|
سهشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۸۵
●
:(
1 comments
.................................................................................................... امشب داشتم تو اتاق براي خودم کتاب ميخوندم و مامان و مامان بزرگ تو سالن نشسته بودند و مامان بزرگ داشت براي مامان از سختيهاي بزرگ کردن اونا بعد از فوت بابا بزرگ تعريف ميکرد، بعد يهو مامان برگشت گفت خوشبحالتون که با همه اين سختي ها حداقل ديگه غصه بچه هاتون رو نداشتين
من ميخوام برم بميرم ديگه:(( برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۴۴ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
اگه خواستی برای زندگیت تصمیمی بگیری اصلا به حرفهای مادر و حتی دلنگرانی هاش توجه نکن! کسیو میشناسم که بعد از جدایی به خاطر حرف های مادرش به زندگی قبلی برگشت محکوم شد به ...
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|