|
دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵
●
if only...
1 comments
.................................................................................................... نميفهممت چرا اين کار رو با من ميکني چرا تا من ميام گاردم رو باز کنم ضربه ميزني؟ چرا امشب اومدي اينجا؟ چرا بعد از رفتنت هم ول نکردي؟ مگه قرار نبود ديگه نياي ديگه اس ام اس نزني؟ ديدي که تا خواستي بحث رو باز کني بهت مسج زدم که بزار ده روز فکر کنيم و بعد حرف بزنيم ؟ چرا اون جواب رو دادي؟ باور نميکني که اين کارات منو رو تا چه حد عقب ميرونه؟ نميخوام ديگه تهران بمونم به شدت بايد جايي برم که ديگه نتوني ببنيم، ميخوام برم و تو اين ده روز دور بشم از همه چيز موبايلم رو خاموش کنم و نزارم ديدن تو پاهام رو سست کنه که ديگه فکر نکنم به هيچ چيز. تو رو خدا راحتم بزار بزار دلتنگت بشم بزار حس کنم نبودت رو کاش ميتونستي باور کني که کارهاي الانت براي من هيچ نشوني از علاقه نداره فقط مثل يه نيشتر که مدام به زخم ميزني و نميزاري بسته بشه.
پ. ن: فقط شش ساعت از پست قبل گذشته خرابش کردي باز:( پ.ن2: از معدود نوشته هاي اين وبلاگ که آرزو داشتم بخونيش هر چند که دردي دوا نميکنه برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۶ ب.ظ. توسط پاني |
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|