|
یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۷
●
It's depended on you
.................................................................................................... منحني سينوسي زندگيم رو که نگاه ميکنم ميبينم معولا بدترين ضربه ها رو موقعي خوردم که تو اوج خوشي بودم. دقيقا موقعي که با تمام وجود اومده بودم جلو و هيچ گاردي نداشتم و بعد بدون اينکه کوچکترين انتظاري و پيش زمينه اي داشته باشم ضربه اي خوردم که مدت ها طول کشيد تا بتونم برگردم به حالت نرمال. جالب اينجا است که خيلي وقت ها خيلي ضربه هاي سخت تر و بدتري از اين ضربه ها خوردم اما چون تو موقعيتي بودم که گارد داشتم اون ضربه خيلي روم اثر نذاشه و فوقش يکمي سرم رو خم کرده ولي خيلي سريع دوباره برگشتم به حالت عادي.
هنوز هم نمي تونم انتخاب کنم که ترجيح ميدم يه زندگي روتين و بعضا بدون عشق داشته باشم اما ضربه کمتري بخورم و با همه چيز کنار بيام يا توي عشق و شور غرق بشم ولي هرازگاهي هم پيه ضربه هاي خيلي سختي رو به خودم بمالم! گيج شدم حال کسي رو دارم که فکر مي کرده چه طوري باور کنه اين عشق و لذت دوباره و همش خيال مي کردم خوابه و تازه چند روز بود که داشتم باور مي کردم اين لحظه ها رو. حالا آنچنان دوباره ضربه خوردم که گيجم، حتي نمي تونم بهش فکر کنم مدام دارم صورت مسئله رو پاک ميکنم. مي دونم اگه اين اتفاق يه ماه پيش مي افتاد شايد حداکثر يه ساعت ناراحت بودم بعد هم همه چيز بر ميگشت به حالت اولش اما حالا اين ضربه اونقدر روم اثر گذاشته که حتي نمي تونم بهش فکر کنم. حال خوشي بود باور اينکه توي اين روزهاي سخت فقط منم که مي تونم آرومت کنم. باور اينکه فقط منم که مي توني بهش تکيه کني. گاهي دوست دارم باور کنم حرفات رو! دارم مي نويسم اين حس رو بلکه زودتر از بين بره، کاش دکمه ديليت زندگي کمي دم دست تر بود. □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۷ ب.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|