چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

آخرين نفس ها
بعضي اوقات نوشتن هم چيزي از تلخي لحظه ها کم نميکنه.
.
.
.
.
داره تموم ميشه.

برچسب‌ها:

2 comments ....................................................................................................

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

عادت نمی کنیم
نمی دونم این بار چندم که داریم خبر دستگیری یکی از فعالین حقوق زنان رو میشنویم. انگار داره برامون عادی میشه حالا از کی؟ شاید از میدون هفت تیر پارسال شاید از وقتی یکی از بچه های کمپین رو تو مترو گرفتن شاید...
فرناز و خیلی های دیگه همیشه برام به شدت قابل احترام بودن، نمی دونم چی کار میشه کرد براشون؟ کسی چیزی میدونه؟

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

Block
رفتم پسورد ايميلم رو عوض کردم، هيستوريم رو هر بار که کارم تموم ميشه ديليت ميکنم، اس ام اس هايي رو که برام مياد رو همه رو ديليت ميکنم، کم کم دارم يه چيزايي رو توي ذهنمم بلوکه ميکنم و همه اينکارا فقط و فقط به اين خاطر که ديگه نميخوام رو بازي کنم الان ديگه بجز چند تا خال ريز چيزي تو دستم نمونده نميخوام اونها رو هم از دست بدم.
دارم ياد ميگيرم اگه هميشه رو بازي کنم آخرش جز افسوس برام نميمونه. يادته يه موقع من و تو 2 ساعت با هم بوديم اما تو ريز به ريز کاراي من رو ميدونستي حالا نصف روز رو با هميم اما تو ديگه چيزي از من نميدوني جز چيزايي که ميدونم دلت ميخواد همونها رو بشنوي.
ديگه خسته شدم از توجيه کردن خودم از اينکه ديگه هر چيزي رو بزارم به حساب اينکه دوست داشتن اين چيزها رو هم بوجود مياره. من عوض نشدم روابطم همين طور، البته اين يکي دروغه، روابطم خيلي محدودتر شده . واقعا رابطه اي که توش اعتماد نباشه رو ميشه ادامه داد؟ به چه اميدي؟
خسته شدم از بس پشت سرم رو نگاه کردم فقط چيزايي که از دست دادم رو ميبينم. براي تو هم حتما همين طور.
دارم کم کم برميگردم به دنياي يه نفره خودم، خسته شدم از بس هر چيم رو گذاشتم وسط کوبيده شده تو فرق سرم. فردا دارم ميرم پيش دکتر که ازش بخوام تو رو راضي کنه يک ماه به بهانه پروژه رهام کني، دلم همون اتاق کوچيک خودم رو ميخواد.

پ.ن: واقعا ازدواج اينقدر احساس مالکيت ايجاد ميکنه که حتي احترام به شعور طرف هم فراموش ميشه؟ اين عاديه؟

پ.ن2: بيشتر نوشته هاي اين وبلاگ مخاطب تو داره کسي که هيچ وقت اينجا رو نميخونه،سعي کردم اين نوشته مخاطب تو توش نباشه اما نشد يعني براي خودم يکم غريبه شد. نميدونم اين براي خواننده هاي ديگه چه حسي ايجاد ميکنه. به نظر شما اين لحن غريبه است؟ .

برچسب‌ها:

