|
سهشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷
●
جا زدن
....................................................................................................![]() مي ترسم اين روزها مدام دارم اين حس رو پس مي زنم اما مي ترسم. اين روزها که تو از هميشه بيشتر به من احتياج داري اين روزها که زندگي عاطفي مان در بهترين حالت است من دارم کم ميارم. کاش اين روزها تموم بشه زودتر، حتي اگه قرار باشه آخرش همه چيز رو از دست بديم و از لحاظ مالي به صفر مطلق برسيم. مي ترسم از روزي که تو به من نياز داشته باشي و من نتونم ديگه اون انرژي که اين روزها تو نياز داري رو بهت بدم. من دارم کم ميارم اين روزها. وقتي تو داري از ترس هات ميگي و مي دونم اگه کوچکترين ترديدي در من ببيني نابود ميشي، کم ميارم يهو. خالي ميشم از هر حسي. داغون ميشم و سکوت ميکنم. بايد تموم بشه اين روزها بايد قوي تر باشم نبايد بشکنم نه حالا که تو تا اين حد به من نياز داري اما مي ترسم از روزي که به تو بگم "بسه ديگه خسته شدم" اين جمله دو روزه که تا گلوم بالا اومده و به سختي قورتش دادم. نبايد بزارم که بالاتر بياد. پ.ن: مي دونم که اين روزها نوشته هام گنگ شده، سخت نگيرين زندگيم هم به همين نسبت پا در هوا شده و بلاتکليف البته قطعا نه از لحاظ روابط دو نفره. منبع عکس
□ نوشته شده در ساعت
۱:۲۰ ق.ظ.
توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|