سه‌شنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵

:(
امشب داشتم تو اتاق براي خودم کتاب ميخوندم و مامان و مامان بزرگ تو سالن نشسته بودند و مامان بزرگ داشت براي مامان از سختيهاي بزرگ کردن اونا بعد از فوت بابا بزرگ تعريف ميکرد، بعد يهو مامان برگشت گفت خوشبحالتون که با همه اين سختي ها حداقل ديگه غصه بچه هاتون رو نداشتين
من ميخوام برم بميرم ديگه:((

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
اگه خواستی برای زندگیت تصمیمی بگیری اصلا به حرفهای مادر و حتی دلنگرانی هاش توجه نکن! کسیو میشناسم که بعد از جدایی به خاطر حرف های مادرش به زندگی قبلی برگشت محکوم شد به ...
 
ارسال یک نظر