|
یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۸
●
خوب يا بد؟
....................................................................................................نمي دونم اينکه دارم عادت ميکنم به نبودنت خوبه يا بد؟ نمي دونم اينکه جات خالي نيست خوبه يا بد؟ نمي دونم بي خوابي اين روزا از سر دلتنگيه يا از سر نگراني براي آينده؟ نمي دونم اينکه ديگه بي قرار نيستم خوبه يا بد؟ نمي دونم اين روزا خوبه يا بد؟ پ.ن: حالا که برگشتي جوابم رو گرفتم. خوب بود برچسبها: روابط □ نوشته شده در ساعت ۹:۰۷ ب.ظ. توسط پانيیکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷
●
When you are lonely
....................................................................................................هر چقدر هم که فرد گرا و درون گرا باشي، هر چقدر هم که عادت کرده باشي مستقل باشي، هرچقدر از بچگي بين همه معروف بودي به خودمحور بودن و از پس مشکلات براومدن، هر چقدر هم که هميشه خودت از پس کارهات براومده باشي و نخواي از کس ديگه اي کمک بخواي، باز يه موقع هايي هست که دوست داري يکي باشه که بدوني ميشه چشمات رو ببندي و خودت رو بسپري بهش و بزاري هدايتت کنه، يکي که ميدوني اونقدر ميشناست که عين خودته. دوست داري يکي باشه که هميشه بشه روش حساب کني ،يکي که ميتونه هدايتت کنه. چي ميگن اينجور مواقع؟ آهان، پشت پناهت باشه و مثل يه کوه پشتت درآد. شايد هيچ وقت نخواي و موقعيتش پيش نياد که بخواد برات کاري کنه اما همين دلگرمي بودنش، همين که فکر بودنش باعث ميشه راحت بزني تو دل خطر، خودش بزرگترين کاره. يه وقت هم ميبيني تا آخر عمر هيچ وقت اون موقعيت پيش نمياد اما يه تلنگر کوچيک باعث ميشه تصوري که تو از طرفت داشتي بشکنه، ظاهرا هيچ چيز عوض نشده فقط حسابي که تو رو طرفت ميردي فرق کرده. اما داغون ميشي، له ميشه، کاري هم نميتوني بکني. دست و پا ميزني شايد يه روزنه،يه توجيه پيدا کني تا دوباره همه چيز برگرده سرجاش، اما هيچي نيست. ميشي مثل اين چند روز من که مثل مرغ سرکنده دارم جون ميدم اما آروم نميشم. چرا بعضي زخم ها اينقدر درد داره :(
□ نوشته شده در ساعت
۱۲:۰۱ ق.ظ.
توسط پاني
جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۷
●
شرح يک افقي شدن
.................................................................................................... دقيقا شب همون وقتي که پست قبلي رو گذاشتم برعکس هميشه که زودتر از 1 و 2 نصفه شب خوابم نميبره ساعت 11 که شد ديدم چشمام ديگه با چوب کبريت هم باز نميمونه و رفتم تو رختخواب يک کم گذشت شروع کرده به لرزيدن اول فکر کردم مشکل با يه پتوي اضافه حل ميشه اما کم کم هر چي پتو و لحاف و روتختي تو خونه داشتيم هم انداختم روم اما انگار نه انگار من با تمام اين کپه لحاف روم افتاده بودم رو ويبره، رفتم رو مبل کنار شوفاژو چسبيدم به رادياتور تا کم کم بعد از يک ساعت يکم گرم شدم و خوابم برد تا حدود يک ساعت بعد که از شدت تب و حرارت از خواب بيدار شدم و شروع کردم به کم کردن پتو ها و دوباره يه ساعت بعد لرز و بعد تب تا صبح. صبح هم ساعت 8 صبح همسر جان پاشد رفت بهشت زهرا براي تشييع جنازه يکي از فاميل هاي دورشون و من موندم و حوضم. البته چون خوابيده بودم فکر نمي کردم اوضاعم خيلي هم بد باشه تا حدود ساعت 10 که ديگه چشمام از شدت حرارت داشت منفجر ميشه سعي کردم 4 دست و پا هم شده خودم رو برسونم به شير آب و يکم خنک بشم که با همون اولين تکون از شدت سرگيجه داشتم ميرفتم تو ميز شيشه اي وسط سالن پس موندم سر جام و ادامه حالت بيهوشي و تب. ساعت 12 هم زنگ زدم به همسر مربوطه که ببينم کجاست؟ گفت تازه جنازه رو از غسالخونه آوردن. بهش گفتم که عذر خواهي کنه و بياد من رو ببره دکتر که ترجيح داد تا آخر مراسم بمونه و مطمئن شه يه وقت مرده فرار نميکنه! بعد هم تا ساعت4 ادامه حالت بيهوشي و داغي و لرز تا بالاخره همسر جان اومد و من رو رسوند بيمارستان و بعد از يه بستري شدن 3 ساعته تو اورژانس تبم از 39/5 رسيد به 37/5 و بعد از 16 ساعت دنيا دوباره خنک شد و من الان يه سرما خورده عاديم دوباره :)
