دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵

if only...
نميفهممت چرا اين کار رو با من ميکني چرا تا من ميام گاردم رو باز کنم ضربه ميزني؟ چرا امشب اومدي اينجا؟ چرا بعد از رفتنت هم ول نکردي؟ مگه قرار نبود ديگه نياي ديگه اس ام اس نزني؟ ديدي که تا خواستي بحث رو باز کني بهت مسج زدم که بزار ده روز فکر کنيم و بعد حرف بزنيم ؟ چرا اون جواب رو دادي؟ باور نميکني که اين کارات منو رو تا چه حد عقب ميرونه؟ نميخوام ديگه تهران بمونم به شدت بايد جايي برم که ديگه نتوني ببنيم، ميخوام برم و تو اين ده روز دور بشم از همه چيز موبايلم رو خاموش کنم و نزارم ديدن تو پاهام رو سست کنه که ديگه فکر نکنم به هيچ چيز. تو رو خدا راحتم بزار بزار دلتنگت بشم بزار حس کنم نبودت رو کاش ميتونستي باور کني که کارهاي الانت براي من هيچ نشوني از علاقه نداره فقط مثل يه نيشتر که مدام به زخم ميزني و نميزاري بسته بشه.

پ. ن: فقط شش ساعت از پست قبل گذشته خرابش کردي باز:(

پ.ن2: از معدود نوشته هاي اين وبلاگ که آرزو داشتم بخونيش هر چند که دردي دوا نميکنه

برچسب‌ها:

1 comments ....................................................................................................

Comments:
:(
 
ارسال یک نظر