سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶

?Money or not money
نمي دونم اين فکر کي و چه وقت تو ذهنم نشست و بعد از اون شد ملکه ذهنم، اينکه نميتونم براي زندگي و لذت هاي خودم قبول کنم کس ديگه اي برام پول خرج کنه، يعني لذتي نداشت برام همش حس ميکنم زير بار منتم هر چند که در 99 درصد مواقع واقعا اينجوري نبوده، براي همين من نميفهمم چطوري يه دختر يا پسري مياد با افتخار از تيغ زدنهاي دوست پسر يا دوست دخترش حرف ميزنه يا اينکه چه جوري يه بهانه پيدا شده براي تيغيدن مامان باباه.
دقيقا هم سر همين موضوع بود که با اينکه همه برادرام دارن تو خونه اي ميشنن که پدرم بهشون داده خودم جاضر نشدم يه همچين چيزي رو قبول کنم تازه اين وسط ما يه ضربه خيلي شيک هم از پدر همسر گرامي خورديم که البته نا خواسته بود يعني ما دنبال خريد خونه بوديم که پدرش گفت من اون خونه که دارم و فعلا دست مستاجره ميکوبم بعد شما هم بيايد توش شريک بشه و در عوض هم يه طبقه اش مال ما بشه خوب خيلي پيشنهاد خوبي بود و ما هم بي خيال خريد خونه شديم و پولش رو گذاشتيم براي اون کار اما دقيقا بعد از خاکبرداري خونه همسايه بغلي که خالي هم بود ديوارش ريخت و باباش هم ترسيد و خونه رو همون جوري فروخت و دقيقا يه هفته بعدش قيمت خونه اونقدر صعودي رفت بالا که ما ديگه هيچ جوري نتونستيم خونه بخريم و البته باباش خودش رفت با پول اون خونه، يه خونه توي نياورن خريد و الان هم خونه خاليه و در انتظار گير اومدن مستاجر. اره خلاصه اينجوري دقيقا قبل عروسي ما دوباره افتاديم دنبال خونه البته اينبار براي اجاره. خب هيچ وقت از تصميمي که گرفتم ناراحت نبودم هنوزم راضيم ازش کما اينکه يکي از اصلي ترين و طوفاني ترين دعواهاي ما با حضور باباي همسرجان بود که من براي اولين بار تو روش وايسادم و گفتم نميخوام که هر ماه به يه بهانه، مبلغي رو به عنوان کمک بهمون بده و دست از سر زندگي ما برداره هر چند که البته الان هم اينکار رو ميکنه اما هم خيلي کمتر شده هم به زعم خودشون مخفيانه. هم من ديگه حوصله دوباره در افتادن رو ندارم. حداقلش هم اينه که چون فکر ميکنن من نمي دونم پس انتظاري هم بوجود نمياد و دليلي نداره هر رفتارم رو توجيه کنم و حداقل ميتونيم اونجوري زندگي کنيم که دلمون ميخواد.
اما حالا نمي دونم يه چيزي يه چيزي که هر چي باشه پشيموني نيست، اما يه چيزي مدام نه ذهنم قلقلکم ميده که نکنه يه روزي به جايي برسم که همه اين فکرام برام بي ارزش بشه ، مي فهمي چي ميگم؟ خسته شدم از بس خودم رو براي بقيه توجيه کردم، نمي فهمم وضع اين مملکت رو که مثلا بايد چه غلط ديگه اي توش ميکرديم که بتونيم خيلي راحت تر از اين رو پاي خودمون وايسم، هم من هم همسر گرامي هر دو فارغ التحصيل بهتربن دانشگاه هاي اين مملکتيم هر دو مون هم رشته هامون جزو رشته هاي تاپه اما حال کي قراره به اون چيزي برسيم که حقمونه خدا ميدونه.
ميترسم، ميترسم که روزي برسه و خودم هم به همه اين فکرام پوزخند بزنم.
پ.ن: اون تيتر صرفا يه شوخيه ها مسلما مساله پول نيست مساله درست و غلطي فکراهاي خودمه يه جور بلند بلند فکر کردنه اين پست!

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................