پ.ن: قرار نبود اين پست پينوشت داشته باشه اما بدليل ادامه تبعاتش يه سوال. واقعا من توقعم خيلي بالا است که انتظار داشتم همسر مربوطه مراسم تشييع رو ول کنه و بياد من رو برسونه بيمارستان، اصولا عادت ندارم از هيچ کس متوقع باشم اما نه در شرايطي که کوچکترين تکوني نمي تونستم بخورم و حتي يه ليوان آب هم کنارم نبود و توانايي انجام کاري رو هم نداشتم. واقعا من دارم اشتباه ميکنم يا همسر جان بعد3 سال هنوز فرق دوست پسري و همسري رو نمي دونه؟ بعدا نوشت: شب روي تخت اورژانس که بودم بهش گفتم يادته امشب چه شبي ايه؟ 4 سال ازش گذشت باورت ميشه؟
□ نوشته شده در ساعت
۲:۱۹ ق.ظ.
توسط پاني
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷
●
قضاوت
.................................................................................................... خيلي عادت به درد و دل و از مشکلاتم گفتن براي کسي ندارم اگر دنياي مجازي اين وبلاگ رو مستثني کنيم توي دنياي واقعي شايد فقط يک يا دو نفر از دوستام باشن که در جريان مشکلات زندگيم بودن. اما حالا همين امروز فقط يه جمله از يکي از اين دوستام باعث شد که به شدت به هم برزيم و نتونم تلخيش رو هضم کنم. من نمي تونم منکر مشکلاتم بشم اما حالا، الان که دارم از زندگيم با همه بالا و پايين رفتن هاش لذت مي برم نمي تونم اين حرف رو که "من اگه مي تونستم شوهرت رو با دستاي خودم مي کشتم" تحمل کنم. نه به اين خاطر که ادعاي عاشقي دارم فقط به اين خاطر که همين يه جمله کافي بود تا گذشته رو يادم بياره و بهم بفهمونه که تو نظر کسي که بهترين دوستم مي دونمش يه شکست خورده ام.
کاش ياد مي گرفتيم گاهي همين که شنونده باشيم کافيه، کاش ياد مي گرفتيم قضاوت نکنيم، مخصوصا درباره روابط ديگران که معمولا صداي لحظات تلخش خيلي بلندتر از صداي لحظات خوش و شادشه. برچسبها: روابط □ نوشته شده در ساعت ۱:۱۵ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷
●
:|
....................................................................................................سهشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷
●
نکنيد آقا جان، نکنيد!
.................................................................................................... در راستاي اين بکنيد نکنيد هاي اخير وبلاگستان:
نکنيد آقا جان ، نکنيد، وقتي همسرتان، پارتنرتان، دوستتان، جي اف تان، خلاصه آن آدم روبروي شما که از قضا دختر هم هست مي گويد مي خواهم تنها باشم، مدام آويزانش نشويد و نقش يک آدم دلسوز رو بازي نکنيد و اين تنها بودن را به حساب ناز دخترانه! نگذاريد. هميشه که قرار نيست پشت يک جمله ساده معني پيچيده اي باشد. بفهميد تنها باشم يعني مي خواهم کسي تا شعاع حداقل ده متر، دور برم نباشد. بفهميد اين را قبل از اينکه با فرياد حاليتان کنند احيانا! برچسبها: روابط, نکنيد هاي وبلاگستان □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۴ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷
●
It's depended on you
.................................................................................................... منحني سينوسي زندگيم رو که نگاه ميکنم ميبينم معولا بدترين ضربه ها رو موقعي خوردم که تو اوج خوشي بودم. دقيقا موقعي که با تمام وجود اومده بودم جلو و هيچ گاردي نداشتم و بعد بدون اينکه کوچکترين انتظاري و پيش زمينه اي داشته باشم ضربه اي خوردم که مدت ها طول کشيد تا بتونم برگردم به حالت نرمال. جالب اينجا است که خيلي وقت ها خيلي ضربه هاي سخت تر و بدتري از اين ضربه ها خوردم اما چون تو موقعيتي بودم که گارد داشتم اون ضربه خيلي روم اثر نذاشه و فوقش يکمي سرم رو خم کرده ولي خيلي سريع دوباره برگشتم به حالت عادي.