1 comments
Baby
دارم به اين فکر ميکنم اگه يه روزي بخوام در نقش يه مادر ظاهر بشم و اگه بچم ! پسر باشه چه جوري تربيتش ميکنم؟ يعني اونقدر عشق مادريم بهم غلبه ميکنه که بدون توجه به آينده بچم اونو خودخواه و از خود راضي بارش ميارم؟ هميشه همه حرفاش رو بدون چون و چرا قبول ميکنم؟ خود شيفته اش ميکنم؟ عادتش ميدم که هميشه من هستم که کارهاش رو براش انجام بدم حتي اگه شخصي ترين کارش باشه؟ يادش ميدم عادت کنه هميشه به زني که کنارش جوري نگاه کنه که اين کارا رو وظيفه اون بدونه؟ (حالا چه مادر چه خواهر چه همسر ) واقعا عاطفه مادري (يا پدري، چه فرقي ميکنه) ميتونه اينقدر مخرب باشه؟؟؟؟؟ از خودم ميپرسم ميتونم بهش ياد بدم که به شعور و عاطفه کسي که بعدها همدوشش ميشه به اندازه شعور خودش احترام بزاره؟ ميتونم کمکش کنم که به زنش به عنوان يه زن نگاه کن که نميشه با به اصطلاح حرفهاي عاشقانه هر رفتاري رو بهش تحميل کرد؟ واقعا اين حرفا و حسهاي الانم اون موقع هم يادم مياد که نزاره هر جا و هر لحظه به اون به چشم ني ني کوچولويي نگاه کنم که نبايد و نه وظيفه داره که کاري بکنه حتي اگه اون کار يه خريد کوچولو باشه يه چاي ريختن ساده باشه يه...... که اگه اين کارا رو کرد يعني شق القمر، يعني يه لطف بي نهايت يعني هر چيزي به غير از اينکه اين کارا يه امر معمول همون جوري که براي طرف مقابلش هست.
نمي دونم ، اصلا مگه من چقدر ميتونم تو بود و نبود اين حسها براي يکي ديگه حتي اگه اون بچه خودم باشه موثر باشم؟ اصلا مگه خود من الان چقدر از فکرام شبيه مامان و بابام؟

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

so funny:)
این پست که معرف حضورتون هست. خودم کم مشکل داشتم حالا پاشدیم دوتایی رفتیم دکتر پوست و مو بعد دکتر برای هر دومون قرصهای هورمونی نوشت ولی چون دید تازه ازدواج کردیم و این قرصهام میل جنسی رو کم میکنه قرصهای آقای همخونه رو خط زد ولی مال من رو نه (یعنی مال من رو نمیشد حذف کنه).
حالا این خانوم دکتر با خودش فکر نکرد دهن یه نفر این وسط سرویس میشه!!!!!!!!

پ.ن: لازم توضیح بدم اون یه نفر من نیستم؟ D:

برچسب‌ها: , ,

4 comments ....................................................................................................

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

So far
کابوسهام تمومي نداره. شبها از ترس اين کابوسها با ترس مي خوابم و همه اين کابوسها هم يه محور مشترک دارن: مرگ مامان يا بابا. حتي الانم داره دستام از نوشتنش ميلرزه .از دو ماه پيش به اين طرف هر چند روز يه بار تکرار ميشه و بعد در حاليکه دارم زار ميزنم از گريه و صدام ديگه در نمياد از خواب ميپرم و تا چند روز همه چيزايي که ديدم مدام جلو چشمم. هيچ وقت فکر نمي کردم اينقدر دوري از مامان و بابا برام سخت باشه اما حالا انگار اونفدر از اين دور بودن ميترسم که مدام دارم کابوس نبودنشون رو ميبينم. چند روز پيش داشتم براي خودم فيلم مي ديدم بعد يهو به خودم اومدم و ديدم الان چند دقيقه است که فقط نگام رو صفحه تلويزيون و دارم هاي هاي گريه ميکنم چون تو چند دقيقه يهو صحنه مرگ بابا رو ديده بودم. و بعد نمي دونم با چه حالي و چه جوري تونستم يکي از عکساي بابا رو پيدا کنم و تا 1 ساعت فقط داشتم زار ميزدم.
من ميترسم بدترش اينه که نميشه از اين ترس با کسي حرف بزنم تو که مي دونم کافيه اين حرف رو بشنوي تا بلافاصله برام جبهه بگيري و بگي چرا باز تو رو مقصر مي دونم . مامان و بابا هم اينقدر اين چند وقت آزارشون داديم که ديگه نميتونم دوباره غم رو ته چشاشون ببينم . هر چند که تازگيا اونقدر رفتارم عجيبه که بعيد ميدونم چيزي نفهميده باشن. کافيه يه نصفه روز يکيشون رو نديده باشم اونوقت که اونقدر بهشون ميچسبم و زل ميزنم تو صورتشون که عاصيشون کنم .
حس تلخيه کابوس هر شبه از دست دادن:(

