دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

Cut
تمام شد، بالاخره شمشير رو از رو بستم. قرار نبود اين توهين ها تا ابد ادامه داشته باشه، نه بهتر بگم قرار نبود تا ابد تحمل بشن. گفته بودم که يکي از اين روزها اين جرقه زده ميشه، خب زده شد . شايد هم بهتر باشه بگم من بالاخره به مرز انفجار رسيدم. هرچند که بخش اصلي ماجرا پنجشنبه رو ميشه!
دلخوشکنک بچه گانه اي بود اين اميدواري که ميشه اين زندگي رو جداي از داشتن رابطه با خانواده ها نگه داشت و دلخور نشي کاش اين زندگي، کاش من، هم تراز خانواده ات بود.
اين روزها به شدت خسته شدم از ماسک رضايتمندي که مجبورم به صورتم بزنم و اين برنامه هفتگي و روتين سرزدن به خانواده ها هر هفته و هر هفته و هر هفته!

برچسب‌ها: , ,

....................................................................................................