|
جمعه، دی ۰۶، ۱۳۸۷
●
شرح يک افقي شدن
.................................................................................................... دقيقا شب همون وقتي که پست قبلي رو گذاشتم برعکس هميشه که زودتر از 1 و 2 نصفه شب خوابم نميبره ساعت 11 که شد ديدم چشمام ديگه با چوب کبريت هم باز نميمونه و رفتم تو رختخواب يک کم گذشت شروع کرده به لرزيدن اول فکر کردم مشکل با يه پتوي اضافه حل ميشه اما کم کم هر چي پتو و لحاف و روتختي تو خونه داشتيم هم انداختم روم اما انگار نه انگار من با تمام اين کپه لحاف روم افتاده بودم رو ويبره، رفتم رو مبل کنار شوفاژو چسبيدم به رادياتور تا کم کم بعد از يک ساعت يکم گرم شدم و خوابم برد تا حدود يک ساعت بعد که از شدت تب و حرارت از خواب بيدار شدم و شروع کردم به کم کردن پتو ها و دوباره يه ساعت بعد لرز و بعد تب تا صبح. صبح هم ساعت 8 صبح همسر جان پاشد رفت بهشت زهرا براي تشييع جنازه يکي از فاميل هاي دورشون و من موندم و حوضم. البته چون خوابيده بودم فکر نمي کردم اوضاعم خيلي هم بد باشه تا حدود ساعت 10 که ديگه چشمام از شدت حرارت داشت منفجر ميشه سعي کردم 4 دست و پا هم شده خودم رو برسونم به شير آب و يکم خنک بشم که با همون اولين تکون از شدت سرگيجه داشتم ميرفتم تو ميز شيشه اي وسط سالن پس موندم سر جام و ادامه حالت بيهوشي و تب. ساعت 12 هم زنگ زدم به همسر مربوطه که ببينم کجاست؟ گفت تازه جنازه رو از غسالخونه آوردن. بهش گفتم که عذر خواهي کنه و بياد من رو ببره دکتر که ترجيح داد تا آخر مراسم بمونه و مطمئن شه يه وقت مرده فرار نميکنه! بعد هم تا ساعت4 ادامه حالت بيهوشي و داغي و لرز تا بالاخره همسر جان اومد و من رو رسوند بيمارستان و بعد از يه بستري شدن 3 ساعته تو اورژانس تبم از 39/5 رسيد به 37/5 و بعد از 16 ساعت دنيا دوباره خنک شد و من الان يه سرما خورده عاديم دوباره :)
پ.ن: قرار نبود اين پست پينوشت داشته باشه اما بدليل ادامه تبعاتش يه سوال. واقعا من توقعم خيلي بالا است که انتظار داشتم همسر مربوطه مراسم تشييع رو ول کنه و بياد من رو برسونه بيمارستان، اصولا عادت ندارم از هيچ کس متوقع باشم اما نه در شرايطي که کوچکترين تکوني نمي تونستم بخورم و حتي يه ليوان آب هم کنارم نبود و توانايي انجام کاري رو هم نداشتم. واقعا من دارم اشتباه ميکنم يا همسر جان بعد3 سال هنوز فرق دوست پسري و همسري رو نمي دونه؟ بعدا نوشت: شب روي تخت اورژانس که بودم بهش گفتم يادته امشب چه شبي ايه؟ 4 سال ازش گذشت باورت ميشه؟
□ نوشته شده در ساعت
۲:۱۹ ق.ظ.
توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|