دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

فکرهايي با صداي بلند براي يه مهمان ناخواسته خيالي
نمي دونم تا حالا به اين موضوع فکر کردي اگه يه روز با همه احتياط هايي که کردي بهت خبر بدن که يه موجود ديگه داره درونت شکل ميگيري چه حالي ميشي؟ خوشحال ميشي؟ از اين ناخواسته بودنش به هم ميريزي؟ با خودت ميجنگي که راضي بشي که اين ناخواسته بودن حل ميشه و بالاخره کاريه که شده. يا نه فعلا با اين مهمون ناخواسته خداحافظي ميکني تا هر وقت که خودت خواستي دوباره دعوتش کني.
اينروزا خيلي ذهنم مشغول اين مسئله شده مي دونم که به هيچ وجه آمادگي پذيرش هيچ جور مهمون نا خواسته اي رو ندارم مي دونم که مدام دارم بلند اعلام ميکنم که هيچ راهي بجز راه آخر رو هم متصور نيستم اما مگه ميتونم منکر روحي از بين بردن يه موجود ديگه بشم؟ بعد هم تازه،بدبخت اون طفلکي که بخواد الان و وسط همه اين دست و پا زدن هاي من که هنوز تکليفم تو خيلي چيزا با خودم معلوم نيست بياد.
خودتم ميدوني که دنيا هنوز جاي قشنگي براي حضورت نيست

برچسب‌ها: ,

....................................................................................................