|
چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷
●
تلخي هاي يک شهر شلوغ -ادامه
.................................................................................................... اپيزود دوم:
برادرم امروز رفت که بابا رو از بيمارستان مرخص کنه، وقتي که ميرسه، پارکينگ بيمارستان پر بوده و ماشين رو ميزاره تو حاشيه خيابون کنار صدتا تا ماشين ديگه اي که اونجا پارک بوده موقعي که با بابا ميان بيرون مي بينن ماشين رو سوار جرثقيل کردن و دارن ميبرن. برادرم توضيح ميده که رفته بوده براي ترخيص ماشين و بابا رو تازه از CCU مرخص کرده و پارکينگ هم پر بوده، راننده جرثقيل به ظاهر قانع ميشه و به برادرم ميگه بره و خودش قلاب رو آزاد کنه و ماشين رو بياره پايين. همزمان بابا هم ميره که سوار ماشين بشه، به محض اينکه بابا يه پاش رو ميزاره توي ماشين راننده جرثقيل گازش رو ميگيره و ميره و بابا هم که فقط يه پاش تو ماشين بوده تعادلش به هم ميخوره و در ماشين کوبيده ميشه تو همون پاش که آنژيوگرافي رو انجام دادن :( جرثقيل رو متوقف مي کنن و برادرم با رانندش درگير ميشه بابا هم علاوه بر قلب درد، تمام مدت پاش هم لنگ ميزنه و نمي تونه درست راه بره. اپيزود سوم: دارم از بيمارستان برمي گردم، يه پسره داره از روبروم مياد موقعي که ميام از کنارش رد بشم دستش رو مياره بالا و ميکوبونه رو س.ينه ام و خيلي ريلکس رد ميشه. مني که حداقل براي آرامش اعصاب خودم هم که شه کلا عادت ندارم جواب کسي رو تو خيابون بدم به خودم که ميام دارم با روزنامه و کتاب توي دستم توي سر و کله پسره مي کوبم و مورد لطف قرارش ميدم! شب که همه خونه مامان جمع ميشيم مامان ميگه خب چشمم روشن بچه هام تا حالا دعوا راه ننتداخته بودن که به سلامتي همتون با هم تو اين چند روزه نوبرش کردين! نمي دونم اين روزها چه خبره، اول هفته که با بيمارستان رفتن بابا شروع شد بعد هم که انگار همه شهر بسيج شدن توي اين يه هفته مورد لطافت قرار بدن ما رو. خلاصه که فعلا سه پلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيز هم ز در آيد! اپيزود اول (+)
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|