هنوز هم نمي تونم انتخاب کنم که ترجيح ميدم يه زندگي روتين و بعضا بدون عشق داشته باشم اما ضربه کمتري بخورم و با همه چيز کنار بيام يا توي عشق و شور غرق بشم ولي هرازگاهي هم پيه ضربه هاي خيلي سختي رو به خودم بمالم! گيج شدم حال کسي رو دارم که فکر مي کرده چه طوري باور کنه اين عشق و لذت دوباره و همش خيال مي کردم خوابه و تازه چند روز بود که داشتم باور مي کردم اين لحظه ها رو. حالا آنچنان دوباره ضربه خوردم که گيجم، حتي نمي تونم بهش فکر کنم مدام دارم صورت مسئله رو پاک ميکنم. مي دونم اگه اين اتفاق يه ماه پيش مي افتاد شايد حداکثر يه ساعت ناراحت بودم بعد هم همه چيز بر ميگشت به حالت اولش اما حالا اين ضربه اونقدر روم اثر گذاشته که حتي نمي تونم بهش فکر کنم. حال خوشي بود باور اينکه توي اين روزهاي سخت فقط منم که مي تونم آرومت کنم. باور اينکه فقط منم که مي توني بهش تکيه کني. گاهي دوست دارم باور کنم حرفات رو! دارم مي نويسم اين حس رو بلکه زودتر از بين بره، کاش دکمه ديليت زندگي کمي دم دست تر بود. □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۷ ب.ظ. توسط پاني دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
●
Cut
.................................................................................................... تمام شد، بالاخره شمشير رو از رو بستم. قرار نبود اين توهين ها تا ابد ادامه داشته باشه، نه بهتر بگم قرار نبود تا ابد تحمل بشن. گفته بودم که يکي از اين روزها اين جرقه زده ميشه، خب زده شد . شايد هم بهتر باشه بگم من بالاخره به مرز انفجار رسيدم. هرچند که بخش اصلي ماجرا پنجشنبه رو ميشه!
دلخوشکنک بچه گانه اي بود اين اميدواري که ميشه اين زندگي رو جداي از داشتن رابطه با خانواده ها نگه داشت و دلخور نشي کاش اين زندگي، کاش من، هم تراز خانواده ات بود. اين روزها به شدت خسته شدم از ماسک رضايتمندي که مجبورم به صورتم بزنم و اين برنامه هفتگي و روتين سرزدن به خانواده ها هر هفته و هر هفته و هر هفته! برچسبها: خانواده, روابط, زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ. توسط پانيجمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷
●
بها
.................................................................................................... اين روزها زندگي مستقل دلخواهي دارم اما گاهي بهايش کمي رنج آور ميشه، حضور مداوم يک نفر ديگه گاهي بدجوري از همه چيز دلزده ام ميکنه!
□ نوشته شده در ساعت
۱:۰۳ ق.ظ.
توسط پاني
چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۷
●
هنر جواب دادن
.................................................................................................... ديدي اينايي رو که وقتي يکي بهشون يه چيزي ميگه بلافاصله جوابش رو يه جوري با خنده و شوخي ميدن جوري که هم حرفشون رو زدن هم به کسي برنخورده خب اين يه خصوصيتيه که من در کمال شرمندگي به هيچ وجه از پسش بر نميام يعني يا کلا جوابي نميدم(در 90% مواقع) يا اگه چيزي بگم لحنم خيلي تنده و جو رو خراب ميکنه.
