شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷

my family
دارم سعي ميکنم جلوي اين همه احساس دلتنگي رو بگيرم، از صبح حتي يه لحظه هم به مغزم اجازه استراحت ندادم مدام يا مشغول کارهاي خونه بودم يا فيلم ديدم يا کتاب خوندم يا هر کاري* که نزاره فکرم پرواز کنه، نمي فهمم خودم رو، بعد از گذشتن يه سال و نيم از زندگي مشترک اين احساس شديد دلتنگي براي خانوادم بايد احمقانه باشه، هر چند که مي دونم حال و هواي مزخرف اين روزها شايد مهمترين دليلش باشه اما هر چي که هست هر دليلي که داره، بغضي که موقع حرف زدن با مامان توي گلوم رو چنگ انداخت و پرده اشکي که موقع ديدن عکس هاشون چشمم رو پوشوند براي بار هزارم بهم ثابت کرد که من آدم مهاجرت نيستم!!

* معلومه که وبلاگ نويسي تو اين ساعت شب و تو اين حال هم يکي از همون کارهاست ديگه!

برچسب‌ها:

....................................................................................................