|
سهشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۵
●
Try .... again!
0 comments
.................................................................................................... دارم سعي ميکنم... دوباره. شرطي شدم انگار، هر بار که به يک ميليمتري پايان ميرسيم باز قول ميديم اما نميدونم چرا هر بار که همه چيز ميخواد آروم بشه ذهنم يهو قفل ميکنه و دوباره حوصله هيچ چيز رو ندارم و ميخوام فقط و فقط تنها باشم. خود تخريب شدم!!! فيلم کليک رو ديدي ؟ از يه جايي به بعد اون دستگاه کنترل از روي حافظش عمل ميکنه و خودکار جلو ميره ذهن منم همين جوري شده انگار تا مي خواد اوضاع آروم بشه از رو حافظش ميخونه که آخر همه اين نمايش بازم چيزي جز تلخي نيست و بعد شروع به تخريب ميکنه.
دارم از خودم ميترسم مي دونم که هر بار و هر بار شروع دوباره يه انرژي ميخواد که هردفعه مدت زمان بيشتري ميگره تا من بتونم خودم رو راضي کنم که دوباره وارد اين بازي بشم. دارم همه چيز رو از دست ميدم حتي درسم رو. به طرز احمقانهاي با خودم هم لج کردم و اين پروژه لعنتي برام شده آينه دق. ميدونم اگه تا يه ماه ديگه تموم نشه بايد فاتحه مهندسي برق رو بخونم اما. ميدوني مسئله سر همين اما، سر هر چيزي که ميشه به اين اما که ميرسم ميگم خب بشه که بشه به جهنم. ديگه از زندگيم بالاتر نبود که بعد از 4 سال جنگيدن رسيدم به اينجا. سر هر چيزي که ميشه ناخودآگاه با اين مقايسش ميکنم که مگه ميخوام بيشتر از اين زندگي روش انرژي بزارم بعد که به خودم ميگم نه، اونوقت که گند زده ميشه به همه کارام. دارم با خودم مبارزه ميکنم دارم با اين حس مبارزه ميکنم و سعي ميکنم باز جلو برم نميخوام اينبارم بازنده بشم. يه حس مبهمي بهم ميگه اين آخرين جنگمه و بعد تکليفم با خودم معلوم ميشه. برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۵:۵۸ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|