دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷

ناخواسته
دخترک همسن منه، همکلاس دوران دبيرستان و فاميل دور، 5 ماه پيش عروسي کرد و دانشجوي فوق ليسانسه. همسرش هم دانشجوي دکترا هر دو از دانشگاه تهران. خيلي اتفاقي ميبينمش حال و احوال ميکنيم و اولين سوالي که مي کنه اينه که بچه دار نشدم؟! با تعجب ميگم نه خيلي زوده هنوز. ميخنده و ميگه آخه خودش سه ماه بارداره. توي صحبت هاش معلوم ميشه نا خواسته هم بوده. بهش ميگم آخه چه جوري؟ مگه جلو.گيري نمکيردي؟ ميخنده و ميگه نه حالا هم که شده.

بعدي دختريه 10 سال از من بزرگتر، ليسانسه و تازه ازدواج کرده و از بچه متنفره. ميگه اگه يه روز بچه دار بشه جدا ميشه و ميزنه زير همه چيز. بهش ميگم حتما خيلي سفت و سخت مراقبت ميکنه؟ خيلي عادي جواب ميده نه هيچ کار نميکنه و به خدا توکل ميکنه.

حدودا چهل ساله است وتحصيلکرده. کوچکترين بچه است 15 سالشه، به قول خودش داره کم کم به سراشيبي زندگيش نزديک ميشه که ميفهمه بارداره. جلوي چشمهاي پر از سوال همه ريز ميخنده و ميگه فکر نميکرده ديگه نيازي به مراقبت باشه و ناخواسته باردار شده.

يکي بياد من رو توجيه کن، اينا مثلا قشر تحصيلکرده جامعه مان. يعني چي که نمي دونستم؟ يعني چي که نمي خواستم اما کاري هم نمي کردم و به خدا توکل ميکردم؟ کي قراره حداقل بدن خودمون رو بشناسيم.

برچسب‌ها:

....................................................................................................