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

Touching
نمی فهمم این حرف دکتر رو. بهش میگم تو رابطم با تو دچار مشکل شدم میگم نمیتونم دیگه باور کنم که هنوزم عاشقم. بهم پیشنهاد داد تو این یه هفته رو تاچینگ خیلی کار کنم میگه خودم رو وادار کنم که هر جا هستیم لمست کنم میگه کمک میکنه. نمیفهمم این استدلالش رو. من و تو هیچ وقت هم رو لمس نکردیم تا این تماس باعث دوست داشتن بشه همیشه برعکس بوده یعنی هر بار که توی دوست داشتن به یه جایی میرسیدیم که میخواست یه مرحله بره بالاتر واون وقت تماسهام هم بیشتر میشد. یادت میاد از لمس دستهات شروع شد یادته به هم قول دادیم همیشه بزاریم عشقمون دلیل لمس کردنمون بشه نه شهوت نه هر چیز دیگه ای(هر چند که هیچ وقت این حرف گفته نشد اما من و تو عادت داشتیم حرفامون رو نزده بفهمیم). هیچ مانعی نبود بینمون اما من تو همیشه از هم سیراب بودیم احتیاجی به اجبار نبود من نقطه نقطه بدن تو رو کم کم شناختم یادت حتی فبل از اولین هم آغوشی هم تا مدتها بدن هم رو میشناختیم داشتیم پیدا میکردیم هم رو داشتیم تو این لمس ها عشقمون رو میرسوندیم به بینهایت. هیچ وقت نبوده که بخوام لمست کنم تا بیشتر عاشقت بشم شاید برای همینه الان مدام از دست تو فرار میکنم. نمیتونم با همون آرامش قبل سرم رو بزارم تو بغلت و گردنت رو بو کنم نمیتونم تو نوازشهای تو گم بشم. دارم دوبار شروع میکنم دارم دوباره حسهام رو پیدا میکنم و دوباره حس میکنم که برای گفتن حسهام احتیاج به لمس تو دارم و بعد هر دفعه بیشتر گم میشم تو بغلت. میشود مطمئنم فقط زمان می خواهد.

پ.ن: اومده بهم میگه تو چرا تازگیا بوس کن و در رو شدی !!!!!

برچسب‌ها: ,

0 comments
Note III
(دو سال قبل - یک هفته قبل از نامزدی)
●مسخره است...الان هر کس دیگه ای جای من بود باید خوشحال ترین لحظه های عمرش رو داشت ...اما پس این حس بد چیه چرا دست از سرم بر نمی داره...الان که دیگه همه دعواها تموم شده...الان که قرار همه چیز رو گذاشتن اما من نمی تونم از این حسم جدا بشم.... احساسا کسی رو دارم که چون بقیه دارند این راه رو میرند منم مجور به همراهیشونم.... این راه راهی نبود که من می خواستم...من دارم با زندگیم رو با کسی شروع می کنم که تمام رویای این دو سالم بوده ...اما سایه پدرش اونقدر روی زندگیمون سنگین که نمی تونم حتی شیرین این لحظه رو حس کنم... حس مس کنم من فقط دارم با جسم اون ازدواج میکنم و ولی فکرش فکر پدرش.... چرا این حس ها ولم نمی کنند..خستم ..می خوام بخوابم و بعد بلند شم و ببینم همه این اتفاق ها فقط یه کابوس بوده... زندگی که من توش اختیاری ندارم زندگی من نیست.... یه دکور برای بقیه.... یه ویترین برای همه بجز ما...خستم...سردمه....گم شدم....کلافم.....ترسیدم...آرامشم رو گم کردم...می خوام گم بشم تو این شهر پر از هیاهو .می خوام منم بشم یکی از بقیه آدم هایی که هر روز بی تفاوت از کنارم می گذرند.... می خوام از همه چی دل بکنم اما نمیشه. اینی که الان اینجا نشسته من نیستم دیگه حتی خودم رو هم نمی شناسم....راستی اینی که الان اینجا کیه؟ یعنی واقعا منم...نمی دونم باید برم ...شاید یه روزی دوباره خودم رو پیدا کنم اما اگه نشه چی؟ اگه دیگه هیچ وقت نزارند خودم باشم چی؟ نه من می تونم من باید بتونم.... یعنی امیدوارم:(

