شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

Block
رفتم پسورد ايميلم رو عوض کردم، هيستوريم رو هر بار که کارم تموم ميشه ديليت ميکنم، اس ام اس هايي رو که برام مياد رو همه رو ديليت ميکنم، کم کم دارم يه چيزايي رو توي ذهنمم بلوکه ميکنم و همه اينکارا فقط و فقط به اين خاطر که ديگه نميخوام رو بازي کنم الان ديگه بجز چند تا خال ريز چيزي تو دستم نمونده نميخوام اونها رو هم از دست بدم.
دارم ياد ميگيرم اگه هميشه رو بازي کنم آخرش جز افسوس برام نميمونه. يادته يه موقع من و تو 2 ساعت با هم بوديم اما تو ريز به ريز کاراي من رو ميدونستي حالا نصف روز رو با هميم اما تو ديگه چيزي از من نميدوني جز چيزايي که ميدونم دلت ميخواد همونها رو بشنوي.
ديگه خسته شدم از توجيه کردن خودم از اينکه ديگه هر چيزي رو بزارم به حساب اينکه دوست داشتن اين چيزها رو هم بوجود مياره. من عوض نشدم روابطم همين طور، البته اين يکي دروغه، روابطم خيلي محدودتر شده . واقعا رابطه اي که توش اعتماد نباشه رو ميشه ادامه داد؟ به چه اميدي؟
خسته شدم از بس پشت سرم رو نگاه کردم فقط چيزايي که از دست دادم رو ميبينم. براي تو هم حتما همين طور.
دارم کم کم برميگردم به دنياي يه نفره خودم، خسته شدم از بس هر چيم رو گذاشتم وسط کوبيده شده تو فرق سرم. فردا دارم ميرم پيش دکتر که ازش بخوام تو رو راضي کنه يک ماه به بهانه پروژه رهام کني، دلم همون اتاق کوچيک خودم رو ميخواد.

پ.ن: واقعا ازدواج اينقدر احساس مالکيت ايجاد ميکنه که حتي احترام به شعور طرف هم فراموش ميشه؟ اين عاديه؟

پ.ن2: بيشتر نوشته هاي اين وبلاگ مخاطب تو داره کسي که هيچ وقت اينجا رو نميخونه،سعي کردم اين نوشته مخاطب تو توش نباشه اما نشد يعني براي خودم يکم غريبه شد. نميدونم اين براي خواننده هاي ديگه چه حسي ايجاد ميکنه. به نظر شما اين لحن غريبه است؟ .

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
دقیقاً ! اگه یادت باشه من قبلا× اینو بهت گفته بودم! مسخرس! اون "تو" باید اینا رو بخونه، وگرنه روز بروز تلخیه نوشته هات بیشتر میشه! تو میخوای زندگی کنی؟!؟
 
ارسال یک نظر