|
دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷
●
تلخي هاي يک شهر شلوغ
....................................................................................................اپيزود اول: چند شب پيش بابا حالش بد ميشه و با توجه به سابقه عمل فلبي که داشته ترجيح داديم ريسک نکنيم و رسونديمش به نزديک ترين بيمارستان که يه بيمارستان دولتي بود و قرار شد که وقتي يه کم حالتش پايدار شد ببريمش همون بيمارستان خصوصي که هميشه ميره. بابا رو مي خوابونن CCU و يکي از اشناها هم دکتر اورژانس اونجاست سفارشش رو ميکنه. شب وقتي بابا خواب بوده سرم از توي آنژيوکد دستش در مياد و بابا هم که خواب بوده متوجه نميشه و سه ساعت تمام از دستش خون ميره و هيچ پرستاري هم تو اين مدت بهش سر نميزنه تا بابا تو خواب حس ميکنه دستش يخ کرده، پا ميشه و ميبينه همه تخت غرق خونه و پرستار رو صدا ميکنه و باقي ماجرا. صبح وقتي جريان مي فهميم هيچ کس حاضر نيست مسئوليت رو قبول کنه، وقتي ميگيم ما به شما اعتماد نداريم و ميخوايم به عنوان همراه بمونيم پيش بابا ميگن اينجا CCU همراه ممنوعه و نگهبان با دعوا مياد ميندازدمون بيرون. شکايت يه رييس بيمارستان هم کار به جايي نميبره. ميريم اون يکي بيمارستان و کارهاي پذيرش رو انجام ميديم و قرار ميشه بابا رو از اين بيمارستان با مسئوليت خودمون مرخص کنيم و ببريم اون يکي بيمارستان. سرپرستار يه برگه مياره که مسئوليت جان بيمار با خودشه و با مسئوليت خودش داره مرخص ميشه موقعي که بابا ميخواد امضا کنه يه بار ديگه تاکيد ميکنه که پاتون رو از بيمارستان بزاريد بيرون هيچ مسئوليتي به گردن ما نيست به طعنه بهش يادآوري ميکنيم که وقتي بابا تو بيمارستان هم بود شما هيچ مسئوليتي بابت سهل انگاريتون قبول نکردين شروع به اهانت ميکنه و از همکارهاش دفاع کردن و لوح هاي تقديرشون رو به رخمون ميکشه. ترجيح ميديم زودتر بريم از اونجا.نمي خوام تلخ باشم اما اين روزها تلخم تلخ.
□ نوشته شده در ساعت
۹:۱۱ ب.ظ.
توسط پاني
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|