشکال نداره حالا با هم بودنمون جای خالیش رو پر میکنه.
نشد که بشه. انگار همه اینها یه نشونه بود برای این روزها

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

پنجشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۵

face
دلم برای دیدن صورتت تنگ شده از صبح که اومدی که لپ تاپ رو بدی و من خواب بودم و ندیده رفتی کلافه شدم دوست داشتم یه جایی رو پیدا میکردم که بتونم تو رو ببینم و تماشات کنم اما تو ندونی که من اونجام دوست داشتم ساعت ها میشستم و فقط نگات میکردم بدون اینکه حرفی زده بشه که حس اون لحظه رو خراب کنه.

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

memorize
اين نوشته ات دوباره منو پرت کرد به روزايي که برام فقط خاطراتش مونده.

ساعت نزديک 1- 2 نصفه شب که ميشد وقتي که همه ميخوابيدند يه تک زنگ بهت ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن هميشه به 60 نرسيده تو زنگ ميزدي و بعد با صدايي که به خاطر آروم صحبت کردنت منو بيشتر مست ميکرد برام حرف ميزدي و من هر کلمه ات رو مي بلعيدم تو ميگفتي و من مست ميشدم هزار بار برام روزهاي با هم بودنمون رو ميگفتي روزهايي که مياي خونه و من رو ميشوني رو پاهات و برام دونه دونه کارايي رو که از صبح کردي تعريف ميکني و بعد ميگي "خب خانومي تو چه خبر؟ بايد ثانيه ثانيه کارات رو برام بگي که حس نکني من پيشت نيستم"،از لحظه هايي ميگفتي که ديگه بدون ترس از دست دادن هم تو بغل هم گم ميشيم.
تو هر شب اين قصه رو ميگفتي هيچ وقت براي من تکراري نميشد هر شب يه پرده بيشتر به قصه ات اضافه ميکردي و من مست ميشدم از اين همه خوشبختي.
يکي ديگه از اون قصه ها اولين سفرمون کنار دريا بود اينکه اولين بار کجاييم گوشه گوشه ويلاي که توش بوديم و...تو ميگفتي و ميگفتي و من کلمه ها از دهن تو در نيومده حکش ميکردم تو ذهنم، يادت اولين باري که رفتيم شمال چقدر گشتيم دنبال ويلايي که شبيه حرفاي تو باشه ساعت 9 شب شده بود ما کلافه کرديم همه رو تا بلاخره پيداش کرديم و بعد چشمامون رو بستيم و با هم همه لحظه هايي که جفتمون از حفظ بوديم رو واقعيش کرديم.
هر شب تو ميگفتي و ميگفتي تا وقتي که من به ساعت نگاه ميکردم و يهو ميديدم ساعت 5 شده و ما اصلا نفهميديم . هميشه هم وقتي فردا من دير ميرسيدم سر کلاس و تو دير ميرسيدي سر کار قول ميداديم امشب رو ديگه بخوابيم اما دوباره ساعت نزديک 1-2 که ميشد من يه تک زنگ ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن....

برچسب‌ها:

0 comments
آينده؟
چرا من ديگه دلم تنگ نميشه؟ الان ديگه حس نفرت ندارم شايد براي اينکه چند روز ديگه آزار نميبينم اما دلم هم تنگ نشده تو اين سه روز احساساتم رو رها کردم گذاشتم بدون اينکه جلوش رو بگيرم خودش راهش رو پيدا کنه خب آروم شدم ديگه متنفر نيستم( که ميترسم به اين خاطر باشه که پيش تو نيستم) اما دلتنگ هم نيستم از اون بدتر هم اينه که همه فکر ميکنند چون خودم اين رو انتخاب کردم پس الان خيلي بايد خوشحال باشم.
من نميتونم بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن ادامه بدم و بدتر از اون اينه که نميتونم تو رو دوست داشته باشم ديگه مثل قديما نبودنت برام سنگين نيست الان ديگه خوشحال کننده نيست اما حسي هم نيست که نفس رو ببره که قلب رو به شماره بندازه ميدونم که تو دوستم داري مطمئنم هنوز چشمات رو مي شناسم اما من نميتونم شيوه دوست داشتن تو رو تحمل کنم نميتونم با حس مالکيت تو کنار بيام تو اين چند روز خيلي فکر کردم ميدونم که هيچ کس ديگه امکان نداره من رو قد تو دوست داشته باشه من رو قد تو بخواد اينقدر عاشق باشه اما من نميتونم اوني باشم که تو ازم تو ذهنت ساختي نميتونم اون بت تو باشم.
يه دفعه برام نوشتي براي اينکه من رو ببيني آسمان رو تمام آينه ميزني تا من همه جا پيدا باشم نوشتي که ميدوني اينجوري همه من رو ميبينن اما مهم نيست ميدوني که من تو رو دوست دارم که تو رو ميخوام...
من تو رو همون جوري ميخوام که نخواي مالکم بشي که نخواي هميشه تو ترس از دست دادنم باشي نخواي هميشه من رو با دستات نگه داري نخواي هميشه بچسبي به من. يادت ميگفتي آنقدر بهت نزديکم که من رو نميبيني که بايد عقب تر وايسم تا بتونيم هم رو ببنيم چي شد پس اون حرفا چرا حالا که پاي عمل همه اون حرفهات نيست شد.
خيلي داغونم و بدبدختي اينه که خودمم نميدنم چي کار ميشه کرد. سه تا گذشته از ده روز و من هنوز هيچ تصويري از آينده ام تدارم و تلخيش اينه که بيشتر از شرايط با تو بودن دارم به بي تو بودن فکر ميکنم.
سهم من از عشق اين نبود....