بعد علي اصول وقتي که توي جمع خانواده همسرت باشي يا برعکس شوهرت تو جمع خانواده تو باشه اصولا بايد بچه همون خانواده حواسش به شريکش باشه که اگه خانوادش يه چيزي گفتن اون سعي کنه چيزي بگه که خانوادش بدون ناراحتي متوجه اشتباهشون بشن. هرچند که اين حرف ها شايد خيلي به اهميت به نظر بياد اما بايد تو موقعيتش باشي تا ببني امکان داره تا به خاطر يه حرف که نمي توني و نمي خواي جوابش رو بدي امکان داره تا کجاهات بسوزه ;) حالا ديشب در عين ناباوري خودم وقتي که مادر همسر گرامي هديه اي رو که براي آقاي همسر گرفته بودم ديد و بلافاصله جلو همه با صداي بلند گفت: خب حالا اين پول شوشو که جمع کردي واسش اينو خريدي يا پول شوشو که يک جا ازش گرفتي و رفتي اينو گرفتي؟ (حالت ديگه اي هم که متصور نبودن خب!!) صداي خودم رو شنيدم که دارم با شوخي و خنده جواب کوبنده اي بهش مي دم و در عين حال لحنم هم تند نيست D: خلاصه خواستم اينجا بنويسمش براي ثبت تو تاريخ پ.ن: الان کاملا معلومه من چه جو گير شدم سر اين شق القمر کردنم ديگه! خلاصه لوسي اين پست رو به ذوق زدگي من ببخشيد D: □ نوشته شده در ساعت ۴:۱۰ ب.ظ. توسط پاني جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷
●
توهين محترمانه!
.................................................................................................... قرار نيست هر رفتاري به حساب نزديک بودن و احساس راحتي کردن گذاشته بشه، از اون بدتر اينه که مجبور بشي خيلي رفتارها رو تحمل کني و به خاطر کس ديگه اي عکس العمل نشون ندي !!
فقط کاش ياد مي گرفتم حالا که به خاطر تو اين رفتارها رو تحمل مي کنم بعدش عصبانيت و ناراحتيم رو سر تو هوار نکنم :( پ.ن: چرا دارم تو اين وبلاگ هم خودسانسوري مي کنم؟ چي داره جلوم رو مي گيره؟ خسته شدم از بس اين روزها دليل رفتارهام رو نفهميدم. برچسبها: خانواده, روابط, زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۱۶ ق.ظ. توسط پانيجمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۷
●
گرگينه
.................................................................................................... امشب از اون شب هايي که دارم سعي ميکنم چيزي ننويسم، از اون شب هايي که ميدونم هر چي بنويسم استدلال هايي که مي خوام خودم رو پشتش قايم کنم، حرف هايي که خودمم مي دونم ته تهش قبولشون ندارم، از اون شب هايي که دارم سعي ميکنم حداقل کمتر حرف بزنم تا ترکش هام کسي رو نگيره، از اون شب هايي که انگار ماه يه بدر تموم عياره براي گرگينه شدن!
کجايي دخترک که من دوباره کلاس هاي "کنترل خشم" لازم شدم! برچسبها: روابط □ نوشته شده در ساعت ۱:۴۵ ق.ظ. توسط پانيسهشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷
●
?why? realy why
....................................................................................................داری احوال میپرسی، صد بار باید سوالت رو تکرار کنی، داری یه چیزی تعریف میکنی میبینی اون طرف داره با صاب پمپ بنزین چک و چونه میزنه، داری قربون صدقه میری، میبینی محبت هات داره میخوره به در و دیوار. یعنی واقعن گفتن عبارت ِ ساده ی " الآن نمیتونم صحبت کنم، بعدن خودم تماس میگیرم" یا مثلن " فوتبال که تموم شد، تماس بگیر" یا " مهمونام که رفتن زنگ میزنم" یا " از بانک که اومدم بیرون بهت خبر میدم" یا .... اینقد سخت ِ که آقایون اصرار دارن اینجوری گه بزنن به اعصاب ِ آدم؟ دزديده شده از اينجا پ.ن: يعني از اين بهتر نميشد حق مطلب رو ادا کرد.
□ نوشته شده در ساعت
۱:۳۱ ق.ظ.
توسط پاني
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
●
ديوار فاصله
.................................................................................................... گروه ما پنج نفر بود، از سوم راهنمايي تا سال آخر دبيرستان به لطف يکي بودن حرف اول نام فاميل هميشه با هم همکلاس بوديم و دوست. روزهاي خوش نوجواني و خنده ها و شيطنت هاي تکرار نشدني، هر چي که بود باعث شد اين دوستي تا حالا ادامه پيدا کنه و 11 ساله بشه، دوستي هاي بي غل و غش بچگي.
