|
شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵
●
Baby
0 comments
.................................................................................................... دارم به اين فکر ميکنم اگه يه روزي بخوام در نقش يه مادر ظاهر بشم و اگه بچم ! پسر باشه چه جوري تربيتش ميکنم؟ يعني اونقدر عشق مادريم بهم غلبه ميکنه که بدون توجه به آينده بچم اونو خودخواه و از خود راضي بارش ميارم؟ هميشه همه حرفاش رو بدون چون و چرا قبول ميکنم؟ خود شيفته اش ميکنم؟ عادتش ميدم که هميشه من هستم که کارهاش رو براش انجام بدم حتي اگه شخصي ترين کارش باشه؟ يادش ميدم عادت کنه هميشه به زني که کنارش جوري نگاه کنه که اين کارا رو وظيفه اون بدونه؟ (حالا چه مادر چه خواهر چه همسر ) واقعا عاطفه مادري (يا پدري، چه فرقي ميکنه) ميتونه اينقدر مخرب باشه؟؟؟؟؟ از خودم ميپرسم ميتونم بهش ياد بدم که به شعور و عاطفه کسي که بعدها همدوشش ميشه به اندازه شعور خودش احترام بزاره؟ ميتونم کمکش کنم که به زنش به عنوان يه زن نگاه کن که نميشه با به اصطلاح حرفهاي عاشقانه هر رفتاري رو بهش تحميل کرد؟ واقعا اين حرفا و حسهاي الانم اون موقع هم يادم مياد که نزاره هر جا و هر لحظه به اون به چشم ني ني کوچولويي نگاه کنم که نبايد و نه وظيفه داره که کاري بکنه حتي اگه اون کار يه خريد کوچولو باشه يه چاي ريختن ساده باشه يه...... که اگه اين کارا رو کرد يعني شق القمر، يعني يه لطف بي نهايت يعني هر چيزي به غير از اينکه اين کارا يه امر معمول همون جوري که براي طرف مقابلش هست.
نمي دونم ، اصلا مگه من چقدر ميتونم تو بود و نبود اين حسها براي يکي ديگه حتي اگه اون بچه خودم باشه موثر باشم؟ اصلا مگه خود من الان چقدر از فکرام شبيه مامان و بابام؟ برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۸:۱۰ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|