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

Note II
(دو سال قبل- یک روز بعد از دومین جلسه خواستگاری)

روزهاي سردي است... همه چيز تلخ است....شکستن يک رويا يک ذهنیت هميشه عذاب آور است اما وقتی اون رويا دو سال از زندگيت رو پر کرده باشه اون وقت شکستنش باعث ميشه تو هم بشکني...از اينکه نمي دونم براي حفظ زندگيم بايد چي کار کنم از خودم متنفرم تا حالا هيچ وقت خودم رو اينقدر ناتوان حس نکرده بودم اينکه تنها کاري که از دستم بر مياد اينه که بينم تا بقيه برام تصميم بگيرند از خودم متنفرم ...از خودم از همه از تمام کساني که دارند اين لحظات رو بوجود ميارند بدون اينکه ما رو ببننند.... اينکه مثل يه تيکه جنس سر من چونه ميزنند ...اينکه من چند تا سکه ميارزم....خدايا اين روزها اونقدر سياه اونقدر تلخ که فقط دوست دارم يکي يه سيلي بزنه تو گوشم و از اين کابوس بيدارم کنه...چرا همه اينقدر خودخواه شدند ... حرف هايخودشون رو به اسم ما ميزنند تمام کارهاي خودخواهنشون رو پشت اسم ما قايم مي کنند.... پول چه تضميني ميتونه براي ما داشته باشه..کاش هيچ وقت هيچ چيزي به اسم مهريه و جهزيه و هر چيزي که توش رنگي از پول بود وجود نداشت...کاش مي ذاشتن زندگي رو از اول اول خودمون بسازيم .. کاش مي ديدند که ما هم آدميم...... تا حالا اينقدر مترسک وار يه جا نشسته بودم تا يه عده خيلي راحت انگار نه انگار که من اونجام تا اين حد تحقيرم کنند.....من دورم از خودم دورم...از همه حتي از اون هم دور شدم ...باورم نميشه که اين اتفاق ها براي من افتاده.. انگار از بالا وايسادم و فقط يه تماشاگرم.... کاش يکي بود که ميشد باهاش حرف زد يکي که بگه چي کار کنيم...يکي که بتونه به خانواده هامون بفهمونه که اين حرف ها به معني دادن امتياز نيست اينکه با هم تفاهم کنند به معني شکست يکي ديگه نيست ...اينکه اونها با اينکه خوشبختي ما رو ميخاند اما اينا خوشبختی نیست. ديشب بدترين شب زندگيم بود اينکه همه يه حس گرو کشي داشتن و حس مي کردند که اگه کوتاه بياند مغبون شدند.
ما هنوز اول راهیم و به شدت احتياج داريم خانواده هامون قدم به قدم کنارمون باشند اما اونا اصلا ما رو نمي بينند و از همين الان براي هم جبهه گرفتند. خدايا آدم تو ميدون جنگ هم اينقدر بي رحم نيست حتي تو ميدون جنگ هم به زخمي ها رحم مي کنند اما ديشب هيچکس حتي صداي شکستن قلب ما رو نشنيد. صداي شکستن بغض ما تو جر و بحث هاي اونا گم شد. ديشب اصلا کسي ما رو نديد.
از الان همش مي ترسم تو هر جلسه اي که قرار دوباره خانوادهامون با هم حرف بزنن دارم کابوس ديشب دوباره تکرار ميشه

