چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

controversy
بحث هامون تمومی نداره. اونقدر منطقمون از هم دوره که باورم نمیشه یه موقعی تونسته باشیم دو سال رو بدون حتی یه بحث کوچولو با هم سر کرده باشیم. میدونی یاد کی افتادم؟ 4 ساله بودم با برادر بزرگم که 5 سال از من بزرگتر دعوام شد و بهم گفت بیشعور و منم گفتم خودتی هنوز حرفم تموم نشده بود که ضربه سیلیش صورتم رو داغ کرد و بعد من تا دو روز زار میزدم اما نه از درد سیلی از درد اینکه مگه من چی گفته بودم غیر از حرف خودش. از معدود خاطرات اون سنم که خیلی روشن همیشه یادم و تمام استدلالهای اون موقعم رو دقیق یادم میاد. میدونی حالا هم چیزی عوض نشده هنوز هم من همون جوری استدلال میکنم فقط کمی پخته تر و باز هم نمیفهمم چرا هر وقت رفتار من شبیه تو میشه اینقدر داغ میکنی و من متهم میشم. نمیفهممت .
به فاصله 10 دقیقه از رفتنت اس ام اس زدی که ببخشید اشتباه کردی اما معلوم بود که فقط میخوای روی شروع دعوا سرپوش بزاری کما اینکه وقتی من شروع به استدلال کردم و گفتم رفتارم دقیقا مثل تو بوده همون رفتاری رو داشتم که تو داشتی قبول نکردی نخواستی که قبول کنی یا شایدم همون قدر که تو برای من دوری من و حرفام هم از تو دور. نمیفهمیم هم رو نمیشه که بشناسیم هم رو

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
test
 
ارسال یک نظر