|
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷
●
فکرهايي با صداي بلند براي يه مهمان ناخواسته خيالي
.................................................................................................... نمي دونم تا حالا به اين موضوع فکر کردي اگه يه روز با همه احتياط هايي که کردي بهت خبر بدن که يه موجود ديگه داره درونت شکل ميگيري چه حالي ميشي؟ خوشحال ميشي؟ از اين ناخواسته بودنش به هم ميريزي؟ با خودت ميجنگي که راضي بشي که اين ناخواسته بودن حل ميشه و بالاخره کاريه که شده. يا نه فعلا با اين مهمون ناخواسته خداحافظي ميکني تا هر وقت که خودت خواستي دوباره دعوتش کني.
اينروزا خيلي ذهنم مشغول اين مسئله شده مي دونم که به هيچ وجه آمادگي پذيرش هيچ جور مهمون نا خواسته اي رو ندارم مي دونم که مدام دارم بلند اعلام ميکنم که هيچ راهي بجز راه آخر رو هم متصور نيستم اما مگه ميتونم منکر روحي از بين بردن يه موجود ديگه بشم؟ بعد هم تازه،بدبخت اون طفلکي که بخواد الان و وسط همه اين دست و پا زدن هاي من که هنوز تکليفم تو خيلي چيزا با خودم معلوم نيست بياد. خودتم ميدوني که دنيا هنوز جاي قشنگي براي حضورت نيست
|
لينکستان
وبلاگ شهر
آرشيوستان
اوت 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
ژوئن 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
ژانویهٔ 2009
فوریهٔ 2009
ژوئیهٔ 2009
|