|
پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵
●
guitar
0 comments
.................................................................................................... الان دو روز که گیتارم رو گذاشتم جلوم و دارم با ذوق تمام نگاش میکنم هیچی بلد نیستم و هیچ نتی رو هم نمیشناسم اما همین داشتنش خیلی ذوق داره مطمئنم اگه خودم خریده بودمش الان برام مثل هزار تا چیز دیگه ای که دارم عادی شده بود اما این فرق میکنه دوستش دارم چون نشونه برآورده شدن یه آرزوه که تو برام برآوردش کردی. نمی دونم کی بود شاید یه سال پیش، بهت گفتم که گیتار زدن رو خیلی دوست دارم که اگه فرصتش رو داشتم میرفتم دنبال یاد گرفتنش، اون موقع خیلی بحث نشد سرش، خودمم دیگه یادم رفته بود انگار، اما یکشنبه که تو اومدی خونه و یه گیتار دستت بود نمی دونم چقدر جیغ کشیدم از خوشحالی، جیغام به خاطر داشتن گیتار نبود از سر این بود که تو آرزوهام رو یادت مونده، از این بود که بازم فهمیدم تو بیشتر از من دنبال خوشیهای هستی که ته دلم و بعضی وقتا خودمم یادم میره که چی بودن.
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۰۱ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|