جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵

این بغض لعنتی
این بغض لعنتی الان چند روز که مدام داره گلوم رو فشار میده و ثانیه به ثانیه هم فشارش رو بیشتر میکنه و نمیترکه. بغض نیست خشم انگار، ترس شاید، هی فشارش رو زیاد میکنه و مجبورم میکنه تمام خاطرات با هم بودنمون رو یادم بیاد، یکی در میان از عشق و نفرت. خاطرات جلو چشمم رژه میره و بغضش بیشتر گلوم رو چنگ میزنه. میدونی بدیش چیه تمام خاطرات خوب من مال وقتیه که به عنوان دوست کنار تو بودم ثانیه به ثانیه اون روزها اونقدر تعدادش زیاد که نمیتونم بشمرش اما تعدادشون از زمانی که به عنوان همسر کنار تو قرار گرفتم به تعداد انگشتای دست هم نمیرسه زندگیم دو رنگ شده انگار دفتر سفید قبل ازازدواج، دفتر سیاه بعد از اون یر به یر شده بودند سیاه و سفیدها اما حالا کم کم داره تعداد ورقهای دفتر سیاه بیشتر میشه.
متنفرم از این بغض لعنتی که گلوم رو ول نمیکنه و فقط مدام باعث میشه چشمام بسوزه و گلوم از درد فشرده بشه اما نمیترکه و میدونم داره جمع میشه و جمع میشه بعد تا میام با تو حرف بزنم یا برای دکتر از حال و هوای این روزها بگم میترکه. نمیخوام این رو متنفر میشم از خودم هر بار که جلو تو یا دکتر میزنم زیر گریه نمیخوام اینقدر ضعیف باشم نمیخوام این بغض رو جلو تو بالا بیارم اما نمیشکنه این لعنتی الان 3 روز که ول نمیکنه گلوم رو و فقط نفسهام رو میندازه به شماره.

هر روز كه مي گذرد ،
انگار يكي تو را از من مي دزدد ،
هر روز كه مي گذرد ،
از تو دورتر مي شوم ،
هر روز كه مي گذرد ،
سايه دوري بين قلب من وتو ،
بلند و بلندتر مي شود ،
نگو نه !
(ساغر)

برچسب‌ها:

0 comments ....................................................................................................