چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

So far
کابوسهام تمومي نداره. شبها از ترس اين کابوسها با ترس مي خوابم و همه اين کابوسها هم يه محور مشترک دارن: مرگ مامان يا بابا. حتي الانم داره دستام از نوشتنش ميلرزه .از دو ماه پيش به اين طرف هر چند روز يه بار تکرار ميشه و بعد در حاليکه دارم زار ميزنم از گريه و صدام ديگه در نمياد از خواب ميپرم و تا چند روز همه چيزايي که ديدم مدام جلو چشمم. هيچ وقت فکر نمي کردم اينقدر دوري از مامان و بابا برام سخت باشه اما حالا انگار اونفدر از اين دور بودن ميترسم که مدام دارم کابوس نبودنشون رو ميبينم. چند روز پيش داشتم براي خودم فيلم مي ديدم بعد يهو به خودم اومدم و ديدم الان چند دقيقه است که فقط نگام رو صفحه تلويزيون و دارم هاي هاي گريه ميکنم چون تو چند دقيقه يهو صحنه مرگ بابا رو ديده بودم. و بعد نمي دونم با چه حالي و چه جوري تونستم يکي از عکساي بابا رو پيدا کنم و تا 1 ساعت فقط داشتم زار ميزدم.
من ميترسم بدترش اينه که نميشه از اين ترس با کسي حرف بزنم تو که مي دونم کافيه اين حرف رو بشنوي تا بلافاصله برام جبهه بگيري و بگي چرا باز تو رو مقصر مي دونم . مامان و بابا هم اينقدر اين چند وقت آزارشون داديم که ديگه نميتونم دوباره غم رو ته چشاشون ببينم . هر چند که تازگيا اونقدر رفتارم عجيبه که بعيد ميدونم چيزي نفهميده باشن. کافيه يه نصفه روز يکيشون رو نديده باشم اونوقت که اونقدر بهشون ميچسبم و زل ميزنم تو صورتشون که عاصيشون کنم .
حس تلخيه کابوس هر شبه از دست دادن:(

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................