بزرگ که شديم افکار عقايدمون که شکل گرفت هر چند از لحاظ فکري گروه تقزيبا نصف شد و ديگه حتي توي پوششمون هم مثل هم نبوديم اما اين دوستي ريشه دار تر از اون بود که با اين چيزا از هم بپاشه و بعد از قبول شدن توي دانشگاه هم من و دوتاي ديگه مونديم تهران يکي رفت شيراز يکي هم اصفهان اما هنوزم به هر بهانه اي تو اولين تعطيلاتي که داشتيم دور هم جمع ميشديم و توي سر و کله هم ميزديم. راحت بي تکلف، دوست هاي يازده ساله هم بوديم شوخي که نبود، اصلا براي همين که ما تونسته بوديم 11 سال هم رو تحمل کنيم بايد نفر يه مدال افتخار ميدادن به هر کدوم. اين پنجشنبه قراره باز بريم خونه يکي از بچه ها، اس ام اس ميزنه که پنجشنبه تشريف بيارين خونه ما، تشريف؟؟؟؟ بهش اس ام اس ميزنم تو از کي انقدر مودب شدي من خبر نداشتم. امروز دوباره اس ام اس زد که پنجشنبه اوکي شد تشريف بيارين جواب ميدم اوکي خراب ميشيم سرت جواب ميده اختيار دارين اين چه حرفه اي ديگه کم ميارم خيلي آروم و ساکت براش ميزنم که چشم مزاحم ميشيم و اس ام اسش مياد که اختيار دارين شما مراحمين. ما کي بزرگ شديم ؟ کي اين همه ديوار و فاصله افتاد بينمون؟ کي انقدر رسمي شديم، دلم گرفته، از اين همه ديوار فاصله لعنتي! برچسبها: روابط □ نوشته شده در ساعت ۲:۳۸ ق.ظ. توسط پانيدوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶
●
good point
0 comments
.................................................................................................... يکي از مهمترين فايده هاي سرما اينه که آدم خيلي زود آشتي ميکنه ;)
پ.ن: بالاترين جان بي زحمت بيا به اين يکي نوشته هم لينک بده تا ملت بيان دل بسوزنن براي آقاي همسر که داره نقش بخاري رو هم بازي ميکنه :)) □ نوشته شده در ساعت ۱:۳۳ ق.ظ. توسط پاني جمعه، دی ۲۸، ۱۳۸۶
●
....
3 comments
.................................................................................................... بعد از سي و پنج روز، باز هم يه ضربدر به ضربدرهاي توي تقويمم اضافه شد.
دارم سعي مي کنم بيشتر از اونکه به تعداد ضربدرها فکر کنم به اين 35 روز فکر کنم. □ نوشته شده در ساعت ۳:۰۸ ق.ظ. توسط پاني چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶
●
Ungrateful
0 comments
.................................................................................................... تازگی ها اتفاق جالبی داره برام میوفته اونم اینه که یکی یکی دارم صفات جدید الورود خودم رو کشف میکنم!! بعد از ضعف شدید اعصابم و اینکه با کوچکترین صدایی 10 متر از جام میپرم و با کوچکترین محرکی به شدت عصبانی میشم شروع کردم به خراب کردم روابطم، خیلی راحت شروع کردم به دوستام نه گفتن بدون هیچ دلیلی کارهایی رو که میتونستم خیلی راحت انجام بدم نکردم فقط چون حسش رو نداشتم خودم رو از همه ایزوله کردم ارتباطم رو اول محدود کردم به تلفنهای گاه بی گاه و حالا که حتی اون رو هم قطع کردم خیلی راحت دارم به دوستی های چندین سالم پشت پا میزنم و میدونم که به زودی به غلط کردن میوفتم اما هیچکاری نمیکنم و چقدر حس بدیه این بی خیالی.
تازگی ها هم تو این ایام عید و دید و بازدیدها و مهمونی ها یه چیز تازه پیدا کردم، قدرشناسی کردن یادم رفته حالا نه فقط از تو نسبت به همه اینطوری شدم حتی برای چیزهای ساده، یادم میره بعد از غذا از میزبان تشکر کنم یادم میره وقتی کسی برام چیزی مبگیره ازش تشکر کنم و هر بار هم بعد از یکی دو ساعت یادم افتاده و سعی کردم یه جوری درستش کنم. نمی دونم شاید این رفتارم هنوز برای بقیه اینقدر پر رنگ نباشه که برای خودم هست اما الان من معجونی از صفات مزخرف و سیاه شدم که بهترین گزینه برای خراب کردن روابط شدم حالا هر چی رابطم با طرف مقابلم بیشتر باشه خرابکاریهام هم بیشتره و از همه بیشتر هم شامل حال تو میشه. یادت میاد میگفتی آدمها بدند مگه اینکه خلافش ثابت بشه و من میگفتم نه برای من همه خوبند مگه اینکه خلافش ثابت بشه، یادته چقدر بحث کردیم سر این موضوع یادته چقدر شاکی بودی از دست من که چرا برای هر کی ازم کاری میخواد با جون و دل مایه میزارم، حالا دیگه غصه نخور از اون وجه سفید شخصیت من الان دیگه به جز یه نقطه سیاه چیزی باقی نمونده. □ نوشته شده در ساعت ۲:۴۶ ب.ظ. توسط پاني جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵
●
so funny:)
4 comments
.................................................................................................... این پست که معرف حضورتون هست. خودم کم مشکل داشتم حالا پاشدیم دوتایی رفتیم دکتر پوست و مو بعد دکتر برای هر دومون قرصهای هورمونی نوشت ولی چون دید تازه ازدواج کردیم و این قرصهام میل جنسی رو کم میکنه قرصهای آقای همخونه رو خط زد ولی مال من رو نه (یعنی مال من رو نمیشد حذف کنه).
