|
چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵
●
So far
0 comments
.................................................................................................... کابوسهام تمومي نداره. شبها از ترس اين کابوسها با ترس مي خوابم و همه اين کابوسها هم يه محور مشترک دارن: مرگ مامان يا بابا. حتي الانم داره دستام از نوشتنش ميلرزه .از دو ماه پيش به اين طرف هر چند روز يه بار تکرار ميشه و بعد در حاليکه دارم زار ميزنم از گريه و صدام ديگه در نمياد از خواب ميپرم و تا چند روز همه چيزايي که ديدم مدام جلو چشمم. هيچ وقت فکر نمي کردم اينقدر دوري از مامان و بابا برام سخت باشه اما حالا انگار اونفدر از اين دور بودن ميترسم که مدام دارم کابوس نبودنشون رو ميبينم. چند روز پيش داشتم براي خودم فيلم مي ديدم بعد يهو به خودم اومدم و ديدم الان چند دقيقه است که فقط نگام رو صفحه تلويزيون و دارم هاي هاي گريه ميکنم چون تو چند دقيقه يهو صحنه مرگ بابا رو ديده بودم. و بعد نمي دونم با چه حالي و چه جوري تونستم يکي از عکساي بابا رو پيدا کنم و تا 1 ساعت فقط داشتم زار ميزدم.
من ميترسم بدترش اينه که نميشه از اين ترس با کسي حرف بزنم تو که مي دونم کافيه اين حرف رو بشنوي تا بلافاصله برام جبهه بگيري و بگي چرا باز تو رو مقصر مي دونم . مامان و بابا هم اينقدر اين چند وقت آزارشون داديم که ديگه نميتونم دوباره غم رو ته چشاشون ببينم . هر چند که تازگيا اونقدر رفتارم عجيبه که بعيد ميدونم چيزي نفهميده باشن. کافيه يه نصفه روز يکيشون رو نديده باشم اونوقت که اونقدر بهشون ميچسبم و زل ميزنم تو صورتشون که عاصيشون کنم . حس تلخيه کابوس هر شبه از دست دادن:( برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۵:۱۷ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|