|
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
●
Cut
.................................................................................................... تمام شد، بالاخره شمشير رو از رو بستم. قرار نبود اين توهين ها تا ابد ادامه داشته باشه، نه بهتر بگم قرار نبود تا ابد تحمل بشن. گفته بودم که يکي از اين روزها اين جرقه زده ميشه، خب زده شد . شايد هم بهتر باشه بگم من بالاخره به مرز انفجار رسيدم. هرچند که بخش اصلي ماجرا پنجشنبه رو ميشه!
دلخوشکنک بچه گانه اي بود اين اميدواري که ميشه اين زندگي رو جداي از داشتن رابطه با خانواده ها نگه داشت و دلخور نشي کاش اين زندگي، کاش من، هم تراز خانواده ات بود. اين روزها به شدت خسته شدم از ماسک رضايتمندي که مجبورم به صورتم بزنم و اين برنامه هفتگي و روتين سرزدن به خانواده ها هر هفته و هر هفته و هر هفته! برچسبها: خانواده, روابط, زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۷ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|