یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

When you are lonely
هر چقدر هم که فرد گرا و درون گرا باشي،
هر چقدر هم که عادت کرده باشي مستقل باشي،
هرچقدر از بچگي بين همه معروف بودي به خودمحور بودن و از پس مشکلات براومدن،
 هر چقدر هم که هميشه خودت از پس کارهات براومده باشي و نخواي از کس ديگه اي کمک بخواي،
باز يه موقع هايي هست که دوست داري يکي باشه که بدوني ميشه چشمات رو ببندي و خودت رو بسپري بهش و بزاري هدايتت کنه، يکي که ميدوني اونقدر ميشناست که عين خودته. دوست داري يکي باشه که هميشه بشه روش حساب کني ،يکي که ميتونه هدايتت کنه. چي ميگن اينجور مواقع؟ آهان، پشت پناهت باشه و مثل يه کوه پشتت درآد.
شايد هيچ وقت نخواي و موقعيتش پيش نياد که بخواد برات کاري کنه اما همين دلگرمي بودنش، همين که فکر بودنش باعث ميشه راحت بزني تو دل خطر، خودش بزرگترين کاره.
يه وقت هم ميبيني تا آخر عمر هيچ وقت اون موقعيت پيش نمياد اما يه تلنگر کوچيک باعث ميشه تصوري که تو از طرفت داشتي بشکنه، ظاهرا هيچ چيز عوض نشده فقط حسابي که تو رو طرفت ميردي فرق کرده. اما داغون ميشي، له ميشه،  کاري هم نميتوني بکني. دست و پا ميزني شايد يه روزنه،يه توجيه پيدا کني تا دوباره همه چيز برگرده سرجاش، اما هيچي نيست.
ميشي مثل اين چند روز من که مثل مرغ سرکنده دارم جون ميدم اما آروم نميشم.
 چرا بعضي زخم ها اينقدر درد داره :(

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................