|
پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶
●
Big labyrinth
0 comments
.................................................................................................... حس کسي رو دارم که توي يه ماز گنده گير کرده و هر بار که ميشنه و کلي فکر ميکنه و يه استراتژي جديد پيدا ميکنه آخرش جز يه بن بست ديگه، چيزي گيرش نمياد!
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۶ ق.ظ. توسط پانيسهشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶
●
?Money or not money
0 comments
.................................................................................................... نمي دونم اين فکر کي و چه وقت تو ذهنم نشست و بعد از اون شد ملکه ذهنم، اينکه نميتونم براي زندگي و لذت هاي خودم قبول کنم کس ديگه اي برام پول خرج کنه، يعني لذتي نداشت برام همش حس ميکنم زير بار منتم هر چند که در 99 درصد مواقع واقعا اينجوري نبوده، براي همين من نميفهمم چطوري يه دختر يا پسري مياد با افتخار از تيغ زدنهاي دوست پسر يا دوست دخترش حرف ميزنه يا اينکه چه جوري يه بهانه پيدا شده براي تيغيدن مامان باباه.
دقيقا هم سر همين موضوع بود که با اينکه همه برادرام دارن تو خونه اي ميشنن که پدرم بهشون داده خودم جاضر نشدم يه همچين چيزي رو قبول کنم تازه اين وسط ما يه ضربه خيلي شيک هم از پدر همسر گرامي خورديم که البته نا خواسته بود يعني ما دنبال خريد خونه بوديم که پدرش گفت من اون خونه که دارم و فعلا دست مستاجره ميکوبم بعد شما هم بيايد توش شريک بشه و در عوض هم يه طبقه اش مال ما بشه خوب خيلي پيشنهاد خوبي بود و ما هم بي خيال خريد خونه شديم و پولش رو گذاشتيم براي اون کار اما دقيقا بعد از خاکبرداري خونه همسايه بغلي که خالي هم بود ديوارش ريخت و باباش هم ترسيد و خونه رو همون جوري فروخت و دقيقا يه هفته بعدش قيمت خونه اونقدر صعودي رفت بالا که ما ديگه هيچ جوري نتونستيم خونه بخريم و البته باباش خودش رفت با پول اون خونه، يه خونه توي نياورن خريد و الان هم خونه خاليه و در انتظار گير اومدن مستاجر. اره خلاصه اينجوري دقيقا قبل عروسي ما دوباره افتاديم دنبال خونه البته اينبار براي اجاره. خب هيچ وقت از تصميمي که گرفتم ناراحت نبودم هنوزم راضيم ازش کما اينکه يکي از اصلي ترين و طوفاني ترين دعواهاي ما با حضور باباي همسرجان بود که من براي اولين بار تو روش وايسادم و گفتم نميخوام که هر ماه به يه بهانه، مبلغي رو به عنوان کمک بهمون بده و دست از سر زندگي ما برداره هر چند که البته الان هم اينکار رو ميکنه اما هم خيلي کمتر شده هم به زعم خودشون مخفيانه. هم من ديگه حوصله دوباره در افتادن رو ندارم. حداقلش هم اينه که چون فکر ميکنن من نمي دونم پس انتظاري هم بوجود نمياد و دليلي نداره هر رفتارم رو توجيه کنم و حداقل ميتونيم اونجوري زندگي کنيم که دلمون ميخواد. اما حالا نمي دونم يه چيزي يه چيزي که هر چي باشه پشيموني نيست، اما يه چيزي مدام نه ذهنم قلقلکم ميده که نکنه يه روزي به جايي برسم که همه اين فکرام برام بي ارزش بشه ، مي فهمي چي ميگم؟ خسته شدم از بس خودم رو براي بقيه توجيه کردم، نمي فهمم وضع اين مملکت رو که مثلا بايد چه غلط ديگه اي توش ميکرديم که بتونيم خيلي راحت تر از اين رو پاي خودمون وايسم، هم من هم همسر گرامي هر دو فارغ التحصيل بهتربن دانشگاه هاي اين مملکتيم هر دو مون هم رشته هامون جزو رشته هاي تاپه اما حال کي قراره به اون چيزي برسيم که حقمونه خدا ميدونه. ميترسم، ميترسم که روزي برسه و خودم هم به همه اين فکرام پوزخند بزنم. پ.ن: اون تيتر صرفا يه شوخيه ها مسلما مساله پول نيست مساله درست و غلطي فکراهاي خودمه يه جور بلند بلند فکر کردنه اين پست! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۱۲ ب.ظ. توسط پانيیکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶
●
تلنگري براي يک مرثيه
2 comments
.................................................................................................... نتونستم، تمام اين مدت فقط داشتم خودم رو گول ميزدم هنوز هم نميتونم جلوي فلاش بکهاي ذهنم رو به شب عروسي بگيرم. نميفهمم چرا اين حفره نمي خواد پر بشه. تو تمام اتفاقات ديگه تونستم از قفل کردن ذهنم روي اونها جلوگيري کنم اما تو اين يه مورد تنها کاري که تونستم بکنم فرار از موقعيت هايي که اون شب رو يادم بياره، دارم از همه چيز فرار ميکنم اين بده تلخه اين چيزي نيست که بخوام اما چاره اي هم براش ندارم.دختر خالهه داره عروسي ميکنه از وقتي افتاده دنبال کاراي عروسيش خودم بهش زنگ زدم که ميام کمکش اما همون شب اول وقتي به حال مرگ افتادم از ناراحتي فهميدم بايد خودم رو بکشم کنار قبل از اينکه دوباره بيفتم تو اون حلقه باطل، فيلم عروسي رو گرفتيم اما هنوز حتي يک دور کامل هم نگاهش نکردم نميتونم، ميخوام اما نميتونم دوام بيارم، لعنت، لعنت، چرا اون اتفاقات تلخ همزمان شد با عروسي چرا تو يه موقعي اتفاق نيفتاد که هيچ اتفاق ديگه اي باهاش همزمان نباشه يه اتفاقي که مدام اطرافيان، اتفاقات و تلنگرهاي کوچيک يادآوريش نکنه، هيچ کس براي دعواهاش سالگرد نميگيره اما همه عروسي ميگيرن همه سالگرد عروسي ميگيرن همه ميخوان فيلم عروسي رو ببينن و هيچ کس من رو اين وسط نميفهمه، نميفهمن که من با عروسي مشکل ندارم ، يادآوري خاطرات موازي با اونه که داغونم ميکنه، يک سال طول کشيد تا تونستم تموم انرژيم رو بزارم براي فراموش کردنش براي جدا شدن از اون پيله، وقتي حالم خوبه وقتي همه چيز آرومه مدام به خودم ميگم تونستي، که تونستم جلوي هجوم اون همه فکر رو بگيرم اما کوچکترين تلنگري يادم ميندازه که نشده، نتونستم :((
درد داره اين اتفاق ها، درد داره اينکه هيچ دفعه اي نتونستم به آقاي همسر بفهمونم اين فرار من از يادآوري جشن عروسي به خاطر پشيموني از ازدواج نيست به خاطر هجوم يادآوري اتفاقات موازي با اونه، ميبينم که خسته شده ميفهمم که فکر ميکنه چقدر احمق بوده، هيچ وقت تا اين حد احساس نتونستن در عين خواستن نکردم ديگه تموم شدم، خالي شدم، آخرين قطره هاي انرژيم رو هم مصرف کردم. چرا همه اون اتفاقات يه موقع ديگه اتفاق نيفتاد، اگه اينجوري بود تا حالا هزار بار فراموش شده بود هزار بار. □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۱ ق.ظ. توسط پاني شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۶
●
ماي ايميل
0 comments
.................................................................................................... هر بار که آنلاين ميشم بدون اختيار نگاهم قفل ميشه روي آلارم مسنجر که خبر از ايميل جديد ميده تا صفحه ايميل باز بشه مدام به خودم ميگم هيچ خبري نيست مطمئن باش اما ته دلم مدام اون ايميل رو ميخواد اما هيچ خبري نيست به جز اسپم هاي مزخرف يا ايميل هاي دسته جمعي.