حالا این خانوم دکتر با خودش فکر نکرد دهن یه نفر این وسط سرویس میشه!!!!!!!! پ.ن: لازم توضیح بدم اون یه نفر من نیستم؟ D: برچسبها: روابط, روزانه, زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۲۳ ق.ظ. توسط پانيسهشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵
●
Touching
0 comments
.................................................................................................... نمی فهمم این حرف دکتر رو. بهش میگم تو رابطم با تو دچار مشکل شدم میگم نمیتونم دیگه باور کنم که هنوزم عاشقم. بهم پیشنهاد داد تو این یه هفته رو تاچینگ خیلی کار کنم میگه خودم رو وادار کنم که هر جا هستیم لمست کنم میگه کمک میکنه. نمیفهمم این استدلالش رو. من و تو هیچ وقت هم رو لمس نکردیم تا این تماس باعث دوست داشتن بشه همیشه برعکس بوده یعنی هر بار که توی دوست داشتن به یه جایی میرسیدیم که میخواست یه مرحله بره بالاتر واون وقت تماسهام هم بیشتر میشد. یادت میاد از لمس دستهات شروع شد یادته به هم قول دادیم همیشه بزاریم عشقمون دلیل لمس کردنمون بشه نه شهوت نه هر چیز دیگه ای(هر چند که هیچ وقت این حرف گفته نشد اما من و تو عادت داشتیم حرفامون رو نزده بفهمیم). هیچ مانعی نبود بینمون اما من تو همیشه از هم سیراب بودیم احتیاجی به اجبار نبود من نقطه نقطه بدن تو رو کم کم شناختم یادت حتی فبل از اولین هم آغوشی هم تا مدتها بدن هم رو میشناختیم داشتیم پیدا میکردیم هم رو داشتیم تو این لمس ها عشقمون رو میرسوندیم به بینهایت. هیچ وقت نبوده که بخوام لمست کنم تا بیشتر عاشقت بشم شاید برای همینه الان مدام از دست تو فرار میکنم. نمیتونم با همون آرامش قبل سرم رو بزارم تو بغلت و گردنت رو بو کنم نمیتونم تو نوازشهای تو گم بشم. دارم دوبار شروع میکنم دارم دوباره حسهام رو پیدا میکنم و دوباره حس میکنم که برای گفتن حسهام احتیاج به لمس تو دارم و بعد هر دفعه بیشتر گم میشم تو بغلت. میشود مطمئنم فقط زمان می خواهد.
پ.ن: اومده بهم میگه تو چرا تازگیا بوس کن و در رو شدی !!!!! □ نوشته شده در ساعت ۲:۱۷ ب.ظ. توسط پاني یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵
●
0 comments
.................................................................................................... مدت ها ديگر چيزي ننوشته ام به طور دقيق تر از زماني که تو آمدي حرف هايم از قالب وبلاگ درآمد و همه آنها را به تو ميگفتم اما حالا دوباره... ميداني امشب وقتي به ياد قديم ها نيمه شب بيدارت کردم تا دلشوره وحشتناکم را آرام کني جز سکوت پشت گوشي هيچي نبود ميدانم خسته اي اما.... وقتي بعد از 10 دقيقه حرف زدن جز چند اره چيز ديگه اي نگفتي ياد دنياي يکطرفه وبلاگ افتادم... نميدونم چي شده که دوباره دارم مينويسم شايد نبودن تو شايد دلتنگي من شايد ....نمي دونم اما هر چي که هست حس سرديه حسي که نمي دونم بااخره از بين ميره يا نه
□ نوشته شده در ساعت
۱:۰۵ ق.ظ.
توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|