خدايا مي دونم هر چيزي تا سختي پشتشت نباشه شيريني توش حس نميشه اما خدا جون تو که مهربون بودي تو که مي دونستي طاقت ما چه قدر پس چرا ما؟..... اما نه بازم شکرت...من مي دونم تا حالاشم تو خواستي پس از اين به بعدم اگه تو بخواي همه چيز درست ميشه.
ساعت ۸ شب الان ۲۴ ساعت از همه اين حرفها ميگذره اما من هنوزم نمي تونم باور کنم که دیشب اینقدر سیاه بوده.

برچسب‌ها: ,

2 comments ....................................................................................................

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

Note I
داشتم نوشته های یکی از وبلاگهام رو که الان دیگه وجود نداره مرور میکردم حس های اون موقعم رو مدتی بود فراموش کرده بودم اما زمان ثابت کرد چیزی عوض نشده.... بعضی هاش رو میزارم اینجا:

( دو سال قبل - شش ماه قبل از نامزدی و یک ماه قبل از تصمیم برای قبول زندگی مشترک)

چهار ساعت دارم آرشيو خورشيد خانوم رو ميخونم مخصوصا حرفاي زمان عقد و حالا هم درباره زندگي مشترک........خيلي از حرفام توي نوشته هاش بود خيلي از حس هام رو که نمي تونسم بگم توي نوشته هاش خوندم ....خيلي خوبه که ببيني يکي ديگه ام مثل تو فکر ميکرده....يه جور دلگرميه......نمي دونم هنوز هم گيجم

.......................................................

به طرز مسخره اي همچيم توي زندگيم قاطي شده دارم گم ميشم توي اين شهر شلوغ پلوغ ..از اينکه نمي تونم تصميم گييرم از دست خودم عصبانيم ...از اينکه نمي دونم جلوم چي قرار داره مي ترسم.... مي ترسم از تصميمي که قراه بگيرم .....ميترسم اگه درست نتوم فکر کنم ..درست نتونم تصميم بگيرم......احماقانه ترين حس ها رو دارم و در عين حال افتادم توي يه زندي بدو بدو ..همه چي قاطي شده ....صبح بدو سرکار...بعد دانشگاه ...بعد ديدن کسي که هنوز از تصميمت درباره زندگي خودت و خودش ميترسي...اين وسط به همه فقول دادي که فکرات رو مي کني و جواب ميدي.....اما انوقدر در حال بدو بدويي که حتي نمي رسي فکر کني....براي تا اينجا رسيدنم خيلي از سنتهاي خانواده و جامعت رو شکستي به خيلي ها نه گفتي... براي با هم بودن به خيلي ها ثابت کردي عاشقي ولي حالا همش از خودت مي پرسي واقعا عاشقي؟..... يعني جدا ميتوني از اين پيله اي که داري جدا بشي...هنوز نميتوني بفهمي که کسي که جلوت برات دوست پسر يايه شريک زندگي براي هميشه...يه دقيقه بعد به خودت ميگي اين چرنديات چيه..معلومه که عاشقي...مطمئني که از هر چيزي بيشتر دوستش داري...اما بعد دوباره ترديد ميکني ........دوباره شک ميکني...اصلا نمي دوني کجايي...دوست دارم يه مدت از همه چي دور باشم تو خلا باشم تا بتونم فکر کنم ...... هزار تا سوال توي ذهنت هست که نمي دوني بايد بپرسيشون يا نه... نمي دوني اين چرنديات که مياد تو ذهنت رو بايد بپرسي با نه....جراتش رو نداري...همش ميگي بزار براي يه وقتي که موضوع ي کم جدي تر باشه ....بعد دوباره ميترسي... از اينکه يه تيکه کاغذ و چند تا امضا بايد اين کار رو جدي کنه از اينکه جرات نداري حرفات رو بزني...از اينکه ميترسي بگي حق طلاق ميخواي از اينکه بگي حق کار و مسافرت ميخواي از اينکه بگي حق زندگي ميخواي ..... هزار تا حرف توي ذهنم که حتي نمي دونم به چه ترتيبي اينجا بايد بنويسمش .... هنوز نتونستي براي اينکه بفهمي ميتوني اين مسئوليت رو قبول کني يا نه بزگ شدي چواب پيدا کني از هزار تا اگر و اما ديگه ميترسي...... عصباني ميشي وقتي ميبيني هي يه چيزي پيش مياد که نميزاره تو اون جور که ميخواي تصميم بگيري و چيزي هلت نده....وقتي ميبيني هنوز ميترسي از اينکه اون عشق قديميش هنوز از بين نرفته باشه ..... لعنتي حتي از ترس اينکه يه روز اينجا رو بخونه ذهنت آشفته شده ...ساعت ۴ صبح و هنوز نتونستي براي هيچ کدوم از فکرات يه راه حل درست و منطقي پيدا کني ...خسته اي......اونقدر که خيلي وقت حتي يادم رفته گريه کنم ... از خودم دور شدم گم شدم....... ميترسي اگه بگي آره بيشتر گم بشي ..بيشتز از خودت دور بشي..اونقدر تو زندگي و کار و هزار تا روزمرگي ديگه غرق بشي که حتي نتوني فکرايي که داشتي رو يادت بياد..... کاش ميتونسم فکر رو که اين چند وقت هزار بار تو کلم چرخ خورده رو بهش بگم....بگم که يه مدت همو نبنيم تا بفهميم اين علاقه اين مدت يه عادت نبوده..... نميتونم بهش بگم هر چيزي رو نبايد اونقدر گفت تا مثل هر چيز ديگه اي عادي بشه...... بعد حس ميکنم وقتي که نمي تونم اينا رو بگم با هم خيلي غريبه ايم از هم خيلي دوريم....اما فرداش دوباره فکر ميکنم همه اين حرفا چرند....و بعد دوباره و دوباره و دوباره