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

:(
امشب داشتم تو اتاق براي خودم کتاب ميخوندم و مامان و مامان بزرگ تو سالن نشسته بودند و مامان بزرگ داشت براي مامان از سختيهاي بزرگ کردن اونا بعد از فوت بابا بزرگ تعريف ميکرد، بعد يهو مامان برگشت گفت خوشبحالتون که با همه اين سختي ها حداقل ديگه غصه بچه هاتون رو نداشتين
من ميخوام برم بميرم ديگه:((

برچسب‌ها:

1 comments
وارونگي
توي رابطه ما همه چيز برعکس تو اين چند وقت هر چي مقاله و کتاب خوندم پيش هر دکتري که رفتيم همه متفق القول بودن بعد از ازدواج معمولا اين آقايون هستند که دوست دارند يه ساعتهايي براي خودشون باشن و تنها باشن و تو اين ساعتها بهتر که خانمها خيلي به پر و پاي آقايون نپيچند اما براي ما هميشه برعکس بوده هميشه من بودم که دوست دارم يه ساعتهاييم براي خودم باشه ولي تو هميشه خواستي همه اوقاتمون با هم share بشه.
تو اکثر روابطي که من ديدم بيشتر خانمها بودن که رو حرف زدن طرف مقابلشون با يه دختر ديگه حساس بودن و دلخور ميشن و حسادت دارن اما بين ما هميشه تويي که اين حساسيت رو داري و من رو محکوم ميکني که چرا بهت بي توجهم که چرا وقتي زنگ ميزنم و ميبينم يکي از خانمهاي همکارت تو اتاقت و داره مثلا ميخنده حساس نيستم بهت
ميگم خب چرا حساس باشم تو رو که مي شناسم از تو که خيالم جمع
ميگي نه تو بي تفاوتي
ميگم خب اين که اسمش علاقه نيست آزار تو
ميگي نه اصلا بود و نبودت براي من مهم نيست
ميگم...
ميگي....
تموم نميشه اين تفاوت فکر ما تعريفامون انقدر از زندگي مشترک از هم دور که خودم موندم توش. هر چيزي که از نظر من اسمش آزار طرف مقابل صلب(سلب؟) آزادي شخصي از نظر تو علاقه است هر کاري که از نظر من علاقه است از نظر تو بي تفاوتيه! ميدونم که نبايد توقع داشته باشم که مثل هم باشيم اما آخه چرا هر چي بيشتر ميگذره من تو هيچ جوري نسبت به هم همگرا نميشيم

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

چراغهای رابطه تاریکند
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
(فروغ)

برچسب‌ها:

1 comments
غرغرانه
- تمام تورهاي کيش پر بود از ديروز تا حالا 20 تا آژانس زنگ زدم همه بدون استثنا پر بود چه خبر به مناسب 22 بهمن قرار تو کيش تجمع بشه؟؟؟:((
- اين بلاگر چرا اينجوري ميکنه به زور مجبورم کرد سوييچ کنم رو سيستم بتاش حالا هم آرشيوم پريده اين چه وضعشه آخه
- خيلي همه چي بر وفق مراد بود لطف کردم سرما هم خوردم صدامم ديگه در نمياد
.....

برچسب‌ها:

0 comments
if only...
نميفهممت چرا اين کار رو با من ميکني چرا تا من ميام گاردم رو باز کنم ضربه ميزني؟ چرا امشب اومدي اينجا؟ چرا بعد از رفتنت هم ول نکردي؟ مگه قرار نبود ديگه نياي ديگه اس ام اس نزني؟ ديدي که تا خواستي بحث رو باز کني بهت مسج زدم که بزار ده روز فکر کنيم و بعد حرف بزنيم ؟ چرا اون جواب رو دادي؟ باور نميکني که اين کارات منو رو تا چه حد عقب ميرونه؟ نميخوام ديگه تهران بمونم به شدت بايد جايي برم که ديگه نتوني ببنيم، ميخوام برم و تو اين ده روز دور بشم از همه چيز موبايلم رو خاموش کنم و نزارم ديدن تو پاهام رو سست کنه که ديگه فکر نکنم به هيچ چيز. تو رو خدا راحتم بزار بزار دلتنگت بشم بزار حس کنم نبودت رو کاش ميتونستي باور کني که کارهاي الانت براي من هيچ نشوني از علاقه نداره فقط مثل يه نيشتر که مدام به زخم ميزني و نميزاري بسته بشه.

