|
جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵
●
Perfume
0 comments
.................................................................................................... یه دکه روزنامه فروشی بود تو خیابون سهروردی یادته؟ هر دفعه قرارمون همون جا بود نزدیک محل کار تو میومدم و اونجا منتظرت میموندم تا تو بیای و همیشه هم یکی دیر میرسید، معمولا من! از دور که ماشینت پیدا میشد صورت من غرق خنده میشد و چشمای تو از دیدن من برقی میزد که حتی از پشت شیشه ماشین هم پیدا بود.
سوار ماشین که میشدم میگفتی: سلام خانومی من امروز چه خبر ؟ تو اینو میگفتی تا من تند تند و یه نفس شروع کنم برات حرف زدن انگار میترسیدم وقت با تو بودن تموم بشه و حرفای من نصفه بمونه من میگفتم و میگفتم و تو توی تمام این مدت دست من رو تو دستت گرفته بودی و همون جوری که با یه لبخند نگام میکردی دستم رو نوازش میکردی، عادت کرده بودی با یه دست همزمان هم فرمون رو بگیری هم دنده عوض کنی نمیخواستی حتی یه لحظه هم دستامون از هم جدا بشه ، هیچ وقت نفهمیدم چطوری میتونی تو این حالت رانندگی کنی و هیچ وقت تصادفی نشه. لحظه با هم بودنمون مثل برق و باد میگذشت و نه من از حرفای تو سیر میشدم نه تو. خیلی از حرفها تکرار میشد اما هیچ وقت برامون تکراری نمیشد این حرفها. خیلی حرفها میزدیم از آیندمون از دنیامون از دنیایی که خودمون ساختیمش و هر وقت من نگران میشدم از چیزایی که قرار پیش بیاد تو سرم رو آروم میذاشتی روی شونت و میگفتی نترس خانومی ما هم رو داریم نترس! و بعد من آروم میشدم و گم میشدم تو گرمی پوست و بوی ادکلن تو. از ماشین که پیاده میشدم تا از پله ها بیام بالا و برسم تو اتاقم مواظب بودم که دستم ، دستی که هنوز گرما و بوی دست تو رو داشت رو به هیچ جا نزنم و بعد تا صبح با بوی عطر تو که حالا رو دست من نشسته بود بخوابم. یادته اولین بار خودم این ادکلن رو برات گرفته بودم و بعد تو تا همین امسال هم شیشه خالی اون رو نگه داشته بودی، خیلی شیشه های ادکلن دیگه بعد از اون روی میز جلو آینه اتاق تو پرو خالی شد اما همیشه میگفتی این شیشه خالی بوی عشقی رو میده که هیج جا نمیتونم بخرمش، یادته چه حالی شدیم وقتی یه روز اومدیم خونه و دیدیم مامانت اون شیشه رو موقع تمیز کاری داده به کارگری که اومده بود که بندازدش بیرون یادته چقدر زار زدیم و هم رو دلداری میدادیم که اشکال نداره حالا با هم بودنمون جای خالیش رو پر میکنه. نشد که بشه. انگار همه اینها یه نشونه بود برای این روزها برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۵۵ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|