چهارشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۵

آينده؟
چرا من ديگه دلم تنگ نميشه؟ الان ديگه حس نفرت ندارم شايد براي اينکه چند روز ديگه آزار نميبينم اما دلم هم تنگ نشده تو اين سه روز احساساتم رو رها کردم گذاشتم بدون اينکه جلوش رو بگيرم خودش راهش رو پيدا کنه خب آروم شدم ديگه متنفر نيستم( که ميترسم به اين خاطر باشه که پيش تو نيستم) اما دلتنگ هم نيستم از اون بدتر هم اينه که همه فکر ميکنند چون خودم اين رو انتخاب کردم پس الان خيلي بايد خوشحال باشم.
من نميتونم بدون دوست داشتن و دوست داشته شدن ادامه بدم و بدتر از اون اينه که نميتونم تو رو دوست داشته باشم ديگه مثل قديما نبودنت برام سنگين نيست الان ديگه خوشحال کننده نيست اما حسي هم نيست که نفس رو ببره که قلب رو به شماره بندازه ميدونم که تو دوستم داري مطمئنم هنوز چشمات رو مي شناسم اما من نميتونم شيوه دوست داشتن تو رو تحمل کنم نميتونم با حس مالکيت تو کنار بيام تو اين چند روز خيلي فکر کردم ميدونم که هيچ کس ديگه امکان نداره من رو قد تو دوست داشته باشه من رو قد تو بخواد اينقدر عاشق باشه اما من نميتونم اوني باشم که تو ازم تو ذهنت ساختي نميتونم اون بت تو باشم.
يه دفعه برام نوشتي براي اينکه من رو ببيني آسمان رو تمام آينه ميزني تا من همه جا پيدا باشم نوشتي که ميدوني اينجوري همه من رو ميبينن اما مهم نيست ميدوني که من تو رو دوست دارم که تو رو ميخوام...
من تو رو همون جوري ميخوام که نخواي مالکم بشي که نخواي هميشه تو ترس از دست دادنم باشي نخواي هميشه من رو با دستات نگه داري نخواي هميشه بچسبي به من. يادت ميگفتي آنقدر بهت نزديکم که من رو نميبيني که بايد عقب تر وايسم تا بتونيم هم رو ببنيم چي شد پس اون حرفا چرا حالا که پاي عمل همه اون حرفهات نيست شد.
خيلي داغونم و بدبدختي اينه که خودمم نميدنم چي کار ميشه کرد. سه تا گذشته از ده روز و من هنوز هيچ تصويري از آينده ام تدارم و تلخيش اينه که بيشتر از شرايط با تو بودن دارم به بي تو بودن فکر ميکنم.
سهم من از عشق اين نبود....

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................