پ. ن: فقط شش ساعت از پست قبل گذشته خرابش کردي باز:(

پ.ن2: از معدود نوشته هاي اين وبلاگ که آرزو داشتم بخونيش هر چند که دردي دوا نميکنه

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

دلتنگی.... کمی
الان 5 روز گذشته 5 روزی که جهار روز اولش طوفان به تمام معنا بود، خوشحالم که حالا طوفان تموم شده میتونم آرومتر فکر کنم. تو این چند روز انقدر در حالت دفع بودم اونقدر گارد داشتم که حتی نمیذاشتم کوچکترین دلتنگی از تو به سراغم بیاد اما حالا کم کم دارم حس میکنم نبودت رو دارم فقط آروم میشم به هیچ نتیجه ای نرسیدم هنوز اما حداقل دیگه نمیترسم از اینکه به دلتنگیهام هم فکر کنم به تو. تو تمام 4 روز قبل من به ظاهر از تو دور بودم اما حتی یه لحظه هم نبود که اس ام اس هات راحتم بزاره که مدام به مامان و بابا زنگ نزنی و باز استدلال کنی حفظ شدم همه حرفات رو اونقدر به من چسبیده بودی که دیگه نمیتونستم ببنمت و فقط دنبال یه راه فرار میگشتم. و چقدر هم سخت بود به کسایی که از بیرون نگاه میکردن فهموندن این قضیه که این چسبندگی زیاد تو من رو آزار میده که من بیرحمی نیستم که آزار تو لذت ببرم. بعد 4 روز تازه از دیروز که به اصرار دکتر قبول کردی 10 روز کوجکترین تماسی نداشته باشم تازه داره دلم برات تنگ میشه زیاد نیست هنوز اما حداقل دیگه جلوش رو هم نمیگیرم نمیترسم که تا کوچکترین علامتی از دلتنگیم بروز کرد همه بهم بگن خب برگرد سر خونه زندگیت. اونقدر این حس رو تو خودم کشته بودم که نمی دونم کی میتونه دوباره جون بگیره اما حالا که تو نیستی حالا که فشارهات-هرچند که از سر دوست داشتن بود- نیست، منم دارم یاد میگیرم دوباره که دوست داشته باشم که نترسم از اینکه يه روز دوست داشتنم دوباره نفسم رو ببره فقط خدا کنه بتونم این حس رو جلو تو هم داشته باشم که دیگه جلو تو هم نترسم، قرار شده دکتر با هر دومون جداگانه صحبت کنه و فقط امیدوارم که اینبار اشتباهات رو از صمیم قلب قبول کنی که دوباره ماسک نزنی و بعد دوباره تو یه موقعیت مشابه تکرارش کنی که همیشه نگی مطمئنی کارات درست بوده، من هم همین طور
دارم میشمارم روزها رو یک روز از ده تا گذشته....

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

پنجشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۵

کرگدن!
پوست کلفت شدم، از کي؟ خودمم دقيقش رو نميدونم. اما 2 دو روز پيش وقتي 1 ساعت تموم تونستم زير تمام توهين هايي که ميکردي دوام بيارم و به جز چند تا کلمه چيزي نگم و مدام لبخند بزنم فهميدم که پوستم داره حسابي کلفت ميشه!!!! نميدونم شايد قبلا هم اينجوري بودم اما خب من ديگه اين اواخر تا کار به توهين ميرسيد ترجيح ميدادم حرفي نزنم و ميرفتم اما اين دفعه تو ماشين بوديم و نميشد جايي برم براي همينم تونستم خودم رو محک زنم. مي دوني اين حالت حالت خيلي خوبيه اينکه هيچي نگي و بزاري طرف مقابلت خودش رو خالي کنه و آروم بشه و تو فقط شنونده باشي، حالت ايده آليه فقط يه اشکال کوچيک داره اونم اينه که الان پشت اين سکوت من اين دليل نخوابيده که با سکوتم تو رو آروم ميکنم دقيقا برعکس يعني هر دفعه که ميومدم يه حرفي بزنم با خودم ميگفتم ارزش داره به خاطر تو اعصابم رو از اين هم خردتر کنم؟ بعد که به خودم جواب مبدادم معلومه که نه، حرفم رو خيلي زود قورت ميدادم و يه لبخند ديگه ميزدم. کلمه به کلمه حرفات رو از حفظم حتي يکي از جمله هايي رو که گفتي يادم نرفته اما مطمئنم چون چيزي نگفتم يه چد وقت بعد مياي ميگي، اکي هاني بيا همه چيز رو يادمون بره اصلا مگه چيزيم بوده؟ اما خب گفتم که پوست کلفت شدم حالا ديگه همون قدر که ميتونم جلو تحقير و توهين ها خونسرد باشم به هموم نسبت هم رفلکتم به محبت هات هم کم شده. ميفهمي؟ دارم نسبت به همه چيز بي تفاوت ميشم. اينجوري ديگه حداقل خودم رو ميتونم به ظاهر سرپا نگه دارم.

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................