|
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵
●
?????which mode
0 comments
.................................................................................................... به شدت حسودم نسبت به آدمایی که احساساتشون برای خودشون کاملا معلوم، برام شده یه آرزو که علت این همه تغییر مدهای بی علتم رو بفهمم، ظاهر همه چیز خوبه اما نمیفهمم یهو چه مرگم میشه اینقدر سعی کردم که نزارم احساساتم رو بشه که برای خودم هم چند لایه شدم باید کلی زیر و رو کنم خودم رو تا بفهمم چمه. علی القاعده حالا که اتفاق خاصی نیفتاده نباید اینقدر سرگردون و کلافه باشم اما واقعا نمیفمم چی شده از اون بدتر که هر چه قدر هم سعی میکنم تو این حالت نزارم تو چیزی بفهمی و حرفام نیشدار نباشه نمیشه به تلاش مذبوحانه ای می افتم تماشایی. به شدت دوست دارم یکی پیدا یشه شخصیتم رو تا ریزترین جزوش حلاجی کنه و بهم بگه ببین اینجوریه تو الان به این خاطر که این مدلی شدی. نیست، محال، ناممکن، خودمم موندم تو این احوالات مزخرف خودم!!!!!!
برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱:۰۲ ق.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|