|
چهارشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۶
●
1 comments
.................................................................................................... اومده نشسته واسه من صغرا کبري ميچينه که جامعه خرابه و دخترا و پسرا ول شدن، هي حرص ميخورم هي هيچي نميگم هي زير چشمي نگاش ميکنم هي به احترام دايي بهش هيچي نميگم بلکه ول کنه بعد يهو جوش آوردم گفتم تا جايي که من ميدونم شما جوانيات چون بابات جزو هوانيروز بوده مدرسه گارد ميرفتي گفت آره که چي؟ گفتم خب نمي خوايد بگيد که با چادر و روسري ميرفتي مدرسه گارد؟ ميگه نه اما ما به جبر زمونه مجبور بوديم خنده ام ميگيره و ميگم باشه قبول منم با اينکه با ميني ژوپ نرفتم مدرسه اما قول ميدم هم سن شما که شدم هي بشينم جانماز آب بکشم و رو اعصاب جوون ها راه برم به شرطي که شما هم ول کني ما رو بزاري تو دنياي پر از گناه خودمون خوش باشيم. قرمز ميشه از عصبانيت و از اون طرفم مامان هي اشاره ميکنه که زشته مهمونند ول کنم و منم خودم رو ميزنم به نديدن. بعدش آخيييييييييييييييييييييش آي حال داد، نطقش رو که کور کردم هيچي شبونه زنگ زدم کل ملت رو از شاهکارم باخبر کردم تا يه فاميل امشب شاد بخوابند :))
برچسبها: روزانه □ نوشته شده در ساعت ۳:۵۶ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
بی خوابی زده توی سرم بعد از یک ساعت کلنجار رفتن . دوباره از تخت اومدم بیرون و سراغ کامپیوتر .کامنتت رو خوندم و از اونجا اومدم توی وبلاگت و ببین . این پست مرثیه ای برای یک رویا...واقعا همینطور بود ؟ همیشه از ازدواج ترسیدم . مخصوصا وقتی چیزهائی مثل نوشته تو رو می شنوم . واقعا ممکنه یکی رو دوست داشته باشی و بعدش طرف همچین خاطره هائیاز تو داشته باشه؟ خیلی سخته . می تونه خیلی وحشتناک باشه . راستش نمی تونم منظورم رو دقیقا بیان کنم . شاید جامعه مون قر و قاطیه . شاید هیچ کس خودش نیست . شاید هرکس داره یه جور ادا درمیاره . هزار تا شاید دیگه هم این وسطه . آدم خسته میشه . خسته شدم . ....
ارسال یک نظر
می دونی ممکنه به جائی برسی . بتونی هر کی رو بدون نقابش ببینی . نقاب های مختلف . افه های مزخرف . بازیگرهای افتضاح و کلیشه ای . فرقی نداره . نقاب عشق . نقاب روشنفکرانه . نقاب مایه داری . هزار تا نقاب کثافت دیگه . پشتش خوک و گرگ و شغال . بدتر از همه این که حالت تهوع بهت دست میده . و نمی تونی . نمی تونی حتی ساده ترین کارها رو انجام بدی . ببخشید . تقصیر تو شد . طعم دهنم رو مثل زهر تلخ کردی با این پستت . خودم هم نفهمیدم اینا که نوشتم یعنی چی و چه مناسبتی داشت . لطفا خودت بخون . انگار نمیشه اینجا کامنت خصوصی نوشت....
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|