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

miss
دلم براي تمامي کارهايي که ميشد بکنم و نکردم تنگ شده براي همه شيطنتهايي که بايد مي کردم و نخواستم. تو اولين کسي بودي که به عنوان يک عشق وارد زندگيم شدي. درست دو ماه بعد از اون که تصميم گرفتم ديگه اينقدر تو کتابام نباشم تو رو شناختم و بعد از 4 ماه آشنايي با هم دوست شديم و بعد عاشق شديم و بعد هم ازدواج. ميدوني ظاهرا همه چيز خوب پيشرفته بجز يک چيز اينکه من الان دلم براي شيطنتهايي که ميشه وقتي مجردي انجام بدي و الان نميشه تنگ شده. نه اينکه موقعيتش نباشه اا الان ديگه يه تعهدي هست که نميزاره ميفهمي چي ميگم؟ منظورم اين نيست که يکي بهتر از تو رو پيدا ميکردم نه فقط دلم ميخواست فرصت بيشتري براي کل کل و دوست داشته شدن و ... داشتم و هيچ تعهدي رو هم حس نميکردم . ميدوني دوست داشتم همه اينها رو پشت سر ميزاشتم و بعد تو رو مي ديدم و ميشناختم و دوست ميشدم و عاشق. ميدوني من دلم براي بازيهاي مسخره جووني تنگ شده احساس ميکنم پير شدم حس ميکنم خيلي حسهايي بوده که از خودم گرفتمشون و بايد بهشون بيشتر بها ميدادم. نميدونم چند نفر اينجوري بودن اما من بعد از ازدواج عجيب تنها شدم و همه چيزم رو از دست دادم حتي تو رو

برچسب‌ها:

