سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

قضاوت
خيلي عادت به درد و دل و از مشکلاتم گفتن براي کسي ندارم اگر دنياي مجازي اين وبلاگ رو مستثني کنيم توي دنياي واقعي شايد فقط يک يا دو نفر از دوستام باشن که در جريان مشکلات زندگيم بودن. اما حالا همين امروز فقط يه جمله از يکي از اين دوستام باعث شد که به شدت به هم برزيم و نتونم تلخيش رو هضم کنم. من نمي تونم منکر مشکلاتم بشم اما حالا، الان که دارم از زندگيم با همه بالا و پايين رفتن هاش لذت مي برم نمي تونم اين حرف رو که "من اگه مي تونستم شوهرت رو با دستاي خودم مي کشتم" تحمل کنم. نه به اين خاطر که ادعاي عاشقي دارم فقط به اين خاطر که همين يه جمله کافي بود تا گذشته رو يادم بياره و بهم بفهمونه که تو نظر کسي که بهترين دوستم مي دونمش يه شکست خورده ام.
کاش ياد مي گرفتيم گاهي همين که شنونده باشيم کافيه، کاش ياد مي گرفتيم قضاوت نکنيم، مخصوصا درباره روابط ديگران که معمولا صداي لحظات تلخش خيلي بلندتر از صداي لحظات خوش و شادشه.

برچسب‌ها:

....................................................................................................