|
چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵
●
memorize
0 comments
.................................................................................................... اين نوشته ات دوباره منو پرت کرد به روزايي که برام فقط خاطراتش مونده.
ساعت نزديک 1- 2 نصفه شب که ميشد وقتي که همه ميخوابيدند يه تک زنگ بهت ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن هميشه به 60 نرسيده تو زنگ ميزدي و بعد با صدايي که به خاطر آروم صحبت کردنت منو بيشتر مست ميکرد برام حرف ميزدي و من هر کلمه ات رو مي بلعيدم تو ميگفتي و من مست ميشدم هزار بار برام روزهاي با هم بودنمون رو ميگفتي روزهايي که مياي خونه و من رو ميشوني رو پاهات و برام دونه دونه کارايي رو که از صبح کردي تعريف ميکني و بعد ميگي "خب خانومي تو چه خبر؟ بايد ثانيه ثانيه کارات رو برام بگي که حس نکني من پيشت نيستم"،از لحظه هايي ميگفتي که ديگه بدون ترس از دست دادن هم تو بغل هم گم ميشيم. تو هر شب اين قصه رو ميگفتي هيچ وقت براي من تکراري نميشد هر شب يه پرده بيشتر به قصه ات اضافه ميکردي و من مست ميشدم از اين همه خوشبختي. يکي ديگه از اون قصه ها اولين سفرمون کنار دريا بود اينکه اولين بار کجاييم گوشه گوشه ويلاي که توش بوديم و...تو ميگفتي و ميگفتي و من کلمه ها از دهن تو در نيومده حکش ميکردم تو ذهنم، يادت اولين باري که رفتيم شمال چقدر گشتيم دنبال ويلايي که شبيه حرفاي تو باشه ساعت 9 شب شده بود ما کلافه کرديم همه رو تا بلاخره پيداش کرديم و بعد چشمامون رو بستيم و با هم همه لحظه هايي که جفتمون از حفظ بوديم رو واقعيش کرديم. هر شب تو ميگفتي و ميگفتي تا وقتي که من به ساعت نگاه ميکردم و يهو ميديدم ساعت 5 شده و ما اصلا نفهميديم . هميشه هم وقتي فردا من دير ميرسيدم سر کلاس و تو دير ميرسيدي سر کار قول ميداديم امشب رو ديگه بخوابيم اما دوباره ساعت نزديک 1-2 که ميشد من يه تک زنگ ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن.... برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۹:۵۲ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|