شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

Note I
داشتم نوشته های یکی از وبلاگهام رو که الان دیگه وجود نداره مرور میکردم حس های اون موقعم رو مدتی بود فراموش کرده بودم اما زمان ثابت کرد چیزی عوض نشده.... بعضی هاش رو میزارم اینجا:

( دو سال قبل - شش ماه قبل از نامزدی و یک ماه قبل از تصمیم برای قبول زندگی مشترک)

چهار ساعت دارم آرشيو خورشيد خانوم رو ميخونم مخصوصا حرفاي زمان عقد و حالا هم درباره زندگي مشترک........خيلي از حرفام توي نوشته هاش بود خيلي از حس هام رو که نمي تونسم بگم توي نوشته هاش خوندم ....خيلي خوبه که ببيني يکي ديگه ام مثل تو فکر ميکرده....يه جور دلگرميه......نمي دونم هنوز هم گيجم

.......................................................

به طرز مسخره اي همچيم توي زندگيم قاطي شده دارم گم ميشم توي اين شهر شلوغ پلوغ ..از اينکه نمي تونم تصميم گييرم از دست خودم عصبانيم ...از اينکه نمي دونم جلوم چي قرار داره مي ترسم.... مي ترسم از تصميمي که قراه بگيرم .....ميترسم اگه درست نتوم فکر کنم ..درست نتونم تصميم بگيرم......احماقانه ترين حس ها رو دارم و در عين حال افتادم توي يه زندي بدو بدو ..همه چي قاطي شده ....صبح بدو سرکار...بعد دانشگاه ...بعد ديدن کسي که هنوز از تصميمت درباره زندگي خودت و خودش ميترسي...اين وسط به همه فقول دادي که فکرات رو مي کني و جواب ميدي.....اما انوقدر در حال بدو بدويي که حتي نمي رسي فکر کني....براي تا اينجا رسيدنم خيلي از سنتهاي خانواده و جامعت رو شکستي به خيلي ها نه گفتي... براي با هم بودن به خيلي ها ثابت کردي عاشقي ولي حالا همش از خودت مي پرسي واقعا عاشقي؟..... يعني جدا ميتوني از اين پيله اي که داري جدا بشي...هنوز نميتوني بفهمي که کسي که جلوت برات دوست پسر يايه شريک زندگي براي هميشه...يه دقيقه بعد به خودت ميگي اين چرنديات چيه..معلومه که عاشقي...مطمئني که از هر چيزي بيشتر دوستش داري...اما بعد دوباره ترديد ميکني ........دوباره شک ميکني...اصلا نمي دوني کجايي...دوست دارم يه مدت از همه چي دور باشم تو خلا باشم تا بتونم فکر کنم ...... هزار تا سوال توي ذهنت هست که نمي دوني بايد بپرسيشون يا نه... نمي دوني اين چرنديات که مياد تو ذهنت رو بايد بپرسي با نه....جراتش رو نداري...همش ميگي بزار براي يه وقتي که موضوع ي کم جدي تر باشه ....بعد دوباره ميترسي... از اينکه يه تيکه کاغذ و چند تا امضا بايد اين کار رو جدي کنه از اينکه جرات نداري حرفات رو بزني...از اينکه ميترسي بگي حق طلاق ميخواي از اينکه بگي حق کار و مسافرت ميخواي از اينکه بگي حق زندگي ميخواي ..... هزار تا حرف توي ذهنم که حتي نمي دونم به چه ترتيبي اينجا بايد بنويسمش .... هنوز نتونستي براي اينکه بفهمي ميتوني اين مسئوليت رو قبول کني يا نه بزگ شدي چواب پيدا کني از هزار تا اگر و اما ديگه ميترسي...... عصباني ميشي وقتي ميبيني هي يه چيزي پيش مياد که نميزاره تو اون جور که ميخواي تصميم بگيري و چيزي هلت نده....وقتي ميبيني هنوز ميترسي از اينکه اون عشق قديميش هنوز از بين نرفته باشه ..... لعنتي حتي از ترس اينکه يه روز اينجا رو بخونه ذهنت آشفته شده ...ساعت ۴ صبح و هنوز نتونستي براي هيچ کدوم از فکرات يه راه حل درست و منطقي پيدا کني ...خسته اي......اونقدر که خيلي وقت حتي يادم رفته گريه کنم ... از خودم دور شدم گم شدم....... ميترسي اگه بگي آره بيشتر گم بشي ..بيشتز از خودت دور بشي..اونقدر تو زندگي و کار و هزار تا روزمرگي ديگه غرق بشي که حتي نتوني فکرايي که داشتي رو يادت بياد..... کاش ميتونسم فکر رو که اين چند وقت هزار بار تو کلم چرخ خورده رو بهش بگم....بگم که يه مدت همو نبنيم تا بفهميم اين علاقه اين مدت يه عادت نبوده..... نميتونم بهش بگم هر چيزي رو نبايد اونقدر گفت تا مثل هر چيز ديگه اي عادي بشه...... بعد حس ميکنم وقتي که نمي تونم اينا رو بگم با هم خيلي غريبه ايم از هم خيلي دوريم....اما فرداش دوباره فکر ميکنم همه اين حرفا چرند....و بعد دوباره و دوباره و دوباره

برچسب‌ها: ,

1 comments ....................................................................................................

Comments:
اصولا تو نه برای من می نویسی ( من=هرخواننده ای از دنیای مجازی) و نه حتی برای پرگلک، برای خودت می نویسی و برای اونکه میدونی! اون اینجا رو میخونه؟! اگه بخونه بهتر نیست؟! آخه تو تمام نوشته هات ضمیر تو داره! داری دردل می کنی! بغض وا می کنی! برای اون! همه جمله ها به یک و فقط یک مخاطب بر می گرده! خودش اینجا رو میخونه! این شانس رو برای آگاهی و دونستن به خودت و خودش دادی؟
 
ارسال یک نظر