چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

memorize
اين نوشته ات دوباره منو پرت کرد به روزايي که برام فقط خاطراتش مونده.

ساعت نزديک 1- 2 نصفه شب که ميشد وقتي که همه ميخوابيدند يه تک زنگ بهت ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن هميشه به 60 نرسيده تو زنگ ميزدي و بعد با صدايي که به خاطر آروم صحبت کردنت منو بيشتر مست ميکرد برام حرف ميزدي و من هر کلمه ات رو مي بلعيدم تو ميگفتي و من مست ميشدم هزار بار برام روزهاي با هم بودنمون رو ميگفتي روزهايي که مياي خونه و من رو ميشوني رو پاهات و برام دونه دونه کارايي رو که از صبح کردي تعريف ميکني و بعد ميگي "خب خانومي تو چه خبر؟ بايد ثانيه ثانيه کارات رو برام بگي که حس نکني من پيشت نيستم"،از لحظه هايي ميگفتي که ديگه بدون ترس از دست دادن هم تو بغل هم گم ميشيم.
تو هر شب اين قصه رو ميگفتي هيچ وقت براي من تکراري نميشد هر شب يه پرده بيشتر به قصه ات اضافه ميکردي و من مست ميشدم از اين همه خوشبختي.
يکي ديگه از اون قصه ها اولين سفرمون کنار دريا بود اينکه اولين بار کجاييم گوشه گوشه ويلاي که توش بوديم و...تو ميگفتي و ميگفتي و من کلمه ها از دهن تو در نيومده حکش ميکردم تو ذهنم، يادت اولين باري که رفتيم شمال چقدر گشتيم دنبال ويلايي که شبيه حرفاي تو باشه ساعت 9 شب شده بود ما کلافه کرديم همه رو تا بلاخره پيداش کرديم و بعد چشمامون رو بستيم و با هم همه لحظه هايي که جفتمون از حفظ بوديم رو واقعيش کرديم.
هر شب تو ميگفتي و ميگفتي تا وقتي که من به ساعت نگاه ميکردم و يهو ميديدم ساعت 5 شده و ما اصلا نفهميديم . هميشه هم وقتي فردا من دير ميرسيدم سر کلاس و تو دير ميرسيدي سر کار قول ميداديم امشب رو ديگه بخوابيم اما دوباره ساعت نزديک 1-2 که ميشد من يه تک زنگ ميزدم و بعد شروع ميکردم ثانيه ها رو شمردن....

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................