دلم اون ايميل رو ميخواد :( برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۷:۲۰ ب.ظ. توسط پانيپنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶
●
روز عشق من
0 comments
....................................................................................................امروز روز عشاق است اما براي من به طور خاص روز عشقمان است، 5 سال پيش دقيقا در همين روز بود که دوستي چند وقته مان رنگ عشق به خود گرفت و ديگر براي هم فقط دو دوست که بر حسب اتفاق با هم آشنا شده بودند نبوديم، امروز را دوست دارم چون براي من رنگ ويژهاي دارد و خودخواهانه فکر ميکنم تمام شور و شوق اين روزهاي شهر هم براي ما است، 5 سال گذشته و خوشحالم که امروز برام پر حرارتتر از همه روزهاي سالهاي گذشته بود. چهار روز ديگه، 29 بهمن، باز روز عشاق ايراني است و باز هم براي ما روز عشق خاص خودمان روز گفتن اولين دوستت دارم ها روز اولين حرفهاي بالکنت. اين تصادفها رو دوست دارم و از اون مهمتر جشنهاي دو نفرهاي که ميگيريم و خوشحاليم که جشنمان دو نفره است. پ.ن: 5 سال پيش من 29 بهمن کادوم رو دادم بعد کل مغازه هاي تهران رو گشتم يه چيزي پيدا کنم شکل قلب نباشه و روش ننوشته باشه I Love you اما حالا هر دومون خيلي راحت بدون پيچوندن هم بهم ميگيم دوستت دارم و دنبال يه کادويي ميگريم که بيشترين تعداد I Love you را داشته باشه. پ.ن2: لگوي گوگل رو به مناسبت ولنتاين ديديد؟ خيلي باحاله :) ![]() برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۵۹ ب.ظ. توسط پانيچهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶
●
1 comments
.................................................................................................... اومده نشسته واسه من صغرا کبري ميچينه که جامعه خرابه و دخترا و پسرا ول شدن، هي حرص ميخورم هي هيچي نميگم هي زير چشمي نگاش ميکنم هي به احترام دايي بهش هيچي نميگم بلکه ول کنه بعد يهو جوش آوردم گفتم تا جايي که من ميدونم شما جوانيات چون بابات جزو هوانيروز بوده مدرسه گارد ميرفتي گفت آره که چي؟ گفتم خب نمي خوايد بگيد که با چادر و روسري ميرفتي مدرسه گارد؟ ميگه نه اما ما به جبر زمونه مجبور بوديم خنده ام ميگيره و ميگم باشه قبول منم با اينکه با ميني ژوپ نرفتم مدرسه اما قول ميدم هم سن شما که شدم هي بشينم جانماز آب بکشم و رو اعصاب جوون ها راه برم به شرطي که شما هم ول کني ما رو بزاري تو دنياي پر از گناه خودمون خوش باشيم. قرمز ميشه از عصبانيت و از اون طرفم مامان هي اشاره ميکنه که زشته مهمونند ول کنم و منم خودم رو ميزنم به نديدن. بعدش آخيييييييييييييييييييييش آي حال داد، نطقش رو که کور کردم هيچي شبونه زنگ زدم کل ملت رو از شاهکارم باخبر کردم تا يه فاميل امشب شاد بخوابند :))
برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۳:۵۶ ق.ظ. توسط پانيیکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶
●
چرک نويس!
0 comments
.................................................................................................... نميشه، هر کاري ميکنم اون چيزي که ميخوام در نمياد هر وقت ميخوام لحظه هاي قشنگ و نابم رو بنويسم بعد چند خط نوشتن ولش ميکنم چون ميبينم که نتونسته اونقدري که واقعا از داشتن اون حس از بودن تو اون لحظه خوشحال بودم حسم رو به نوشته هام منقل کنم، نوشته هاي درفت شدم رو هم که نگاه ميکنم همشون از دو سه خط بيشتر نشده. براي همينم هست که اين وبلاگ اينقدر تلخ شده از بيرون که به خودم نگاه ميکنم ميبينم که زندگيم اصلا مثل اين وبلاگ سياه مطلق نبوده الان خيلي وقته که بخشهاي سفيدش خيلي زياد شده براي همين هم هست که تعداد پست هام خيلي خيلي کم شده. نوشته هاي قبليم رو که ميخونم ميبينم حتي حس هاي بدم هم خيلي از اون چيزي که اينجا نوشته بودم بيشتر و پررنگ تر بوده اما خب کي دلش به حال خوب منتقل نشدن حس هاي بدش مي سوزه!! اما روزاي خوب، لحظه هاي شاد، شب هاي داغ و خندههاي از ته دل رو دلم نمياد ناقص منتقل کنم براي همينم همش هي ميره تو پستوي ذهنم، اشکال نداره اينجا شده چرک نويس ذهنم :)
شاد نوشتن يا بهتر بگم از شادي نوشتن رو اصولا اين خانومه خيلي خوب بلته ;) برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۳:۳۹ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|