|
سهشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷
●
نکنيد آقا جان، نکنيد!
.................................................................................................... در راستاي اين بکنيد نکنيد هاي اخير وبلاگستان:
نکنيد آقا جان ، نکنيد، وقتي همسرتان، پارتنرتان، دوستتان، جي اف تان، خلاصه آن آدم روبروي شما که از قضا دختر هم هست مي گويد مي خواهم تنها باشم، مدام آويزانش نشويد و نقش يک آدم دلسوز رو بازي نکنيد و اين تنها بودن را به حساب ناز دخترانه! نگذاريد. هميشه که قرار نيست پشت يک جمله ساده معني پيچيده اي باشد. بفهميد تنها باشم يعني مي خواهم کسي تا شعاع حداقل ده متر، دور برم نباشد. بفهميد اين را قبل از اينکه با فرياد حاليتان کنند احيانا! برچسبها: روابط, نکنيد هاي وبلاگستان □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۴ ق.ظ. توسط پانيجمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۷
●
Unfair
.................................................................................................... اين اصلا انصاف نيست که امشب، دقيقا همين امشب که من اين همه دلم گرفته و اين همه دلم مهموني و حرف زدن با يکي و بغل مي خواد. درست همين امشب که حتي تمام چراغ هاي اين مسنجر لعنتي هم خاموشه سر و صداي آهنگ و جيغ هاي پر از شادي پارتي اين همسايه روبرويي اينقدر بلند باشه که حتي وقتي بالشم رو هم فشار ميدم رو سرم باز گوم گوم اهنگش بکوبه تو گوشم و من دقيقا مثل کوزت بشينم پشت پنجره و زل بزنم به خونه اونا.
چقدر احتمال ميدي اگه برم در خون شون رو بزنم منم راه بدن تو خب :( برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۶ ق.ظ. توسط پانيپنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷
●
ماموريت کاري
.................................................................................................... مکان: دفتر رييس شرکت.... مصاحبه کاري دوم
- رييس مربوطه: شما با ماموريت مشکلي نداري؟ = من: نه - يعني کاملا ميتوني چند روز بري ماموريت؟ (يه نگاهي به رزومم ميندازه) متاهل هم که هستي. همسرت با ماموريتت مشکلي نداره؟ = نه چه مشکلي؟ - خب اگه مثلا ما يه هفته بفرستيمت شيراز همسرت چي کار ميکنه پا ميشه مياد باهات؟ - نه. مي مونه تهران ميره سر کار خودش. - تو ماموريت مشکلي نداري؟ قرار با آقايون کار کني ها. سايت هم 100 کيلومتر دورتر از شيرازه. صبح به صبح بايد پاشي با آقايون بري سايت تا ساعت 5 باهاشون کار کني. = نه چرا بايد مشکل داشته باشم. اونجا هم مثل شرکته ديگه. محيط کاريه. - بله محيط کاريه ولي به هر حال ماموريته! (اينجا مسئول اولي که با من مصاحبه کرده مياد تو و نظر رييس رو مي پرسه و ايشون هم ميگه نه ايشون براي بخش فني مناسب نيست با ماموريت مشکل داره!!!!) مسئول مصاحبه اول: ولي به من گفتن با ماموريت مشلي ندارن. - آره به من هم گفتن ولي تا حالا ماموريت نرفتن بعد از اولين ماموريتي که بره به مشکل بر ميخورن و جا ميزن!!!! من واقعا اين روزها دارم لذت ميبرم از اين محيط هاي کاري زيبا!! برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۰۸ ق.ظ. توسط پانيسهشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷
●
جا زدن
....................................................................................................![]() مي ترسم اين روزها مدام دارم اين حس رو پس مي زنم اما مي ترسم. اين روزها که تو از هميشه بيشتر به من احتياج داري اين روزها که زندگي عاطفي مان در بهترين حالت است من دارم کم ميارم. کاش اين روزها تموم بشه زودتر، حتي اگه قرار باشه آخرش همه چيز رو از دست بديم و از لحاظ مالي به صفر مطلق برسيم. مي ترسم از روزي که تو به من نياز داشته باشي و من نتونم ديگه اون انرژي که اين روزها تو نياز داري رو بهت بدم. من دارم کم ميارم اين روزها. وقتي تو داري از ترس هات ميگي و مي دونم اگه کوچکترين ترديدي در من ببيني نابود ميشي، کم ميارم يهو. خالي ميشم از هر حسي. داغون ميشم و سکوت ميکنم. بايد تموم بشه اين روزها بايد قوي تر باشم نبايد بشکنم نه حالا که تو تا اين حد به من نياز داري اما مي ترسم از روزي که به تو بگم "بسه ديگه خسته شدم" اين جمله دو روزه که تا گلوم بالا اومده و به سختي قورتش دادم. نبايد بزارم که بالاتر بياد. پ.ن: مي دونم که اين روزها نوشته هام گنگ شده، سخت نگيرين زندگيم هم به همين نسبت پا در هوا شده و بلاتکليف البته قطعا نه از لحاظ روابط دو نفره. منبع عکس
□ نوشته شده در ساعت
۱:۲۰ ق.ظ.
توسط پاني
دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۷
●
روزي از جنس تولد
.................................................................................................... امروز رو دوست دارم و دارم همه سعي ام رو مي کنم که روز خوبي براي خودم بسازم هر چند که زير استرس وحشتناک اين روزها کار سختيه اما بودن تو و اين با هم بودن آرامش بخش خوبيه. هنوز هم فکر مي کنم روز تولد هر کسي براش بهترين روز اون سال مي تونه باشه هر چند که باورش کمي سخته که 25 ساله شدم و دارم وارد 26 سالگي ميشم. چند سال قبل چقدر اين سن برام نشونه بزرگ شدن بود فکر مي کردم آدم توي اين سن يکمي زيادي بزرگه اما خوب حالا خودم به اين سن رسيدم حس عجيبيه، ببينم چيزي به اسم سندرم 25 سالگي نداريم احيانا؟
اين سال ها از 20 سالگي تا 25 سالگي خيلي سريع گذشت بدون اينکه خيلي متوجه گذشتنش بشم اما امروز گذشتن از 25 سالگي يکمي برام عجيبه درست همون حسي که توي سن 20 سالگي داشتم. به هر حال اين هم ميگذره. نمي دونم شايد هم اين حس ناشي از استرس اين روزها باشه که اون هم ميگذره بالاخره. امروز تولدمه پس حتما روز خوبيه :) □ نوشته شده در ساعت ۲:۰۹ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|