|
پنجشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۵
●
ولنتاین
1 comments
.................................................................................................... چهارمین ولنتاین انگار. چهار سال گذشت باور میکنی؟ یادت 25 بهمن 4 سال پیش رو؟ برام هنوز یه دوست بودی نه چیزی بیشتر ، شب قبل از ولنتاین من تا ساعت 12 شب دانشگاه بودم و تازه ساعت 10 شب بود که یادم اومد فردا ولنتاین، برای یه لحظه بهش فکر کردم و اینکه فردا باید برام مهم باشه یا نه و بعد دیدم نه چیزی نیوده تا حالا عشقی نبوده، ولنتاین برای دوستی که نیست روز عشق . تو که عشقم نبودی هنوز. فرداش رو یادته قرار بود ساعت 4:30 بیای دم دانشگاه تا با هم بریم تو اومدی اما ساعت 4:30 من فقط تونستم نفس زنان خودم رو به تو برسونم و بگم برنامه سمینارهنوز تموم نشده و تا ساعت 6 نمیتونم بیام بیرون گفتی که منتظر میمونی ،نیومدی توی دانشگاه ماشینت هم که تعمیرگاه بود رفتی نشستی روی صندلی ایستگاه اتوبوس بدون هیچ اخمی، همیشه همینطور همیشه تو از من صبورتری.
سمینار که تموم شد بچه ها همه رفتند که عکس یادگاری بندازند اما من فقط میدویدم تا برسم دم دانشگاه تا برسم پیش تو .رفتیم کافی شاپ آرین. یادته همه جا بسته بود؟ همه از ترس اماکن به خاطرولنتاین تعطیل کرده بودند چه مصیبتی کشیدیم با اون وضع بی ماشینی تا یه جایی رو پیدا کردیم داشتم برات یه نفس کارهای سمینار و دانشگاه رو میگفتم که همون جوری که داشتی با لبخند تو چشام نگاه میکردی دست کردی و از تو کیفت یه کادو در آوردی و گذاشتی رو میز، یخ کردم یهو، انگار یه چیزی از ته دلم کنده شد و سر خورد افتاد پایین. تو یه ثانیه همه چیز عوض شد دیگه دوستت نبودم عشقم نشده بودی هنوز اما دیگه برام یه دوست معمولی هم نبودی خواستم کادو رو باز کنم که نزاشتن گفتن اماکن ممنوع کرده رد و بدل هر گونه گل و کادو رو گذاشتیش تو کیفت دوباره و من برای اولین بار به اماکن فحش ندادم و کلی تو دلم خدا رو هم شکر کردم به خاطر این کارشون چون این رو که گفتن گفتی پاشو بریم بیرون تا رفتی صورتحساب رو بدی و بریم بیرون 10 دقیقه طول کشید و من تونستم یک کم فکر کنم به اینکه الان چی بگم بهت اینکه چی کار کنم که صدای تاپ تاپ قلبم رو نشنوی، پیاده راه افتادیم و رفتیم. کادوت رو باز کردم یه کتاب حافظ بود با یه نامه روش نوشته بودی "حرفهایی با لکنت"، خندیدم که عروسک نیست گفتم چه خوبه که تو کلیشه ای نیستی. خیلی راه رفتیم، تا سر همت فکر کنم. یادم نیست چی گفتم یادم نیست چی گفتی فقط حس مبهم اون لحظه رو یادم هنوز حسی که دوستش داشتم حسی که دوستش دارم برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۳۶ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|