5 comments
controversy
بحث هامون تمومی نداره. اونقدر منطقمون از هم دوره که باورم نمیشه یه موقعی تونسته باشیم دو سال رو بدون حتی یه بحث کوچولو با هم سر کرده باشیم. میدونی یاد کی افتادم؟ 4 ساله بودم با برادر بزرگم که 5 سال از من بزرگتر دعوام شد و بهم گفت بیشعور و منم گفتم خودتی هنوز حرفم تموم نشده بود که ضربه سیلیش صورتم رو داغ کرد و بعد من تا دو روز زار میزدم اما نه از درد سیلی از درد اینکه مگه من چی گفته بودم غیر از حرف خودش. از معدود خاطرات اون سنم که خیلی روشن همیشه یادم و تمام استدلالهای اون موقعم رو دقیق یادم میاد. میدونی حالا هم چیزی عوض نشده هنوز هم من همون جوری استدلال میکنم فقط کمی پخته تر و باز هم نمیفهمم چرا هر وقت رفتار من شبیه تو میشه اینقدر داغ میکنی و من متهم میشم. نمیفهممت .
به فاصله 10 دقیقه از رفتنت اس ام اس زدی که ببخشید اشتباه کردی اما معلوم بود که فقط میخوای روی شروع دعوا سرپوش بزاری کما اینکه وقتی من شروع به استدلال کردم و گفتم رفتارم دقیقا مثل تو بوده همون رفتاری رو داشتم که تو داشتی قبول نکردی نخواستی که قبول کنی یا شایدم همون قدر که تو برای من دوری من و حرفام هم از تو دور. نمیفهمیم هم رو نمیشه که بشناسیم هم رو

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵

Try .... again!
دارم سعي ميکنم... دوباره. شرطي شدم انگار، هر بار که به يک ميليمتري پايان ميرسيم باز قول ميديم اما نميدونم چرا هر بار که همه چيز ميخواد آروم بشه ذهنم يهو قفل ميکنه و دوباره حوصله هيچ چيز رو ندارم و ميخوام فقط و فقط تنها باشم. خود تخريب شدم!!! فيلم کليک رو ديدي ؟ از يه جايي به بعد اون دستگاه کنترل از روي حافظش عمل ميکنه و خودکار جلو ميره ذهن منم همين جوري شده انگار تا مي خواد اوضاع آروم بشه از رو حافظش ميخونه که آخر همه اين نمايش بازم چيزي جز تلخي نيست و بعد شروع به تخريب ميکنه.
دارم از خودم ميترسم مي دونم که هر بار و هر بار شروع دوباره يه انرژي ميخواد که هردفعه مدت زمان بيشتري ميگره تا من بتونم خودم رو راضي کنم که دوباره وارد اين بازي بشم. دارم همه چيز رو از دست ميدم حتي درسم رو. به طرز احمقانهاي با خودم هم لج کردم و اين پروژه لعنتي برام شده آينه دق. ميدونم اگه تا يه ماه ديگه تموم نشه بايد فاتحه مهندسي برق رو بخونم اما. ميدوني مسئله سر همين اما، سر هر چيزي که ميشه به اين اما که ميرسم ميگم خب بشه که بشه به جهنم. ديگه از زندگيم بالاتر نبود که بعد از 4 سال جنگيدن رسيدم به اينجا. سر هر چيزي که ميشه ناخودآگاه با اين مقايسش ميکنم که مگه ميخوام بيشتر از اين زندگي روش انرژي بزارم بعد که به خودم ميگم نه، اونوقت که گند زده ميشه به همه کارام.
دارم با خودم مبارزه ميکنم دارم با اين حس مبارزه ميکنم و سعي ميکنم باز جلو برم نميخوام اينبارم بازنده بشم. يه حس مبهمي بهم ميگه اين آخرين جنگمه و بعد تکليفم با خودم معلوم ميشه.

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

...
برایم دو حالت بیشتر نداری:
یا تحملت میکنم یا از تو متنفر میشوم هر وقت هم فکر کردم حالت دیگری هم هست غلط زیادی کردم!!!

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................

پنجشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۵

وصف حال
گفتمش: دل مي‏خري؟!
پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................