سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

بارون بارونه
براي ارسال يک سري مدارک حوالي عباس آباد بودم و بعد از اون هم براي انجام کارهاي بانکي اول هر ماه مجبور بودم به چند تا بانک سر بزنم نزديک ترين بانک پارسيان شعبه سليمان خاطر بود که  معني اش حدود 20 دقيقه پياده روي بود، با لذت دست هام رو توي جيب هاي پالتوم ميکنم و شروع مي کنم با لذت و بدون عجله زير بارون راه رفتن. توي هر چاله آب سرخوشانه چکمه ام رو توي اب مي کوبم و رد ميشم. دعا ميکنم کارم تو بانک طول نکشه و تا بارون تموم نشده دوباره بزنم بيرون. وارد بانک که ميشم هيچ کس نيست بانک پارسيان هميشه شلوغ، حتي يک مشتري هم نداره. با خودم فکر ميکنم مردم چطور دلشون مياد اين هواي معرکه رو ول کنن و بمون خونه. همون جا سرغ بانک بعدي رو ميگيرم متصدي با دست خيابون سليمان خاطر رو نشون ميده و ميگه يکم پايين تره. دوباره راه ميفتم زير بارون و هراز گاهي بايد مژه هام رو خشک کنم از آب بارون اما لذت داره اين بي خيالي و خودت رو سپردن به بارون. سرم رو ميگيرم بالا و لذت نشستن قطرهاي بارون رو با تک تک سلول هام حس ميکنم، شروع ميکنم به ها کردن و عاشق بخاري ميشم که از دهنم بيرون مياد.خيابون رو ميرم پايين اما خبري از بانک نيست، مهم نيست. همين جوري ميرم پايين و ميرسم به خيابون بهار، شروع ميکنم بهار رو پايين رفتم ميرم و ميرم تا بالاخره يه شعبه از بانک رو پيدا کنم اينجا هم خلوته سريع برمي گردم و دوباره ميام زير بارون و ميخونم بارون بارونه...
پ.ن:امروز اگر دختري رو اون حوالي ديديد که يه پالتو سرمه اي تنشه و دست هاش رو باز کرده و داره سعي ميکنه قطره هاي بارون رو بگيره و مدام هم داره تو هوا ها ميکنه شک نکنيد که اين خل و چل خود من بودم ;)

برچسب‌ها:

....................................................................................................