|
شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۷
●
my family
.................................................................................................... دارم سعي ميکنم جلوي اين همه احساس دلتنگي رو بگيرم، از صبح حتي يه لحظه هم به مغزم اجازه استراحت ندادم مدام يا مشغول کارهاي خونه بودم يا فيلم ديدم يا کتاب خوندم يا هر کاري* که نزاره فکرم پرواز کنه، نمي فهمم خودم رو، بعد از گذشتن يه سال و نيم از زندگي مشترک اين احساس شديد دلتنگي براي خانوادم بايد احمقانه باشه، هر چند که مي دونم حال و هواي مزخرف اين روزها شايد مهمترين دليلش باشه اما هر چي که هست هر دليلي که داره، بغضي که موقع حرف زدن با مامان توي گلوم رو چنگ انداخت و پرده اشکي که موقع ديدن عکس هاشون چشمم رو پوشوند براي بار هزارم بهم ثابت کرد که من آدم مهاجرت نيستم!!
* معلومه که وبلاگ نويسي تو اين ساعت شب و تو اين حال هم يکي از همون کارهاست ديگه! برچسبها: خانواده □ نوشته شده در ساعت ۳:۴۹ ق.ظ. توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|