|
سهشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵
●
Note III
1 comments
.................................................................................................... (دو سال قبل - یک هفته قبل از نامزدی)
●مسخره است...الان هر کس دیگه ای جای من بود باید خوشحال ترین لحظه های عمرش رو داشت ...اما پس این حس بد چیه چرا دست از سرم بر نمی داره...الان که دیگه همه دعواها تموم شده...الان که قرار همه چیز رو گذاشتن اما من نمی تونم از این حسم جدا بشم.... احساسا کسی رو دارم که چون بقیه دارند این راه رو میرند منم مجور به همراهیشونم.... این راه راهی نبود که من می خواستم...من دارم با زندگیم رو با کسی شروع می کنم که تمام رویای این دو سالم بوده ...اما سایه پدرش اونقدر روی زندگیمون سنگین که نمی تونم حتی شیرین این لحظه رو حس کنم... حس مس کنم من فقط دارم با جسم اون ازدواج میکنم و ولی فکرش فکر پدرش.... چرا این حس ها ولم نمی کنند..خستم ..می خوام بخوابم و بعد بلند شم و ببینم همه این اتفاق ها فقط یه کابوس بوده... زندگی که من توش اختیاری ندارم زندگی من نیست.... یه دکور برای بقیه.... یه ویترین برای همه بجز ما...خستم...سردمه....گم شدم....کلافم.....ترسیدم...آرامشم رو گم کردم...می خوام گم بشم تو این شهر پر از هیاهو .می خوام منم بشم یکی از بقیه آدم هایی که هر روز بی تفاوت از کنارم می گذرند.... می خوام از همه چی دل بکنم اما نمیشه. اینی که الان اینجا نشسته من نیستم دیگه حتی خودم رو هم نمی شناسم....راستی اینی که الان اینجا کیه؟ یعنی واقعا منم...نمی دونم باید برم ...شاید یه روزی دوباره خودم رو پیدا کنم اما اگه نشه چی؟ اگه دیگه هیچ وقت نزارند خودم باشم چی؟ نه من می تونم من باید بتونم.... یعنی امیدوارم:( □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۳ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|