چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

ديوار فاصله
گروه ما پنج نفر بود، از سوم راهنمايي تا سال آخر دبيرستان به لطف يکي بودن حرف اول نام فاميل هميشه با هم همکلاس بوديم و دوست. روزهاي خوش نوجواني و خنده ها و شيطنت هاي تکرار نشدني، هر چي که بود باعث شد اين دوستي تا حالا ادامه پيدا کنه و 11 ساله بشه، دوستي هاي بي غل و غش بچگي.
بزرگ که شديم افکار عقايدمون که شکل گرفت هر چند از لحاظ فکري گروه تقزيبا نصف شد و ديگه حتي توي پوششمون هم مثل هم نبوديم اما اين دوستي ريشه دار تر از اون بود که با اين چيزا از هم بپاشه و بعد از قبول شدن توي دانشگاه هم من و دوتاي ديگه مونديم تهران يکي رفت شيراز يکي هم اصفهان اما هنوزم به هر بهانه اي تو اولين تعطيلاتي که داشتيم دور هم جمع ميشديم و توي سر و کله هم ميزديم. راحت بي تکلف، دوست هاي يازده ساله هم بوديم شوخي که نبود، اصلا براي همين که ما تونسته بوديم 11 سال هم رو تحمل کنيم بايد نفر يه مدال افتخار ميدادن به هر کدوم.
اين پنجشنبه قراره باز بريم خونه يکي از بچه ها، اس ام اس ميزنه که پنجشنبه تشريف بيارين خونه ما، تشريف؟؟؟؟ بهش اس ام اس ميزنم تو از کي انقدر مودب شدي من خبر نداشتم. امروز دوباره اس ام اس زد که پنجشنبه اوکي شد تشريف بيارين جواب ميدم اوکي خراب ميشيم سرت جواب ميده اختيار دارين اين چه حرفه اي ديگه کم ميارم خيلي آروم و ساکت براش ميزنم که چشم مزاحم ميشيم و اس ام اسش مياد که اختيار دارين شما مراحمين.
ما کي بزرگ شديم ؟ کي اين همه ديوار و فاصله افتاد بينمون؟ کي انقدر رسمي شديم، دلم گرفته، از اين همه ديوار فاصله لعنتي!

برچسب‌ها:

....................................................................................................