|
چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵
●
controversy
1 comments
.................................................................................................... بحث هامون تمومی نداره. اونقدر منطقمون از هم دوره که باورم نمیشه یه موقعی تونسته باشیم دو سال رو بدون حتی یه بحث کوچولو با هم سر کرده باشیم. میدونی یاد کی افتادم؟ 4 ساله بودم با برادر بزرگم که 5 سال از من بزرگتر دعوام شد و بهم گفت بیشعور و منم گفتم خودتی هنوز حرفم تموم نشده بود که ضربه سیلیش صورتم رو داغ کرد و بعد من تا دو روز زار میزدم اما نه از درد سیلی از درد اینکه مگه من چی گفته بودم غیر از حرف خودش. از معدود خاطرات اون سنم که خیلی روشن همیشه یادم و تمام استدلالهای اون موقعم رو دقیق یادم میاد. میدونی حالا هم چیزی عوض نشده هنوز هم من همون جوری استدلال میکنم فقط کمی پخته تر و باز هم نمیفهمم چرا هر وقت رفتار من شبیه تو میشه اینقدر داغ میکنی و من متهم میشم. نمیفهممت .
به فاصله 10 دقیقه از رفتنت اس ام اس زدی که ببخشید اشتباه کردی اما معلوم بود که فقط میخوای روی شروع دعوا سرپوش بزاری کما اینکه وقتی من شروع به استدلال کردم و گفتم رفتارم دقیقا مثل تو بوده همون رفتاری رو داشتم که تو داشتی قبول نکردی نخواستی که قبول کنی یا شایدم همون قدر که تو برای من دوری من و حرفام هم از تو دور. نمیفهمیم هم رو نمیشه که بشناسیم هم رو برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۳ ق.ظ. توسط پاني |
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|