شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵

Baby
دارم به اين فکر ميکنم اگه يه روزي بخوام در نقش يه مادر ظاهر بشم و اگه بچم ! پسر باشه چه جوري تربيتش ميکنم؟ يعني اونقدر عشق مادريم بهم غلبه ميکنه که بدون توجه به آينده بچم اونو خودخواه و از خود راضي بارش ميارم؟ هميشه همه حرفاش رو بدون چون و چرا قبول ميکنم؟ خود شيفته اش ميکنم؟ عادتش ميدم که هميشه من هستم که کارهاش رو براش انجام بدم حتي اگه شخصي ترين کارش باشه؟ يادش ميدم عادت کنه هميشه به زني که کنارش جوري نگاه کنه که اين کارا رو وظيفه اون بدونه؟ (حالا چه مادر چه خواهر چه همسر ) واقعا عاطفه مادري (يا پدري، چه فرقي ميکنه) ميتونه اينقدر مخرب باشه؟؟؟؟؟ از خودم ميپرسم ميتونم بهش ياد بدم که به شعور و عاطفه کسي که بعدها همدوشش ميشه به اندازه شعور خودش احترام بزاره؟ ميتونم کمکش کنم که به زنش به عنوان يه زن نگاه کن که نميشه با به اصطلاح حرفهاي عاشقانه هر رفتاري رو بهش تحميل کرد؟ واقعا اين حرفا و حسهاي الانم اون موقع هم يادم مياد که نزاره هر جا و هر لحظه به اون به چشم ني ني کوچولويي نگاه کنم که نبايد و نه وظيفه داره که کاري بکنه حتي اگه اون کار يه خريد کوچولو باشه يه چاي ريختن ساده باشه يه...... که اگه اين کارا رو کرد يعني شق القمر، يعني يه لطف بي نهايت يعني هر چيزي به غير از اينکه اين کارا يه امر معمول همون جوري که براي طرف مقابلش هست.
نمي دونم ، اصلا مگه من چقدر ميتونم تو بود و نبود اين حسها براي يکي ديگه حتي اگه اون بچه خودم باشه موثر باشم؟ اصلا مگه خود من الان چقدر از فکرام شبيه مامان و بابام؟

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................