|
جمعه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۵
●
این بغض لعنتی
0 comments
.................................................................................................... این بغض لعنتی الان چند روز که مدام داره گلوم رو فشار میده و ثانیه به ثانیه هم فشارش رو بیشتر میکنه و نمیترکه. بغض نیست خشم انگار، ترس شاید، هی فشارش رو زیاد میکنه و مجبورم میکنه تمام خاطرات با هم بودنمون رو یادم بیاد، یکی در میان از عشق و نفرت. خاطرات جلو چشمم رژه میره و بغضش بیشتر گلوم رو چنگ میزنه. میدونی بدیش چیه تمام خاطرات خوب من مال وقتیه که به عنوان دوست کنار تو بودم ثانیه به ثانیه اون روزها اونقدر تعدادش زیاد که نمیتونم بشمرش اما تعدادشون از زمانی که به عنوان همسر کنار تو قرار گرفتم به تعداد انگشتای دست هم نمیرسه زندگیم دو رنگ شده انگار دفتر سفید قبل ازازدواج، دفتر سیاه بعد از اون یر به یر شده بودند سیاه و سفیدها اما حالا کم کم داره تعداد ورقهای دفتر سیاه بیشتر میشه.
متنفرم از این بغض لعنتی که گلوم رو ول نمیکنه و فقط مدام باعث میشه چشمام بسوزه و گلوم از درد فشرده بشه اما نمیترکه و میدونم داره جمع میشه و جمع میشه بعد تا میام با تو حرف بزنم یا برای دکتر از حال و هوای این روزها بگم میترکه. نمیخوام این رو متنفر میشم از خودم هر بار که جلو تو یا دکتر میزنم زیر گریه نمیخوام اینقدر ضعیف باشم نمیخوام این بغض رو جلو تو بالا بیارم اما نمیشکنه این لعنتی الان 3 روز که ول نمیکنه گلوم رو و فقط نفسهام رو میندازه به شماره. هر روز كه مي گذرد ، انگار يكي تو را از من مي دزدد ، هر روز كه مي گذرد ، از تو دورتر مي شوم ، هر روز كه مي گذرد ، سايه دوري بين قلب من وتو ، بلند و بلندتر مي شود ، نگو نه ! (ساغر) برچسبها: زندگي □ نوشته شده در ساعت ۶:۳۱ ب.ظ. توسط پاني
Comments:
ارسال یک نظر
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|