|
جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵
●
دلتنگی ممنوع!
0 comments
.................................................................................................... نمی دونم گفتن و نوشتن این حرفا فایده ای داره یا نه، کاش میشد تو زندگی هم حرفها رو نوشت، کاش میشد تو حرف زدن هام هم اول مینوشتمش و بعد می دادمش تا تو بخونیش، هر دفعه ای که من میام اون چیزی رو که تو ذهنم به تو بگم با بدترین کلمات به تو میگمش، گند میزنم یه همه چی، بعد هم اونقدر به خودم لعنت میفرستم و فحش میدم که دیگه هیچ کاری نمیتونم بکنم، چرا من خفه خون نمیگیرم چرا من با تو حرف میزنم چرا نمیشه حرفام رو هم ادیت کنم.
زنگ زدم بهت که بگم بیای پیشم که نری خونه مامانت اینا که بسه دیگه ندیدنت که چون از صبح پیشم نبودی دلم تنگ که بیای پیشم ...نشد... تخصص پیدا کردم تو اینکه اون چیزی رو که تو ذهنم به بدترین شکل بگم که جوری بگم که فکر کنی من با خونه مامان و بابات رفتن مشکل دارم که فکر کنی من همش دارم بهانه میگیرم که داد بزنی که داد بزنم که گوشی رو قطع کنیم. دختر احمق، خودم رو میگم، میدونی از سر شب تا حالا چند بار این حرف رو به خودم زدم چند بار خودم رو لعنت کردم به خاطر این دلتنگی، چند بار با خودم عهد کردم که دیگه غلط بکنم تا وقتی یاد نگرفتم مثل آدم حرفم رو بگم دیگه دلتنگیم رو بروز بدم. ترجیح میدم فکر کنی دوستت ندارم تا اینکه مدام برداشت کنی که من دارم تو رو از همه جدا میکنم که من فقط تو فکر نقشه کشیدن برای توام. اونقدر این مورد مشابه پیش اومده انقدر من یک کاری رو با نیت دوست داشتن تو کردم و بعد یه جور دیگه، به بدترین شکل ممکن، برداشت کردی که مات و مبهوت سر جام خشک شدم و حتی نتونسم برات توضیح بدم علت کارم رو. شک کردم به خودم برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۱۱:۲۶ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|