|
سهشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶
●
?Money or not money
0 comments
.................................................................................................... نمي دونم اين فکر کي و چه وقت تو ذهنم نشست و بعد از اون شد ملکه ذهنم، اينکه نميتونم براي زندگي و لذت هاي خودم قبول کنم کس ديگه اي برام پول خرج کنه، يعني لذتي نداشت برام همش حس ميکنم زير بار منتم هر چند که در 99 درصد مواقع واقعا اينجوري نبوده، براي همين من نميفهمم چطوري يه دختر يا پسري مياد با افتخار از تيغ زدنهاي دوست پسر يا دوست دخترش حرف ميزنه يا اينکه چه جوري يه بهانه پيدا شده براي تيغيدن مامان باباه.
دقيقا هم سر همين موضوع بود که با اينکه همه برادرام دارن تو خونه اي ميشنن که پدرم بهشون داده خودم جاضر نشدم يه همچين چيزي رو قبول کنم تازه اين وسط ما يه ضربه خيلي شيک هم از پدر همسر گرامي خورديم که البته نا خواسته بود يعني ما دنبال خريد خونه بوديم که پدرش گفت من اون خونه که دارم و فعلا دست مستاجره ميکوبم بعد شما هم بيايد توش شريک بشه و در عوض هم يه طبقه اش مال ما بشه خوب خيلي پيشنهاد خوبي بود و ما هم بي خيال خريد خونه شديم و پولش رو گذاشتيم براي اون کار اما دقيقا بعد از خاکبرداري خونه همسايه بغلي که خالي هم بود ديوارش ريخت و باباش هم ترسيد و خونه رو همون جوري فروخت و دقيقا يه هفته بعدش قيمت خونه اونقدر صعودي رفت بالا که ما ديگه هيچ جوري نتونستيم خونه بخريم و البته باباش خودش رفت با پول اون خونه، يه خونه توي نياورن خريد و الان هم خونه خاليه و در انتظار گير اومدن مستاجر. اره خلاصه اينجوري دقيقا قبل عروسي ما دوباره افتاديم دنبال خونه البته اينبار براي اجاره. خب هيچ وقت از تصميمي که گرفتم ناراحت نبودم هنوزم راضيم ازش کما اينکه يکي از اصلي ترين و طوفاني ترين دعواهاي ما با حضور باباي همسرجان بود که من براي اولين بار تو روش وايسادم و گفتم نميخوام که هر ماه به يه بهانه، مبلغي رو به عنوان کمک بهمون بده و دست از سر زندگي ما برداره هر چند که البته الان هم اينکار رو ميکنه اما هم خيلي کمتر شده هم به زعم خودشون مخفيانه. هم من ديگه حوصله دوباره در افتادن رو ندارم. حداقلش هم اينه که چون فکر ميکنن من نمي دونم پس انتظاري هم بوجود نمياد و دليلي نداره هر رفتارم رو توجيه کنم و حداقل ميتونيم اونجوري زندگي کنيم که دلمون ميخواد. اما حالا نمي دونم يه چيزي يه چيزي که هر چي باشه پشيموني نيست، اما يه چيزي مدام نه ذهنم قلقلکم ميده که نکنه يه روزي به جايي برسم که همه اين فکرام برام بي ارزش بشه ، مي فهمي چي ميگم؟ خسته شدم از بس خودم رو براي بقيه توجيه کردم، نمي فهمم وضع اين مملکت رو که مثلا بايد چه غلط ديگه اي توش ميکرديم که بتونيم خيلي راحت تر از اين رو پاي خودمون وايسم، هم من هم همسر گرامي هر دو فارغ التحصيل بهتربن دانشگاه هاي اين مملکتيم هر دو مون هم رشته هامون جزو رشته هاي تاپه اما حال کي قراره به اون چيزي برسيم که حقمونه خدا ميدونه. ميترسم، ميترسم که روزي برسه و خودم هم به همه اين فکرام پوزخند بزنم. پ.ن: اون تيتر صرفا يه شوخيه ها مسلما مساله پول نيست مساله درست و غلطي فکراهاي خودمه يه جور بلند بلند فکر کردنه اين پست! برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۲:۱۲ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|